⁵⁰
⁵⁰
جونگکوک بیمارستان بود و منتظر یونجو بود
در ساعت تعیین شده، سوهو، یونجو رو اورد.
یونجو: سلام عمو!”
کوک: سلام یونی خب ببین منم اومدم امروز باهم نقاشی بکشیم
یونجو: آخ جون! تو بهترین عموی دنیایی!”
آنها بلافاصله شروع کردند به نقاشی کردند. یونجو یک خانه، یک درخت بزرگ کشید
یونجو:عمو من این رو کشیدم تو چی کشیدی
کوک: خرگوش بیا ببین
یونجو: “چه خرگوش نازی! میدونستی خرگوشها در کرهی ماه زندگی میکنند؟”
کوک: (با لبخندی عمیقتر از روز قبل) “واقعاً؟ چطور؟”
یونجو: (با جدیت کودکانه) “مامانم گفت وقتی ماه کامل است، میتوانیم ببینیم که آنها در حال پختن پنکیک هستند!”
کوک: پنکیک؟
یونجو: اره مامانم عاشقه پنکیکه
کوک به داستانپردازی یونجو گوش میداد، در حالی که نگاهش به دستان کوچک یونجو بود که مداد رنگی را محکم گرفته بودند. انگشتانش، مچ دستش، مدل موهایش که کمی نامرتب روی پیشانیاش ریخته بود...
کوک: “یونجو، یک سؤال بپرسم؟
یونجو: بپرس!
کوک: “وقتی دیروز پرسیدی که من بچه دارم یا نه، و گفتم که دخترم را از دست دادم… ناراحت شدی؟”
یونجو: (مداد رنگی را زمین گذاشت و به چشمان کوک نگاه کرد) . ناراحت شدم برای تو. ولی مامانم گفته آدمهای خوب همیشه در آسمان پیش خدا زندگی میکنند. حتماً دختر کوچولوی تو هم یک فرشته خوشحاله
این پاسخ، به طور غیرمنتظرهای، برای جونگکوک آرامشبخش بود.
کوک: “تو چقدر مهربانی
یونجو: عمو! میتونم عکس دخترت و زنت رو ببینم؟
جونگکوک، که کاملاً غافلگیر شده بود،. او به آرامی دستش را داخل کیف پولش برد و یک عکس کوچک و کمی کهنه را بیرون کشید؛ عکسی که زنش، ا/ت، را در حالی که دخترشان را در آغوش گرفته بود
یونجو عکس را با کنجکاوی در دست گرفت.
یونجو: (با چشمانی گرد شده) “وای… اون خانمه چقدر شبیه مامان منه! موهاش، چشمهاش… حتی همینطوری لبخندش
کوک: (با لبخندی که سعی میکرد مصنوعی نباشه) “نه یونجو. زن من از این عکس هم خیلی خوشگلتر بود. این عکس برای یک ماه قبل از مرگش بود، روز تولد دخترم.”
کوک به آرامی عکس را پس گرفت و در کیف پولش قرار داد. یادآوری آن روز، برای لحظهای فضای شاد اتاق را سنگین کرد.
یک هفته بود
ا/ت با خستگی اما چهرهای درخشان از شادی، به خانه برگشت. به مدت طولانی دخترش، یونجو، را در اغوش گرفت و اورا بویید.
ا/ت: عزیزم، دلم برات خیلی تنگ شده بود! این یک هفته چطور گذشت؟ اذیت نشدی؟”
یونجو: (با هیجان غیرقابل کنترل) “مامان! بهترین هفتهی عمرم بود! بابا سوهو من را پیش یک عموی دکتر برد که خیلی خوب و خیلی مهربان بود
ا/ت در حالی که لباسهایش را عوض میکرد، با لبخند گوش میداد.!”
#فیک
#سناریو
جونگکوک بیمارستان بود و منتظر یونجو بود
در ساعت تعیین شده، سوهو، یونجو رو اورد.
یونجو: سلام عمو!”
کوک: سلام یونی خب ببین منم اومدم امروز باهم نقاشی بکشیم
یونجو: آخ جون! تو بهترین عموی دنیایی!”
آنها بلافاصله شروع کردند به نقاشی کردند. یونجو یک خانه، یک درخت بزرگ کشید
یونجو:عمو من این رو کشیدم تو چی کشیدی
کوک: خرگوش بیا ببین
یونجو: “چه خرگوش نازی! میدونستی خرگوشها در کرهی ماه زندگی میکنند؟”
کوک: (با لبخندی عمیقتر از روز قبل) “واقعاً؟ چطور؟”
یونجو: (با جدیت کودکانه) “مامانم گفت وقتی ماه کامل است، میتوانیم ببینیم که آنها در حال پختن پنکیک هستند!”
کوک: پنکیک؟
یونجو: اره مامانم عاشقه پنکیکه
کوک به داستانپردازی یونجو گوش میداد، در حالی که نگاهش به دستان کوچک یونجو بود که مداد رنگی را محکم گرفته بودند. انگشتانش، مچ دستش، مدل موهایش که کمی نامرتب روی پیشانیاش ریخته بود...
کوک: “یونجو، یک سؤال بپرسم؟
یونجو: بپرس!
کوک: “وقتی دیروز پرسیدی که من بچه دارم یا نه، و گفتم که دخترم را از دست دادم… ناراحت شدی؟”
یونجو: (مداد رنگی را زمین گذاشت و به چشمان کوک نگاه کرد) . ناراحت شدم برای تو. ولی مامانم گفته آدمهای خوب همیشه در آسمان پیش خدا زندگی میکنند. حتماً دختر کوچولوی تو هم یک فرشته خوشحاله
این پاسخ، به طور غیرمنتظرهای، برای جونگکوک آرامشبخش بود.
کوک: “تو چقدر مهربانی
یونجو: عمو! میتونم عکس دخترت و زنت رو ببینم؟
جونگکوک، که کاملاً غافلگیر شده بود،. او به آرامی دستش را داخل کیف پولش برد و یک عکس کوچک و کمی کهنه را بیرون کشید؛ عکسی که زنش، ا/ت، را در حالی که دخترشان را در آغوش گرفته بود
یونجو عکس را با کنجکاوی در دست گرفت.
یونجو: (با چشمانی گرد شده) “وای… اون خانمه چقدر شبیه مامان منه! موهاش، چشمهاش… حتی همینطوری لبخندش
کوک: (با لبخندی که سعی میکرد مصنوعی نباشه) “نه یونجو. زن من از این عکس هم خیلی خوشگلتر بود. این عکس برای یک ماه قبل از مرگش بود، روز تولد دخترم.”
کوک به آرامی عکس را پس گرفت و در کیف پولش قرار داد. یادآوری آن روز، برای لحظهای فضای شاد اتاق را سنگین کرد.
یک هفته بود
ا/ت با خستگی اما چهرهای درخشان از شادی، به خانه برگشت. به مدت طولانی دخترش، یونجو، را در اغوش گرفت و اورا بویید.
ا/ت: عزیزم، دلم برات خیلی تنگ شده بود! این یک هفته چطور گذشت؟ اذیت نشدی؟”
یونجو: (با هیجان غیرقابل کنترل) “مامان! بهترین هفتهی عمرم بود! بابا سوهو من را پیش یک عموی دکتر برد که خیلی خوب و خیلی مهربان بود
ا/ت در حالی که لباسهایش را عوض میکرد، با لبخند گوش میداد.!”
#فیک
#سناریو
- ۴۴.۵k
- ۲۲ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط