part
part 1 .
---
پارت اول
(الیزاوتا POV)
صدای ترمز کشیده شدن لاستیک روی آسفالت خیس، آخرین چیزی بود که قبل از بسته شدن دستم شنیدم.
همهچی توی چند ثانیه اتفاق افتاد ؛ در ون باز شد.
دست مردونهای با دستکش چرمی دور کمرم پیچید...
نه ملایم ، نه خشن ؛ بلکه کنترلشده.
☆«ولم کن—»
جملهم نصفه موند چون دست دیگهش روی دهنم نشست...نفسش بوی نعناع و سیگار میداد...
بدنم رو کشید توی ون و در محکم بسته شد.
دستام پشت کمرم بسته شد ، طناب نبود. پلاستیک فشرده ، فوق حرفهای
وقتی کیسه از روی سرم کشیده شد، اولین چیزی که دیدم بوت چرمی مشکی بود....
بعد پاهای بلند.
بعد بدن عضلانی پوشیده از کت مشکی...
و بعدش…
چشمهای سیاهی مثل یه گودال عمیق...
پوست برنزه. موهای مشکی مرتب عقبزده ، گردنش تا روی استخوان ترقوه تتو داشت...
قدش… لعنتی خیلی بلند بود...
آروم خم شد
نه برای اینکه همقد من بشه
برای اینکه منو از پایین نگاه کنه
⊙«الیزاوتا موروزووا»
اسمم رو با لهجه روسی سنگین و آروم گفت.
انگار مزهش میکرد.
اخم کردم.
☆«اگه فکر میکنی با دزدیدن من—»
سیلی نزد. داد هم نزد.
فقط دستش رو آورد زیر چونهم. انگشت شستش محکم فکم رو گرفت و سرم رو بالا نگه داشت...فشارش درد داشت
⊙«وقتی حرف میزنم، تو ساکت میشی»
نگامو توی چشمهای تاریکش قفل کردم...هیچ ترسی نشون ندادم...نمیخواستم لذت ببره از ترسم
چند ثانیه فقط نگام کرد.
بعد دستش از روی فکم سر خورد…
نه نوازش...نه بیهدف.، بلکه کنترل...
انگشتاش از کنار گردنم رد شد تا روی شونهم...فشار داد اما نه دردناک
انگار داشت مقاومت بدنم رو اندازه میگرفت
⊙«پدرت فکر کرده میتونه از من جلو بزنه»
آه ، پس این بازیه...
لبخند زدم
⊙«تو همون سگ زنجیری تاراسوفی؟»
لحظهای سکوت شد
هوای ون سنگین شد
بعدش خندید...
آروم کوتاه بدون شوخی
و ناگهان دستش توی موهام فرو رفت و سرمو عقب کشید..گردنم کش اومد
نفس گرمش کنار گوشم نشست.
⊙«الکسی تاراسوف.»
مکث.
⊙«اسم کسیه که قراره زندگیت رو سخت کنه.»
فشار دستش بیشتر شد .دردش واقعی بود. ولی از حد نگذشت.
⊙«اگه فکر میکنی با من میتونی پدرت رو کنترل کنی، اشتباه کردی.»
دستش آروم از موهام پایین اومد…تا پشت گردنم
و همونجا نگه داشت...کنترل ، تنها هدفش یعنی کنترل
چشمهام رو ریز کردم...
☆«من طعمه نیستم.»
نگاهش تاریکتر شد.
⊙«نه.»
دستش روی کمرم نشست. محکم
⊙«تو اهرمی.»
و برای اولین بار فهمیدم چرا میگن بعضی مردا خطرناک نیستن—
بعضی هاشون خود خطرن ، مثل الکسی تاراسوف
---
(الکسی POV)
قدش کوتاهه
۱۶۵ بیشتر نیست...
ولی وقتی نگام میکنه، انگار میخواد گلومو بدره
چشمهای عسلی ، پوست سفید ،نفسهای تند ولی کنترلشده...
میتونستم راحت بترسونمش تا گریهش بگیره و التماسم کنه.،.
ولی این یکی فرق داره
دستمو روی کمرش محکمتر کردم...
لرزش خفیفی داشت ، ترس؟
نه ، خشم
خوبه
خم شدم تا کنار گوشش
⊙«تا وقتی پدرت یاد بگیره قوانین رو رعایت کنه، پیش من میمونی.»
تقلا کرد ولی بیفایدهست
دستم از کمرش بالا رفت تا روی پهلوش..مرز رو رد نکردم و نمیکنم...مگه وقتی که بخوام.
☆«به من دست نزن»
لبخند زدم.
انگشت اشارهم رو گذاشتم زیر گوشش، درست روی نبضش.
تند میزد.
⊙«الان دشمن منی، موروزووا.»
آروم گفتم.
⊙«و من با دشمنهام مهربون نیستم.»
دستور دادم ماشین حرکت کنه.
اون مال منه
نه از روی میل.
از روی معامله
حداقل فعلاً
___________
امیدوارم دوست داشته باشین
اگه ایده ای داشتین پیوی در خدمتممم ، حتما بیاین
واقعا الان تو شرایط سختیام پس اگه حمایت نشه و دوسش نداشته باشین نمیزارمممم چون بنطر خودمم چرت و پرت شده💋💋💋
شرط پارت بعد : ۲۰ لایک
---
پارت اول
(الیزاوتا POV)
صدای ترمز کشیده شدن لاستیک روی آسفالت خیس، آخرین چیزی بود که قبل از بسته شدن دستم شنیدم.
همهچی توی چند ثانیه اتفاق افتاد ؛ در ون باز شد.
دست مردونهای با دستکش چرمی دور کمرم پیچید...
نه ملایم ، نه خشن ؛ بلکه کنترلشده.
☆«ولم کن—»
جملهم نصفه موند چون دست دیگهش روی دهنم نشست...نفسش بوی نعناع و سیگار میداد...
بدنم رو کشید توی ون و در محکم بسته شد.
دستام پشت کمرم بسته شد ، طناب نبود. پلاستیک فشرده ، فوق حرفهای
وقتی کیسه از روی سرم کشیده شد، اولین چیزی که دیدم بوت چرمی مشکی بود....
بعد پاهای بلند.
بعد بدن عضلانی پوشیده از کت مشکی...
و بعدش…
چشمهای سیاهی مثل یه گودال عمیق...
پوست برنزه. موهای مشکی مرتب عقبزده ، گردنش تا روی استخوان ترقوه تتو داشت...
قدش… لعنتی خیلی بلند بود...
آروم خم شد
نه برای اینکه همقد من بشه
برای اینکه منو از پایین نگاه کنه
⊙«الیزاوتا موروزووا»
اسمم رو با لهجه روسی سنگین و آروم گفت.
انگار مزهش میکرد.
اخم کردم.
☆«اگه فکر میکنی با دزدیدن من—»
سیلی نزد. داد هم نزد.
فقط دستش رو آورد زیر چونهم. انگشت شستش محکم فکم رو گرفت و سرم رو بالا نگه داشت...فشارش درد داشت
⊙«وقتی حرف میزنم، تو ساکت میشی»
نگامو توی چشمهای تاریکش قفل کردم...هیچ ترسی نشون ندادم...نمیخواستم لذت ببره از ترسم
چند ثانیه فقط نگام کرد.
بعد دستش از روی فکم سر خورد…
نه نوازش...نه بیهدف.، بلکه کنترل...
انگشتاش از کنار گردنم رد شد تا روی شونهم...فشار داد اما نه دردناک
انگار داشت مقاومت بدنم رو اندازه میگرفت
⊙«پدرت فکر کرده میتونه از من جلو بزنه»
آه ، پس این بازیه...
لبخند زدم
⊙«تو همون سگ زنجیری تاراسوفی؟»
لحظهای سکوت شد
هوای ون سنگین شد
بعدش خندید...
آروم کوتاه بدون شوخی
و ناگهان دستش توی موهام فرو رفت و سرمو عقب کشید..گردنم کش اومد
نفس گرمش کنار گوشم نشست.
⊙«الکسی تاراسوف.»
مکث.
⊙«اسم کسیه که قراره زندگیت رو سخت کنه.»
فشار دستش بیشتر شد .دردش واقعی بود. ولی از حد نگذشت.
⊙«اگه فکر میکنی با من میتونی پدرت رو کنترل کنی، اشتباه کردی.»
دستش آروم از موهام پایین اومد…تا پشت گردنم
و همونجا نگه داشت...کنترل ، تنها هدفش یعنی کنترل
چشمهام رو ریز کردم...
☆«من طعمه نیستم.»
نگاهش تاریکتر شد.
⊙«نه.»
دستش روی کمرم نشست. محکم
⊙«تو اهرمی.»
و برای اولین بار فهمیدم چرا میگن بعضی مردا خطرناک نیستن—
بعضی هاشون خود خطرن ، مثل الکسی تاراسوف
---
(الکسی POV)
قدش کوتاهه
۱۶۵ بیشتر نیست...
ولی وقتی نگام میکنه، انگار میخواد گلومو بدره
چشمهای عسلی ، پوست سفید ،نفسهای تند ولی کنترلشده...
میتونستم راحت بترسونمش تا گریهش بگیره و التماسم کنه.،.
ولی این یکی فرق داره
دستمو روی کمرش محکمتر کردم...
لرزش خفیفی داشت ، ترس؟
نه ، خشم
خوبه
خم شدم تا کنار گوشش
⊙«تا وقتی پدرت یاد بگیره قوانین رو رعایت کنه، پیش من میمونی.»
تقلا کرد ولی بیفایدهست
دستم از کمرش بالا رفت تا روی پهلوش..مرز رو رد نکردم و نمیکنم...مگه وقتی که بخوام.
☆«به من دست نزن»
لبخند زدم.
انگشت اشارهم رو گذاشتم زیر گوشش، درست روی نبضش.
تند میزد.
⊙«الان دشمن منی، موروزووا.»
آروم گفتم.
⊙«و من با دشمنهام مهربون نیستم.»
دستور دادم ماشین حرکت کنه.
اون مال منه
نه از روی میل.
از روی معامله
حداقل فعلاً
___________
امیدوارم دوست داشته باشین
اگه ایده ای داشتین پیوی در خدمتممم ، حتما بیاین
واقعا الان تو شرایط سختیام پس اگه حمایت نشه و دوسش نداشته باشین نمیزارمممم چون بنطر خودمم چرت و پرت شده💋💋💋
شرط پارت بعد : ۲۰ لایک
- ۱۲۰
- ۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط