{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت دوم | نقشه‌ی پلیدانه

پارت دوم | نقشه‌ی پلیدانه

فردای آن روز...

صبحانه روی میز آماده بود و تهیونگ طبق معمول، آرام و بی‌حرف مشغول خوردن قهوه و صبحانه‌اش بود.

مارلا روبه‌روش نشسته بود و با گوشی ور می‌رفت.

چند دقیقه بعد، ناگهان از جاش بلند شد و رفت کنار تهیونگ.

بدون اجازه نشست روی پایش.

تهیونگ فقط نگاه کوتاهی بهش انداخت.

— صبح بخیر.

مارلا با لبخند گفت:

— صبح بخیر شوهر بداخلاق من.

تهیونگ گوشه‌ی لبش بالا رفت.

— چیزی می‌خوای؟

مارلا گوشی رو جلوی صورتش گرفت.

— اینو ببین.

عکس یه عروسک کیوت بود.

— اینو می‌خوام.

تهیونگ خیلی عادی گفت:

— سفارش بده.

مارلا سریع عکس بعدی رو آورد.

— اینم؟

— سفارش بده.

— این ست جواهرات چطور؟

— اونو هم.

مارلا ذوق کرد و چند عکس دیگه نشونش داد.

— این لوازم آرایش؟

— سفارش بده.

— این کیف؟

— مارلا، هرچی می‌خوای سفارش بده.

مارلا با لبخند بزرگی شروع کرد به سفارش دادن.

تهیونگ همچنان صبحانه‌اش رو می‌خورد و اصلاً نمی‌دونست چه فاجعه‌ای در راهه.

مارلا یک‌دفعه ساکت شد.

چند ثانیه به صفحه‌ی گوشی نگاه کرد.

بعد لبخند مرموزی زد.

تهیونگ متوجه شد.

— چرا اون‌طوری لبخند می‌زنی؟

— هیچی.

— مارلا.

— هیچییی.

مارلا گوشی رو جلوی صورتش گرفت.

— اینم ببین.

طرحی ظریف و خیلی کوچیک بود.

تهیونگ همان لحظه پکر شد.

ابروهاش رفت توی هم.

— نه.

مارلا عکس بعدی رو آورد.

— این چطور؟

— نه.

عکس بعدی.

— این؟

تهیونگ چپ‌چپ نگاهش کرد.

— گفتم نه.

مارلا گوشی رو پایین آورد و دست‌هاش رو دور گردن تهیونگ انداخت.

— تهییی...

— شروع نکن.

— فقط یه دونه.

— نه.

— خیلی کوچیکه.

— نه.

— اصلاً معلوم نمی‌شه.

— مارلا.

— خواهش می‌کنم.

تهیونگ قاشقش رو روی میز گذاشت.

— تو از دیشب داری درباره‌ی این موضوع حرف می‌زنی.

مارلا با مظلوم‌ترین حالت ممکن گفت:

— چون خیلی دوستش دارم.

تهیونگ چند لحظه نگاهش کرد.

— من دوست ندارم.

مارلا سریع گونه‌اش رو بوسید.

— حالا دوست داری؟

تهیونگ سعی کرد جدی بمونه.

— با یه بوسه نظر من عوض نمی‌شه.

مارلا این بار پیشونیش رو بوسید.

— این یکی؟

تهیونگ نفسش رو با کلافگی بیرون داد.

— تو واقعاً لجبازی.

مارلا لبخند زد.

— پس اجازه می‌دی؟

— هنوز نه.

مارلا دوباره گوشی رو جلویش گرفت و ده‌ها طرح ریز و ظریف نشونش داد.

— این یکی...

— نه.

— این؟

— نه.

— این خیلی کوچیکه!

— نه.

— این دیگه اندازه‌ی یه سکه‌ست!

تهیونگ چند ثانیه ساکت موند.

مارلا هم ساکت شد.

تهیونگ با اخم به گوشی نگاه کرد.

بعد به صورت مارلا.

— فقط...

چشم‌های مارلا برق زد.

— فقط چی؟

تهیونگ با انگشت اشاره هشدار داد.

— یه طرح خیلی ریز.

مارلا از خوشحالی لبخند زد.

— جدی؟!

— هنوز یه شرط دارم.

— هرچی بگی!

— طرح رو اول خودم می‌بینم. جای تتو هم خودم باید بدونم.

مارلا سریع سر تکون داد.

— باشه!

تهیونگ با اخم گفت:

— و اگه ببینم طرح بزرگه، همون‌جا کنسله.

مارلا خودش رو بیشتر بهش چسبوند.

— باشه آقای سخت‌گیر.

تهیونگ بالاخره لبخند زد.

— شیطون.

بعد آرام گونه‌اش رو بوسید.

مارلا با ذوق گوشی رو دوباره باز کرد و گفت:

— پس بریم طرح انتخاب کنیم!

تهیونگ زیر لب گفت:

— من هنوز نمی‌فهمم چطور تونستی راضیم کنی...

مارلا خندید.

— چون من زن مورد علاقه‌تم.

تهیونگ نگاهش کرد.

— متأسفانه دقیقاً همین مشکله.

و دوباره یک بوسه‌ی کوتاه روی پیشونی‌اش گذاشت.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خدایا چی میشه تو زندگیه بعدیم برم جا مارلا😑🤣💔
دیدگاه ها (۱)

پارت سوم و آخر | اسم تونزدیک ساعت هفت عصر بود که تهیونگ و ما...

خانوم مدیرعاملبعضی آدم‌ها درست در زمانی وارد زندگی‌ات می‌شون...

چندپارتی وقتی اجازه نمیده تتو بزنی....) پارت اول | خط قرمزته...

پارت آخر | پایانی که ادامه دارد:) چند ماه بعد...بالاخره روزی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط