P
P¹
چشم زمردی من
ویو ات
از خواب بیدار شدم رفتم صورتمو شستم و صبحانه خوردم تقریبا یه 20 دیقه بعد سو جین بهم زنگ زد
ات:سلام عش....وایسه بینم تو داری گریه میکنی؟
سو جین:ات؟(گریه)
ات:جانم؟چی شده
سوجین:مامان بزرگم....مامان بزرگم فوت شد (گریه)
ات:واقعا؟خدارحمتش کنه
سوجین:ات؟(گریه)
ات:جانم؟
سوجین:من یه هفته نیستم.....میتونی بجای من بری شرکت؟(گریه)
ات:بسپارش به من اصلا نگران اینجا نباش
سوجین:ممنون(گریه)
سوجین گوشی رو قط کرد واقعا ناراحت بود یه 45دقیقه تا شروع شیفت کاریش مونده بود یه دوش ربع ساعتی گرفتم و لباس پوشیدم لباس پوشیدم(عکسشو بالا گذاشتم)و تاکسی گرفتم وقتی رسیدم رفتم داخل اتاق کیم تهیونگ آخه باید یه هفته منشیش میشدم در زدم
ته:بیا تو(کلا سرد حرف میزنه)
ات:روز بخیر من لی ات هستم این هفته باید بجای کیم سوجین اینجا کار کنم
ته با یه طرز عجیبی نگام میکرد و بعد یه نفر اومد که اتاقمو بم نشون بده واقعا اتاق بزرگی بود واسه یه منشی بعد کارامو بهم گفت منم با علاقه و شوق شروع به کار کردم باید یه پرونده رو به ته میدادم رفتم و در زدم رفتنم داخل
ات:آقای کیم پروندهای که میخواستین رو براتون آوردم
ته چیزی نگفت فقط از سر جاش بلند شد آروم آروم اومد سمتم یه نیشخند زد و منو چسبوند به میز
ات:آخ....کمرم....ت...تهیونگ...ولم کن
ته به حرفم گوش نمیداد بعد از چند ثانیه لبشو چسبوند به لبم از اونجایی که دستم رو گرفته بود نمیتونستم کاری انجام بدم بعد دو دیقه بابای ته اومد تو اتاق ته سریع لبشو از لبم جدا کرد منم با خجالت دوییدم و از کنار بابای ته رفتم بیرون باورم نمیشد که ته بهم نظر داشته باشه سریع رفتم اتاقم ولی ده دقیقه بعد بابای ته اومد داخل اتاق سریع بلند شدم
ات:ب..ب...بفرمائید
ب.ت:دخترم من چند دقیقه پیش چی دیدم
ات:واقعا منم نمیدونم یهو....
ب.ت:میدونم ولی تهیونگ هیچوقت اینجوری نبود....دخترم تو باید با تهیونگ باشی
ات:چیییی(داد)
ب.ت:تهیونگ هرچی بخواد رو هر جور شده به دست میاره اگر نری باهاش بلا های بدی سرت میاره
یه قطره اشک از چشمم افتاد
ات:ولی من هیچ علاقه ای به پسر شما ندارم
ب.ت:میدونم ولی اینجوری میتونی از دستش قصر در بری
چشم زمردی من
ویو ات
از خواب بیدار شدم رفتم صورتمو شستم و صبحانه خوردم تقریبا یه 20 دیقه بعد سو جین بهم زنگ زد
ات:سلام عش....وایسه بینم تو داری گریه میکنی؟
سو جین:ات؟(گریه)
ات:جانم؟چی شده
سوجین:مامان بزرگم....مامان بزرگم فوت شد (گریه)
ات:واقعا؟خدارحمتش کنه
سوجین:ات؟(گریه)
ات:جانم؟
سوجین:من یه هفته نیستم.....میتونی بجای من بری شرکت؟(گریه)
ات:بسپارش به من اصلا نگران اینجا نباش
سوجین:ممنون(گریه)
سوجین گوشی رو قط کرد واقعا ناراحت بود یه 45دقیقه تا شروع شیفت کاریش مونده بود یه دوش ربع ساعتی گرفتم و لباس پوشیدم لباس پوشیدم(عکسشو بالا گذاشتم)و تاکسی گرفتم وقتی رسیدم رفتم داخل اتاق کیم تهیونگ آخه باید یه هفته منشیش میشدم در زدم
ته:بیا تو(کلا سرد حرف میزنه)
ات:روز بخیر من لی ات هستم این هفته باید بجای کیم سوجین اینجا کار کنم
ته با یه طرز عجیبی نگام میکرد و بعد یه نفر اومد که اتاقمو بم نشون بده واقعا اتاق بزرگی بود واسه یه منشی بعد کارامو بهم گفت منم با علاقه و شوق شروع به کار کردم باید یه پرونده رو به ته میدادم رفتم و در زدم رفتنم داخل
ات:آقای کیم پروندهای که میخواستین رو براتون آوردم
ته چیزی نگفت فقط از سر جاش بلند شد آروم آروم اومد سمتم یه نیشخند زد و منو چسبوند به میز
ات:آخ....کمرم....ت...تهیونگ...ولم کن
ته به حرفم گوش نمیداد بعد از چند ثانیه لبشو چسبوند به لبم از اونجایی که دستم رو گرفته بود نمیتونستم کاری انجام بدم بعد دو دیقه بابای ته اومد تو اتاق ته سریع لبشو از لبم جدا کرد منم با خجالت دوییدم و از کنار بابای ته رفتم بیرون باورم نمیشد که ته بهم نظر داشته باشه سریع رفتم اتاقم ولی ده دقیقه بعد بابای ته اومد داخل اتاق سریع بلند شدم
ات:ب..ب...بفرمائید
ب.ت:دخترم من چند دقیقه پیش چی دیدم
ات:واقعا منم نمیدونم یهو....
ب.ت:میدونم ولی تهیونگ هیچوقت اینجوری نبود....دخترم تو باید با تهیونگ باشی
ات:چیییی(داد)
ب.ت:تهیونگ هرچی بخواد رو هر جور شده به دست میاره اگر نری باهاش بلا های بدی سرت میاره
یه قطره اشک از چشمم افتاد
ات:ولی من هیچ علاقه ای به پسر شما ندارم
ب.ت:میدونم ولی اینجوری میتونی از دستش قصر در بری
- ۵۰
- ۱۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط