{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ادامه پارت ۵

تویِ همون لحظه‌یِ آخر، قبل از اینکه تاریکیِ بیهوشی دوباره اون رو بگیره، لب‌هاش لرزید. انگار داشت با تمامِ وجودش یه اسم رو صدا می‌زد. با یه صدایِ خیلی ضعیف، که انگار از یه دنیایِ دیگه می‌اومد، زمزمه کرد:

«ج… جونگ… کوک…»

جونگ‌کوک از جا پرید. انگار برق از سرش پرید. اون اسم… اون اسم رو شنید! تهیونگ اسمش رو صدا زد! قبل از اینکه جونگ‌کوک بتونه دستش رو به سمتش دراز کنه، بدنِ تهیونگ بی‌حال افتاد و اون در همون میانه، از هوش رفت.
[پایان پارت ۵]
دیدگاه ها (۰)

رمان: گرفتار تو (فصل دوم)قسمت ششم: بیداریِ تلخ در قفسِ طلاوق...

رمان: گرفتار تو (فصل دوم)قسمت هفتم: آتشفشانِ سرکوب‌شدهاون کل...

رمان: گرفتار تو (فصل دوم)قسمت پنجم: تماشایِ کابوس‌هایِ از یا...

رمان: گرفتار تو (فصل دوم)قسمت چهارم: در جستجویِ خاطراتِ خاک‌...

پارت ۷۲

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط