#موکل_خطرناک_من
#موکل_خطرناک_من
#رمان_درخواستی پارت11
ویو کوک
گوشیمو از جیبم درآوردم. نامجون بود. دکمه اتصال رو زدم: «الو نامجون؟»
صدای نامجون از پشت تلفن نگران و جدی بود: «کوک… کجایی؟ سریع خودتو برسون! بچههای اون باندی که هفته پیش باهاشون درگیر شده بودی، جلوی یکی از انبارهامون شر درست کردن. پلیس هم انگار بو برده و داره میاد اونجا… اگر گیر بیفتی کارمون تمومه!»
اخمام رفت تو هم و خندهای که رو لبم بود کلاً محو شد.
کوک: «چی؟ باشه… الان خودمو میرسونم.»
تلفن رو قطع کردم. نگاهم افتاد به ات که با تعجب و کنجکاوی داشت به تغییر رفتار ناگهانی من نگاه میکرد. معلوم بود شستش خبردار شده که یه اتفاقی افتاده.
به چشماش نگاه کردم. کارای من همیشه خطرناک بود، ولی انگار این بار واقعاً به یه وکیل حرفهای و کاربلد نیاز پیدا میکردم… به کسی مثل همین دختر سرسخت جلو روم.
کوک: «خانم وکیل… انگار زودتر از چیزی که فکرشو میکردم قراره دوباره همدیگرو ببینیم. این بار توی دفتر کار شما!»
قبل از اینکه ات بتونه سوالی بپرسه، چرخدستی رو همونجا رها کردم و با سرعت از فروشگاه زدم بیرون…
ویو ات
همونطور که کوک با سرعت از فروشگاه بیرون میرفت، من همونجا خشکم زده بود. قلبم مثل یه طبل توی سینهام میکوبید. اون نگاهِ آخرش… اون تغییر حالت از شیطنت به جدیّت مطلق… اصلاً شبیه اون پسرِ مغرور و شوخطبعی نبود که چند دقیقه پیش داشت باهام کلکل میکرد.
«اون چی بود؟» زیر لب با خودم زمزمه کردم.
یه حس بدی به دلم افتاد. انگار یه چیزی درست بود. اون “بچههای اون باند” که نامجون گفت، همونهایی بودند که همیشه توی اخبار میدیدم و بهشون میگفتن “گروه سایه”؛ یه باند زیرزمینی که کارهای غیرقانونی انجام میدادن.
سه ساعت از رفتن اون از فروشگاه گذشته بود، اما انگار زمان برای من متوقف شده بود. توی دفتر کارم نشسته بودم، اما حتی نمیتونستم روی پروندهها تمرکز کنم. تصویر اون چشمهای تیره و جدیاش مدام جلوی چشمم میومد. اون نگاه… اون لحظهای که از یک پسر شیطون به یک مردِ پر از تنش و خطر تبدیل شد، قلبم رو یه جوری لرزوند که حتی از خودم هم میترسیدم.
«اون یه مجرم نیست… فقط… فقط توی یه دنیای دیگه زندگی میکنه.» این دروغی بود که داشتم به خودم میگفتم تا از حقیقت فرار کنم. اما حقیقتمثل یه سایه دنبال من بود. من عاشقِ اون لبخندهای کج و کنجکاو شده بودم، اما حالا میدونستم که پشت اون لبخندها، یه طوفان سیاه پنهان شده.
صدای زنگ تلفنِ دفترم سکوت رو شکست. با لرزش دست، گوشی رو برداشتم. شماره ناشناس بود.
«بله؟» صدام کمی لرزید.
صدای خشدار و نفسنفسزنی از پشت خط اومد: «ات… منم. کوک.»
قلبم یه پرش کرد. «کوک؟ حالت خوبه؟ تو کجایی؟»
«نمیتونم زیاد حرف بزنم… یه جای امن… نزدیک به برج مرکزی… بیا پیشم. خواهش میکنم… فقط به عنوان یه وکیل یا… یا حتی فقط به عنوان اتی که من میشناسم.»
لحنش جوری بود که انگار داشت از ته چاه حرف میزد. یه جور التماسِ پنهان توی صداش بود که تمام وجودم رو تکون داد. ترس داشتم، خیلی زیاد، اما چیزی عمیقتر، چیزی که حتی خودم هم نمیتونستم نامش رو ببرم، داشت من رو به سمت اون میکشوند. عشق… یا شاید اون وابستگیِ خطرناکی که بین ما شکل گرفته بود.
امیدوارم خوشتون اومده باشه 💗
#رمان_درخواستی پارت11
ویو کوک
گوشیمو از جیبم درآوردم. نامجون بود. دکمه اتصال رو زدم: «الو نامجون؟»
صدای نامجون از پشت تلفن نگران و جدی بود: «کوک… کجایی؟ سریع خودتو برسون! بچههای اون باندی که هفته پیش باهاشون درگیر شده بودی، جلوی یکی از انبارهامون شر درست کردن. پلیس هم انگار بو برده و داره میاد اونجا… اگر گیر بیفتی کارمون تمومه!»
اخمام رفت تو هم و خندهای که رو لبم بود کلاً محو شد.
کوک: «چی؟ باشه… الان خودمو میرسونم.»
تلفن رو قطع کردم. نگاهم افتاد به ات که با تعجب و کنجکاوی داشت به تغییر رفتار ناگهانی من نگاه میکرد. معلوم بود شستش خبردار شده که یه اتفاقی افتاده.
به چشماش نگاه کردم. کارای من همیشه خطرناک بود، ولی انگار این بار واقعاً به یه وکیل حرفهای و کاربلد نیاز پیدا میکردم… به کسی مثل همین دختر سرسخت جلو روم.
کوک: «خانم وکیل… انگار زودتر از چیزی که فکرشو میکردم قراره دوباره همدیگرو ببینیم. این بار توی دفتر کار شما!»
قبل از اینکه ات بتونه سوالی بپرسه، چرخدستی رو همونجا رها کردم و با سرعت از فروشگاه زدم بیرون…
ویو ات
همونطور که کوک با سرعت از فروشگاه بیرون میرفت، من همونجا خشکم زده بود. قلبم مثل یه طبل توی سینهام میکوبید. اون نگاهِ آخرش… اون تغییر حالت از شیطنت به جدیّت مطلق… اصلاً شبیه اون پسرِ مغرور و شوخطبعی نبود که چند دقیقه پیش داشت باهام کلکل میکرد.
«اون چی بود؟» زیر لب با خودم زمزمه کردم.
یه حس بدی به دلم افتاد. انگار یه چیزی درست بود. اون “بچههای اون باند” که نامجون گفت، همونهایی بودند که همیشه توی اخبار میدیدم و بهشون میگفتن “گروه سایه”؛ یه باند زیرزمینی که کارهای غیرقانونی انجام میدادن.
سه ساعت از رفتن اون از فروشگاه گذشته بود، اما انگار زمان برای من متوقف شده بود. توی دفتر کارم نشسته بودم، اما حتی نمیتونستم روی پروندهها تمرکز کنم. تصویر اون چشمهای تیره و جدیاش مدام جلوی چشمم میومد. اون نگاه… اون لحظهای که از یک پسر شیطون به یک مردِ پر از تنش و خطر تبدیل شد، قلبم رو یه جوری لرزوند که حتی از خودم هم میترسیدم.
«اون یه مجرم نیست… فقط… فقط توی یه دنیای دیگه زندگی میکنه.» این دروغی بود که داشتم به خودم میگفتم تا از حقیقت فرار کنم. اما حقیقتمثل یه سایه دنبال من بود. من عاشقِ اون لبخندهای کج و کنجکاو شده بودم، اما حالا میدونستم که پشت اون لبخندها، یه طوفان سیاه پنهان شده.
صدای زنگ تلفنِ دفترم سکوت رو شکست. با لرزش دست، گوشی رو برداشتم. شماره ناشناس بود.
«بله؟» صدام کمی لرزید.
صدای خشدار و نفسنفسزنی از پشت خط اومد: «ات… منم. کوک.»
قلبم یه پرش کرد. «کوک؟ حالت خوبه؟ تو کجایی؟»
«نمیتونم زیاد حرف بزنم… یه جای امن… نزدیک به برج مرکزی… بیا پیشم. خواهش میکنم… فقط به عنوان یه وکیل یا… یا حتی فقط به عنوان اتی که من میشناسم.»
لحنش جوری بود که انگار داشت از ته چاه حرف میزد. یه جور التماسِ پنهان توی صداش بود که تمام وجودم رو تکون داد. ترس داشتم، خیلی زیاد، اما چیزی عمیقتر، چیزی که حتی خودم هم نمیتونستم نامش رو ببرم، داشت من رو به سمت اون میکشوند. عشق… یا شاید اون وابستگیِ خطرناکی که بین ما شکل گرفته بود.
امیدوارم خوشتون اومده باشه 💗
- ۲۹۷
- ۰۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط