پارت پنجم
*پارت پنجم*
برادر های هایتانی هردو با قیافه های جدی به سمت آلاچیق پارک رفتند.
ریندو:چی شده،سانزو؟
سانزو:بشینید...یه موضوعی پیش اومده باید باهاتون حرف بزنم
هر سه روی صندلی های آلاچیق نشستند و سانزو همه ماجرا را تعریف کرد...با هر کلمه ای که سانزو میگفت چشم های دو برادر بیشتر و بیشتر گرد میشد.
ریندو:خدای من!
ران:پس دلیل حواس پرتیت توی مهمونی این دختره بود، آره؟(پوزخندی زد)...پسر!...نمیدونستم انقدر خاطر خواهشی.
سانزو:من به کمکتون نیاز دارم...باید ا/ت رو از شر اون حیوون صفت ها نجات بدم و اگه دیر بشه...
(و سعی کرد بغض اش را نگه دارد)
ریندو:هی،هی...آروم باش،مرد ما بهت کمک میکنیم
سانزو با صدای گرفته ای گفت:ممنون بچه ها...
ران:خب،حالا میخوایم از کجا شروع کنیم؟
-بهتون میگم...دنبالم بیاید.
♤♡◇♧
برادر های هایتانی هردو با قیافه های جدی به سمت آلاچیق پارک رفتند.
ریندو:چی شده،سانزو؟
سانزو:بشینید...یه موضوعی پیش اومده باید باهاتون حرف بزنم
هر سه روی صندلی های آلاچیق نشستند و سانزو همه ماجرا را تعریف کرد...با هر کلمه ای که سانزو میگفت چشم های دو برادر بیشتر و بیشتر گرد میشد.
ریندو:خدای من!
ران:پس دلیل حواس پرتیت توی مهمونی این دختره بود، آره؟(پوزخندی زد)...پسر!...نمیدونستم انقدر خاطر خواهشی.
سانزو:من به کمکتون نیاز دارم...باید ا/ت رو از شر اون حیوون صفت ها نجات بدم و اگه دیر بشه...
(و سعی کرد بغض اش را نگه دارد)
ریندو:هی،هی...آروم باش،مرد ما بهت کمک میکنیم
سانزو با صدای گرفته ای گفت:ممنون بچه ها...
ران:خب،حالا میخوایم از کجا شروع کنیم؟
-بهتون میگم...دنبالم بیاید.
♤♡◇♧
- ۲.۱k
- ۲۲ فروردین ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط