وقتی حسودی میکنیp
★وقتی حسودی میکنی...★p¹
- "حاضریخانمکیم؟"
در حالی که عطر میزدم ، با لبخند گفتم:"بلهحاضرم!"
به یک مهمونی دعوت شده بودیم... به شخصه مایل نبودم بریم اونجا ، اما تهیونگ اصرار کرد؛منم قبول کردم!
نشستیم تو ماشین . پرسیدم:"تهیونگ یومی هم میاد؟"
بهم نگاه کرد و گفت:"خیلیمهمنیستاونجاباشهیانه!ولی احتمالا بیاد...نمیدونم"
یکم بعد رسیدیم. پیاده شدم و به تهیونگ نگاه کردم:"امیدوارم خوش بگذره و ارزش اصرار های شما رو داشته باشه آقایکیم!"
وارد جمع شدیم یهو تهیونگ گفت:"عه شوگا هیونگه!"
گرم صحبت با شوگا بودیم که یومی وارد شد...
تهیونگ برگشت و وقتی یومی رو دید لبخند زد!
مستقیم اومد طرف ما و گفت:"سلام تهیونگی چطوری؟سلام هانا حالت خوبه؟از اینکه اومدید خیلی خوشحال شدم.."
لبخند زدم اما با نفرت نگاهش میکردم؛اما تهیونگ از اینکه یومی اومده بود خوشحال به نظر میرسید...
نیم ساعت تحمل کردم...اما بعدش نتونستم جلوی خودمو بگیرم:"آقای کیم میتونم باهاتون صحبت کنم؟البته خصوصی!"
رفتیم کنار و من شروع به حرف زدن کردم:" آها پس زیاد مهم نیست یومی بیاد یا نه! درسته؟ تهیونگ اصلا حواست هست؟ از موقعی که اون یومی خود شیرین اومده حتی منو نمیبینی! شوگا تا الان چند بار اومده پیش من و حالمو پرسیده...اما تو چی؟ تو که شوهر منی چی؟؟ انقدر گرم صحبت با اون دختر عموی عزیزت شده بودی که اصلا حضور منو فراموش کردی!"
تهیونگ که با تعجب نگام میکرد گفت:"هانا آروم باش... ما داشتیم راجب کار های شرکتش حرف میزدیم؛توی بعضی از مسائل شرکتش کمک میخواست ، همین..."
- پس همین؟باشه آقای کیم..."
امیدوارم که دوستش داشته باشید* منتظر پارت بعد باشید...
از اینکه نظرتون رو بدونم خوشحال میشم★
- آگاتا★
- "حاضریخانمکیم؟"
در حالی که عطر میزدم ، با لبخند گفتم:"بلهحاضرم!"
به یک مهمونی دعوت شده بودیم... به شخصه مایل نبودم بریم اونجا ، اما تهیونگ اصرار کرد؛منم قبول کردم!
نشستیم تو ماشین . پرسیدم:"تهیونگ یومی هم میاد؟"
بهم نگاه کرد و گفت:"خیلیمهمنیستاونجاباشهیانه!ولی احتمالا بیاد...نمیدونم"
یکم بعد رسیدیم. پیاده شدم و به تهیونگ نگاه کردم:"امیدوارم خوش بگذره و ارزش اصرار های شما رو داشته باشه آقایکیم!"
وارد جمع شدیم یهو تهیونگ گفت:"عه شوگا هیونگه!"
گرم صحبت با شوگا بودیم که یومی وارد شد...
تهیونگ برگشت و وقتی یومی رو دید لبخند زد!
مستقیم اومد طرف ما و گفت:"سلام تهیونگی چطوری؟سلام هانا حالت خوبه؟از اینکه اومدید خیلی خوشحال شدم.."
لبخند زدم اما با نفرت نگاهش میکردم؛اما تهیونگ از اینکه یومی اومده بود خوشحال به نظر میرسید...
نیم ساعت تحمل کردم...اما بعدش نتونستم جلوی خودمو بگیرم:"آقای کیم میتونم باهاتون صحبت کنم؟البته خصوصی!"
رفتیم کنار و من شروع به حرف زدن کردم:" آها پس زیاد مهم نیست یومی بیاد یا نه! درسته؟ تهیونگ اصلا حواست هست؟ از موقعی که اون یومی خود شیرین اومده حتی منو نمیبینی! شوگا تا الان چند بار اومده پیش من و حالمو پرسیده...اما تو چی؟ تو که شوهر منی چی؟؟ انقدر گرم صحبت با اون دختر عموی عزیزت شده بودی که اصلا حضور منو فراموش کردی!"
تهیونگ که با تعجب نگام میکرد گفت:"هانا آروم باش... ما داشتیم راجب کار های شرکتش حرف میزدیم؛توی بعضی از مسائل شرکتش کمک میخواست ، همین..."
- پس همین؟باشه آقای کیم..."
امیدوارم که دوستش داشته باشید* منتظر پارت بعد باشید...
از اینکه نظرتون رو بدونم خوشحال میشم★
- آگاتا★
- ۶۲
- ۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط