{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دوران تاریکیp

"دوران تاریکی"p2
بیدار شدن تو صبح روز تولد یازده‌سالگیم مثل چیزی نبود که انتظارش رو داشتم، عجیب تر از اون چیزی بود که فکرش رو میکردم...
ویو لیلی/
کلی کار داشتم...باید سر و وضعم رو درست میکردم، به همه مهمون ها خوش آمد میگفتم...
بالاخره جشن تموم شد و همه مهمون ها رفتن، البته ناگفته نماند که عموم جشن رو تموم کرد....چرا همیشه باید با پدرم کل‌کل کنه؟...
تهمونده کیک ها و شیرینی هارو با خواهرم یواشکی به اتاق بردیم....داشتیم میخندیدیم و کیک میخوردیم که نفهمیدیم کی خوابمون برد...
صبح بود دقیقا نمیدونم ساعت چند؛ بابا با عجله اومد توی اتاق"خب خواهران ایوانز، قلعه شکلاتی رو ترک کنین و بیاین طبقه پایین..."
قلعه شکلاتی؟ با اون همه شیرینی و شکلاتی که دور و برمون پخش و پلا شده بود کنایه بجا و قشنگی بود...
رفتین پایین، هنوز خستگی دیشب تو تنم بود...
مامان یه صبحونه مجلل آماده کرده بود...
پتونیا: خب لیلی ببین صبحونه اولین روز یازده‌سالگیت مامان خانم چه کرده...
زدم زیر خنده" پتی بیخیال..."
نشستیم و صبحونه رو خوردیم
"مامان عاشقتم ممنون..."
رفتیم سمت اتاق نشیمن و پدر رفت تا نامه هارو بیاره...
توی دستش نامه هارو زیرورو میکرد تا ببینه از طرف چه کسایی نامه داریم...
"اوه لیلی خاله جولیا برات تبریک تولد فرستاده"
-ممنون به هر حال هیچکدومشونو یادم نیست...
پتی ریزخنده ای کرد...
"هی درست میبینم...لیلی این نامه شخصا برای توعه، اسم تو روش نوشته شده...این از...از...هاگوارتز(مادرم شکه به سمت پدرم برگشت)از هاگوارتزه..."
هاگوارتز؟؟ اونجا دیگه کجاست؟؟؟مادرم چرا اینقدر شکه شده؟؟؟
بازش کردیم"دوشیزه لیلی ایوانز شما به مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز دعوت شده اید..."
جادوگری؟ من یه جادوگرم؟ امکان نداره!!این چیزا فقط تو قصه هاست...اما اگه واقعی باشه...
مادرم و پدرم از خوشحال فریاد میزدن...
" دخترم منو پدرت خیلی بهت افتخار میکنیم...تو یک استعداد خاصی...تو مایه سربلندی ما هستی لیلی عزیزم..."
پتونیا با بهت بهم نگاه میکرد، خوشحال به نظر نمیرسید اون سریع تا متوجه نگاهم بهش شد سمت اتاق دوید...صدای کوبیده شدن در رو شنیدم...
پتونیا: لیلی؟ خواهر کوچیک تر من؟؟ چرا اون باید مایه افتخار مامان و بابا باشه؟؟ من همیشه دارم تلاش میکنم اما هیچ کس اهمیت نمیده...اون دختره عجیب الخلقه...حتی دیگه یک لحظه هم نمیتونم تحملش کنم...
روز بعدش با پدرم رفتیم به کوچه دیاگون تا لوازم لازم رو بخریم...اوجا خیلی فوق العاده بود...
ویو سوروس/
داشتیم صبحونه میخوردیم که صدایی از سمت در شنیده شد، پدرم رفت تا سروگوشی آب بده وقتی برگشت از خوشحالی نمیتونست حرف بزنه یه پاکت نامه هم دستش بود...اما...اما امروز که یکشنبه بود....
پارت بعدی به شرط لایکه💋(بیشتر از بیست تا)
کامنت هم بزارید عشقام💋
دیدگاه ها (۱)

:))))

😌💅🎀

سلام :)

100 تایی شدنمون مبارک :)

سناریو گریفیندور🦁❤️ تو موقعی که حدوداً ده ساله بودی هری پاتر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط