⁴⁸
⁴⁸
یک هفته بعد
ا/ت
ا/ت: یونجو رفتی بیمارستان نمیری پیش بیمار ها میری یه اتاق میشینی نقاشی کنی
یونجو: چشم
سوهو: نگرانش نباش خودم خواسم بهش هست
ا/ت: نمیتونم فکر میکنم کار درستی نیست
سوهو: سفرت رو برو من خودن حواسم به یونجو هست
ا/ت: خب بیمارستان خوب نیست
سوهو: گفتم که میزارمش تو اتاق
ا/ت: باشه یونجو مامان مراقب خودت باش
یونجو: مامان کی برمیگردی؟
ا/ت: هفته بعد
یونجو: دلم برات تنگ میشه
ا/ت: منم عزیزم
سوهو: یونجو بریم؟
یونجو: بای بای مامی
ا/ت: بای بای
کوک
کوک: عمل بعدی ساعت چنده؟
👩🏻⚕️:ـ ۱۱
کوک: ممنون
سوهو: آقای جئون
کوک: سلام
سوهو: سلام
یونجو: سلام
کوک: سلام عزیزم
سوهو: میشه دخترم امروز تو بیمارستان بمونه تو این بخش فکر میکنم این بخش امن تر باشه
کوک: اره مشکلی نیست من خودم سه ساعت دیگه عمل دارم الان کاری ندارم اگر خواست میتونه کنار خودم باشه
سوهو: چه خوب منم دیگه نگرانش نیستم عزیزم میری پیش عمو
یونجو: آره
سوهو: خب باشه من میرم مراقب خودت باش
یونجو: باشه
کوک: خوبی عزیزم اسمت چیه؟
یونجو: ممنون یونی صدام کن
کوک:باشه بیا بریم تو اتاق من
یونجو: باشه
رفتیم تو اتاق
کوک: بیا اینجا بشین
یونجو: میتونم نقاشی بکشم
کوک: آره عزیزم
یونجو: نقاشی چی بکشم؟
کوک: نمیدونم چی دوست داری بکشی؟
یونجو: گل میکشم
کوک: آفرین
چند دقیقه بعد
یونجو: خوشگله؟
کوک: اره عزیزم خیلی خوشگل کشیدی
یونجو: 😀
کوک: این هم جایزه🍫
یونجو: وایی شکلات من عاشق شکلاتم ممنون عمو
کوک: نوش جان
یونجو: دلم برای مامانم تنگ میشه
کوک: چرا عزیزم؟
یونجو: مامانم یک هفته رفته سفر من باید هرروز بیام اینجا
کوک: خب عمو میخوای بازی کنیم ناراحت نباشی
عروسک خرس کوچک قهوهایاش را از کوله پشتی درآورد.
یونجو:بیا این خرسی منه اسمش بانیه عمو، تو هم اسباب بازی داری؟
کوک:نه عزیزم، من اسباب بازی ندارم. من یک دکترم
یونجو:عمو، تو بچه نداری که باهاش بازی کنم
کوک: (با صدایی گرفته که به سختی کنترلش میکرد) من... من یک بچه داشتم. یک دختر کوچولو.
اشک در چشمانش حلقه زد، اما پلک زد تا محو شود.
یونجو:خب کجاست؟ الان نمیاد با من بازی کنه؟
جونگکوک به سختی لبخند زد و گفت
کوک:نه عزیزم... او الان پیش ما نیست. من او را از دست دادم
یونجو: (با ناراحتی) ما با بانی بازی میکنیم!"
کوک:باشه
جونگکوک قلبش تند میزد و دستش بیاختیار روی سینهاش بود.
کوک: من شاید الان دخترم را نداشته باشم، اما اینجا کلی بچه کوچولوی تازه وارد داریم که شاید دوست داشته باشی ببینی."
یونجو:واقعاً؟ نوزادهای واقعی؟"
کوک: "بله. بیا باهم بریم تاق شیشهای نوزادان را ببینی. فقط باید قول بدهی که کاملاً ساکت باشی."
یونجو:قول میدم!"
#فیک
#سناریو
یک هفته بعد
ا/ت
ا/ت: یونجو رفتی بیمارستان نمیری پیش بیمار ها میری یه اتاق میشینی نقاشی کنی
یونجو: چشم
سوهو: نگرانش نباش خودم خواسم بهش هست
ا/ت: نمیتونم فکر میکنم کار درستی نیست
سوهو: سفرت رو برو من خودن حواسم به یونجو هست
ا/ت: خب بیمارستان خوب نیست
سوهو: گفتم که میزارمش تو اتاق
ا/ت: باشه یونجو مامان مراقب خودت باش
یونجو: مامان کی برمیگردی؟
ا/ت: هفته بعد
یونجو: دلم برات تنگ میشه
ا/ت: منم عزیزم
سوهو: یونجو بریم؟
یونجو: بای بای مامی
ا/ت: بای بای
کوک
کوک: عمل بعدی ساعت چنده؟
👩🏻⚕️:ـ ۱۱
کوک: ممنون
سوهو: آقای جئون
کوک: سلام
سوهو: سلام
یونجو: سلام
کوک: سلام عزیزم
سوهو: میشه دخترم امروز تو بیمارستان بمونه تو این بخش فکر میکنم این بخش امن تر باشه
کوک: اره مشکلی نیست من خودم سه ساعت دیگه عمل دارم الان کاری ندارم اگر خواست میتونه کنار خودم باشه
سوهو: چه خوب منم دیگه نگرانش نیستم عزیزم میری پیش عمو
یونجو: آره
سوهو: خب باشه من میرم مراقب خودت باش
یونجو: باشه
کوک: خوبی عزیزم اسمت چیه؟
یونجو: ممنون یونی صدام کن
کوک:باشه بیا بریم تو اتاق من
یونجو: باشه
رفتیم تو اتاق
کوک: بیا اینجا بشین
یونجو: میتونم نقاشی بکشم
کوک: آره عزیزم
یونجو: نقاشی چی بکشم؟
کوک: نمیدونم چی دوست داری بکشی؟
یونجو: گل میکشم
کوک: آفرین
چند دقیقه بعد
یونجو: خوشگله؟
کوک: اره عزیزم خیلی خوشگل کشیدی
یونجو: 😀
کوک: این هم جایزه🍫
یونجو: وایی شکلات من عاشق شکلاتم ممنون عمو
کوک: نوش جان
یونجو: دلم برای مامانم تنگ میشه
کوک: چرا عزیزم؟
یونجو: مامانم یک هفته رفته سفر من باید هرروز بیام اینجا
کوک: خب عمو میخوای بازی کنیم ناراحت نباشی
عروسک خرس کوچک قهوهایاش را از کوله پشتی درآورد.
یونجو:بیا این خرسی منه اسمش بانیه عمو، تو هم اسباب بازی داری؟
کوک:نه عزیزم، من اسباب بازی ندارم. من یک دکترم
یونجو:عمو، تو بچه نداری که باهاش بازی کنم
کوک: (با صدایی گرفته که به سختی کنترلش میکرد) من... من یک بچه داشتم. یک دختر کوچولو.
اشک در چشمانش حلقه زد، اما پلک زد تا محو شود.
یونجو:خب کجاست؟ الان نمیاد با من بازی کنه؟
جونگکوک به سختی لبخند زد و گفت
کوک:نه عزیزم... او الان پیش ما نیست. من او را از دست دادم
یونجو: (با ناراحتی) ما با بانی بازی میکنیم!"
کوک:باشه
جونگکوک قلبش تند میزد و دستش بیاختیار روی سینهاش بود.
کوک: من شاید الان دخترم را نداشته باشم، اما اینجا کلی بچه کوچولوی تازه وارد داریم که شاید دوست داشته باشی ببینی."
یونجو:واقعاً؟ نوزادهای واقعی؟"
کوک: "بله. بیا باهم بریم تاق شیشهای نوزادان را ببینی. فقط باید قول بدهی که کاملاً ساکت باشی."
یونجو:قول میدم!"
#فیک
#سناریو
- ۵۵.۴k
- ۲۱ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط