پارت ناروتو
پارت ۵ ناروتو
اینو👱♀️: امروز امدم که ناروتورو ببینم رفتم پیش پرستار و ازش پرسیدم میتونم ناروتو رو ببینم وقتی جوابش رو شنیدم شوکه شدم و سریع از بیمارستان خارج شدم.... به سمت خانه ی ساسکه رفتم ، دوروزه که خبری ازش نیست . وقتی در رو زدم ایتاچی در رو باز کرد و وقتی پرسیدم ساسکه کجاست ایتاچی متعجب بهم گفت که کجاست و وقتی فهمیدم ساسکه کجاست دسته کمی از اونموقع که خبر ناروتو رو تو بیمارستان شنیدم نداشت فکر کنم چند روز باید تو خونه حبس بشم تا بتونم اتفاقات رو هضم کنم.
ویو😎:
الان چند روزی هست که از کونوها رفتیم و دریغ از یک سر سوزن خبر، دلم میخواد هر چه زودتر تسوناده ساما رو پیدا کنم ولی از طرفی دلم میخواد پیش ناروتو باشم....
چند ساعت بعد.....
بالاخره به یه مسافر خانه رسیدیم هر چقدر از کاکاشی سنسه میپرسیدم کی پر میگردیم میگفت خیلی زود ولی معلوم بود که خودش اعتقادی به حرفش نداره .به هر حال امیدوارم همین طور باشه و ما زود تسوناده ساما رو پیدا کنیم.
:ناروتو🌸:
اینجا کجاست ؟ خیلی تاریکه ! چیه؟ (یه تصویر تار میبینه ) این منم ؟ اره منم ، دارم گریه میکنم بخاطر اهالی دهکده که به سمتم سنگ پرتاب میکنن و هیولا صدام میزنن، چرا من باید جینچوریکی کیوبی باشم و چرا همیشه تنها باشم ؟( ذهن کوراما🦊: الان وقتشه که من ازاد بشم.)
نویسنده: در همین بین خارج از ذهن ناروتو ، تمام اتاق و بدم ناروتو پر از چاکرای کیوبی شد و برق های بیمارستان قطع و وصل میشدن همه ی افراد بجز بیمار ها به سالن رفته بودن و یک گوشه با ترس ایستاده بودن در همین حین ساندایمه داشتم برای رفتن به بیمارستان و مهر کردن کیوبی اماده میشد .. چند دقیقه بعد....
ساندایمه اومد و در حالی که همه ی مردم از ناروتو عصبی و ترسیده بودن ساندایمه به سمت اتاق رفت و یک درصد هم از حس اون افراد نداشت ( منظورش ترس و خشمه) دم پنجم کیوبی در اومد ناروتو بیدار بود ولی معلوم بود که تو حال خودش نیست کیوبی اماده بیرون امدن بود ( اون لایه خون و چاکرا کامل شده بود درست مثل قسمت ۴۲ ناروتو شیپودن) کیوبی به محض دیدن ساندایمه به سمتش بمب بیحجو پرتاب کرد همه جاخالی دادن ولی بیمارستان خراب شد .پرستار ها تند تند بیمار ها رو به بیرون میبردنر خیلی از پرستار ها و دکتر ها و مردم میگفتند: امیدوارم این دختره بر اثر بیماری بمیره .... یا ..... ساندایمه بکشتش و ما از شرش خلاص شیم .
:🦊میشنوی ناروتو
🌸:،چیو؟
🦊 همون صدا هایی که میگن تو بمیری تا کی میخوای تحمل کنی بزار من بیام بیرون اونوقت از شر همشون خلاص میشم و تو میشی ملکه ی این دنیای جدید.
🌸بیراه هم نمیگه هر روز و هر شب بی توجهی و تنهایی وقتی برای زندگیشون به دست و پام افتادن میفهمن که من وجود دارم.) بچه ها وقتی این علامت رو دیدید بفهمید که نویسنده (خودم ) صحبت میکنه 💬)
اینو👱♀️: امروز امدم که ناروتورو ببینم رفتم پیش پرستار و ازش پرسیدم میتونم ناروتو رو ببینم وقتی جوابش رو شنیدم شوکه شدم و سریع از بیمارستان خارج شدم.... به سمت خانه ی ساسکه رفتم ، دوروزه که خبری ازش نیست . وقتی در رو زدم ایتاچی در رو باز کرد و وقتی پرسیدم ساسکه کجاست ایتاچی متعجب بهم گفت که کجاست و وقتی فهمیدم ساسکه کجاست دسته کمی از اونموقع که خبر ناروتو رو تو بیمارستان شنیدم نداشت فکر کنم چند روز باید تو خونه حبس بشم تا بتونم اتفاقات رو هضم کنم.
ویو😎:
الان چند روزی هست که از کونوها رفتیم و دریغ از یک سر سوزن خبر، دلم میخواد هر چه زودتر تسوناده ساما رو پیدا کنم ولی از طرفی دلم میخواد پیش ناروتو باشم....
چند ساعت بعد.....
بالاخره به یه مسافر خانه رسیدیم هر چقدر از کاکاشی سنسه میپرسیدم کی پر میگردیم میگفت خیلی زود ولی معلوم بود که خودش اعتقادی به حرفش نداره .به هر حال امیدوارم همین طور باشه و ما زود تسوناده ساما رو پیدا کنیم.
:ناروتو🌸:
اینجا کجاست ؟ خیلی تاریکه ! چیه؟ (یه تصویر تار میبینه ) این منم ؟ اره منم ، دارم گریه میکنم بخاطر اهالی دهکده که به سمتم سنگ پرتاب میکنن و هیولا صدام میزنن، چرا من باید جینچوریکی کیوبی باشم و چرا همیشه تنها باشم ؟( ذهن کوراما🦊: الان وقتشه که من ازاد بشم.)
نویسنده: در همین بین خارج از ذهن ناروتو ، تمام اتاق و بدم ناروتو پر از چاکرای کیوبی شد و برق های بیمارستان قطع و وصل میشدن همه ی افراد بجز بیمار ها به سالن رفته بودن و یک گوشه با ترس ایستاده بودن در همین حین ساندایمه داشتم برای رفتن به بیمارستان و مهر کردن کیوبی اماده میشد .. چند دقیقه بعد....
ساندایمه اومد و در حالی که همه ی مردم از ناروتو عصبی و ترسیده بودن ساندایمه به سمت اتاق رفت و یک درصد هم از حس اون افراد نداشت ( منظورش ترس و خشمه) دم پنجم کیوبی در اومد ناروتو بیدار بود ولی معلوم بود که تو حال خودش نیست کیوبی اماده بیرون امدن بود ( اون لایه خون و چاکرا کامل شده بود درست مثل قسمت ۴۲ ناروتو شیپودن) کیوبی به محض دیدن ساندایمه به سمتش بمب بیحجو پرتاب کرد همه جاخالی دادن ولی بیمارستان خراب شد .پرستار ها تند تند بیمار ها رو به بیرون میبردنر خیلی از پرستار ها و دکتر ها و مردم میگفتند: امیدوارم این دختره بر اثر بیماری بمیره .... یا ..... ساندایمه بکشتش و ما از شرش خلاص شیم .
:🦊میشنوی ناروتو
🌸:،چیو؟
🦊 همون صدا هایی که میگن تو بمیری تا کی میخوای تحمل کنی بزار من بیام بیرون اونوقت از شر همشون خلاص میشم و تو میشی ملکه ی این دنیای جدید.
🌸بیراه هم نمیگه هر روز و هر شب بی توجهی و تنهایی وقتی برای زندگیشون به دست و پام افتادن میفهمن که من وجود دارم.) بچه ها وقتی این علامت رو دیدید بفهمید که نویسنده (خودم ) صحبت میکنه 💬)
- ۳.۵k
- ۱۸ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط