{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

روزی زنبور و مار با هم بحثشان شد

روزی زنبور و مار با هم بحثشان شد.
مار میگفت: انسانها از ترسِ ظاهر خوفناکِ من میمیرند؛ نه بخاطر نیش زدنم!
اما زنبور نمی پذیرفت.

مار، برای اثبات حرفش، به چوپانی که زیر درختی خوابیده بود؛ نزدیک شد و رو به زنبور گفت: من او را می گزم و مخفی میشوم ؛ تو بالای سرش سر و صدا و خودنمایی کن!**

مار چوپان را نیش زد و زنبور شروع به پرواز کردن بالای سر چوپان نمود.
چوپان فورا از خواب پرید و گفت: ای زنبور لعنتی! و شروع به مکیدن جای نیش و تخلیه زهر کرد.
مقداری دارو بر روی زخمش قرار داد و بعد از چندی بهبود یافت.

سپس دوباره مشغول استراحت شد که مار و زنبور نقشه دیگری کشیدند:*
اینبار زنبور نیش زد و مار خودنمایی کرد!
چوپان از خواب پرید
و همین که مار را دید، از ترس پا به فرار گذاشت!
او بخاطر وحشت از مار، دیگر زهر را تخلیه ننمود وضمادی هم استفاده نکرد...
چند روز بعد، چوپان به خاطر ترس از مار و نیش زنبور مرد!

* بسیاری بیماری ها و کارها نیز همینگونه اند؛ و افراد فقط بخاطر ترس از آنها، نابود میشوند.

مواظب تلقین های زندگی خود باشیم.***





#✔#پس_زمینه
#طبیعت#والپیپر #wallpaper 
دیدگاه ها (۳۰)

#اربعین#حسینی

یک محرم ،یک حسین ،نور دو چشم فاطمه یک دعا فرقی ندارد،علقمه ی...

#✔#پس_زمینه#طبیعت#والپیپر #wallpaper

#✔#پس_زمینه#طبیعت#والپیپر #wallpaper

پارت ۲غریبه ای که برادرم را می‌شناختاما چیزی اعصاب دختر را ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط