Bd d
Bₐₙd ₐᵢd
ₚₐᵣₜ : ¹³
_ برو مراقب باش فرار نکنن ، باید برم دنبال جونگکوک
با عجله گفت و جیمین را کنار زد
+ باشه حواسم هست
تهیونگ سریع سوار ماشین شد و با بالا ترین سرعتش رانندگیش رو شروع کرد
.....
_ اون پسره عوضی مگه چقدر مهمه ؟
دستی به موهای نقره ای اش کشید و به آلیا نگاه کرد
+ ح...حالا باید چیکار کنیم ؟
_ اول باید بری پسره رو ببری یه جای دیگه
+ پس من میرم
و از جایش بلند شد
_ خوبه عجله کن
آلیا سریع به سمت در رفت و از عمارت بیرون دوید
زن ( مادر تهیونگ ) که از دور همه حرفاشون رو شنیده بود آرام به شوهرش نزدیک شد
+ چرا داری اینکارو با پسرت میکنی ؟
_ اینکار به صلاح خودشه
+ صلاح خودش یا شرکتت ؟
_ هردوتاش
صدای کمی بالا تر از حد معمول رفت اما سریع دوباره صدایش را پایین آورد
_ گوش کن ، من نمیتونم اجازه بدم پسر با همجنس بازیاش آبروی کل خانوادمون رو ببره
+ چیکار کرده که آبروت بره ؟ بچگیش رو شکنجه های سخت و تمرین های مزخرفت ازش گرفتی کافی نبود ؟ حالا میخوا جوونیش رو هم بگیری ؟ تا حالا کی دیدی تهیونک عاشق یکی بشه ؟
بعد از لحظه ای مکث جواب داد
_ هیچوقت
+ دقیقا ، ولی اون پسر تونست کاری بکنه که تهیونک لبخند بزنه ، تونست کاری بکنه که عاشق بشه
_ ولی اونا همجنسن ، چه انتظاری داری ؟ فکر میکنی بقیه قراره به خاطر همجنس بودنشون تحسینشون کنن ؟
+ فک میکنی برای تهیونگ این چیزا مهمه ؟ همجنسگرا بودن مگه چه مشکلی داره ؟ مگه آدما خودشون انتخاب میکنن عاشق کی بشن ؟ مگه تقصیر خودشونه که عاشق همجنسشون شدن ؟
+ بس کن
_ نه من بش نمیکنم ، نمیزارم اینجوری زندگی پسرمو نابود کنی ، نمیزارم اینجوری یه بچه بیگناه رو شکنجه کنی .
مرد با عصبانیت به همسرش نگاه کرد
_ هرکاری میخوای بکن ، من اجازه نمیدم اون دوتا به هم برسن
.....
با تمام سرعت در خیابان ها حرکت میکرد ، باید قبل از تهیونگ به جونگکوک میرسید و به یه جای دیگه میبردش .
پاش رو روی گاز فشار داد و با آخرین سرعتش حرکت کرد
.....
دستاها و پاهایش به محکم ترین حالت ممکنه به تخت بسته شده بود و مچ دستها و پاهایش زخمی شده بود .
_ نه ، ن...هم خواهش..میکنم ا...اینکارو نکن
اشک بی اختیار از چشمانش جاری بود و سعی میکرد خودش را آزاد کند
+ خفه شو انقدر وول نخور ، زود تموم میشه
پوزخندی زد و بین پاهای جونگکوک نشست و با یک حرکت سریع عضو بزرگش را وارد جونگکوک کرد .
صدای فریاد جونگکوک توی اتاق پیچید و اشک بی اختیار از چشمانش جاری شد ، نفس نفس زد سعی کرد فرار کند هرچند که بی فایده بود و دست ها و پاهایش در محکم ترین حالت ممکنه به تخت بسته شده بود .
مرد دیگر بدن جونگکوک را ثابت نگه داشت و مرد دیگر درون جونگکوک حرکت کرد
_ ن...نه بسه ، عاححح...خواه...شد م....ی کنم ن...ه
+ خفه شو
ناگهان در با شتاب باز شد
....ادامه دارد
میتونین از @edward_33 برای این پارت تشکر کنین😂😂
ₚₐᵣₜ : ¹³
_ برو مراقب باش فرار نکنن ، باید برم دنبال جونگکوک
با عجله گفت و جیمین را کنار زد
+ باشه حواسم هست
تهیونگ سریع سوار ماشین شد و با بالا ترین سرعتش رانندگیش رو شروع کرد
.....
_ اون پسره عوضی مگه چقدر مهمه ؟
دستی به موهای نقره ای اش کشید و به آلیا نگاه کرد
+ ح...حالا باید چیکار کنیم ؟
_ اول باید بری پسره رو ببری یه جای دیگه
+ پس من میرم
و از جایش بلند شد
_ خوبه عجله کن
آلیا سریع به سمت در رفت و از عمارت بیرون دوید
زن ( مادر تهیونگ ) که از دور همه حرفاشون رو شنیده بود آرام به شوهرش نزدیک شد
+ چرا داری اینکارو با پسرت میکنی ؟
_ اینکار به صلاح خودشه
+ صلاح خودش یا شرکتت ؟
_ هردوتاش
صدای کمی بالا تر از حد معمول رفت اما سریع دوباره صدایش را پایین آورد
_ گوش کن ، من نمیتونم اجازه بدم پسر با همجنس بازیاش آبروی کل خانوادمون رو ببره
+ چیکار کرده که آبروت بره ؟ بچگیش رو شکنجه های سخت و تمرین های مزخرفت ازش گرفتی کافی نبود ؟ حالا میخوا جوونیش رو هم بگیری ؟ تا حالا کی دیدی تهیونک عاشق یکی بشه ؟
بعد از لحظه ای مکث جواب داد
_ هیچوقت
+ دقیقا ، ولی اون پسر تونست کاری بکنه که تهیونک لبخند بزنه ، تونست کاری بکنه که عاشق بشه
_ ولی اونا همجنسن ، چه انتظاری داری ؟ فکر میکنی بقیه قراره به خاطر همجنس بودنشون تحسینشون کنن ؟
+ فک میکنی برای تهیونگ این چیزا مهمه ؟ همجنسگرا بودن مگه چه مشکلی داره ؟ مگه آدما خودشون انتخاب میکنن عاشق کی بشن ؟ مگه تقصیر خودشونه که عاشق همجنسشون شدن ؟
+ بس کن
_ نه من بش نمیکنم ، نمیزارم اینجوری زندگی پسرمو نابود کنی ، نمیزارم اینجوری یه بچه بیگناه رو شکنجه کنی .
مرد با عصبانیت به همسرش نگاه کرد
_ هرکاری میخوای بکن ، من اجازه نمیدم اون دوتا به هم برسن
.....
با تمام سرعت در خیابان ها حرکت میکرد ، باید قبل از تهیونگ به جونگکوک میرسید و به یه جای دیگه میبردش .
پاش رو روی گاز فشار داد و با آخرین سرعتش حرکت کرد
.....
دستاها و پاهایش به محکم ترین حالت ممکنه به تخت بسته شده بود و مچ دستها و پاهایش زخمی شده بود .
_ نه ، ن...هم خواهش..میکنم ا...اینکارو نکن
اشک بی اختیار از چشمانش جاری بود و سعی میکرد خودش را آزاد کند
+ خفه شو انقدر وول نخور ، زود تموم میشه
پوزخندی زد و بین پاهای جونگکوک نشست و با یک حرکت سریع عضو بزرگش را وارد جونگکوک کرد .
صدای فریاد جونگکوک توی اتاق پیچید و اشک بی اختیار از چشمانش جاری شد ، نفس نفس زد سعی کرد فرار کند هرچند که بی فایده بود و دست ها و پاهایش در محکم ترین حالت ممکنه به تخت بسته شده بود .
مرد دیگر بدن جونگکوک را ثابت نگه داشت و مرد دیگر درون جونگکوک حرکت کرد
_ ن...نه بسه ، عاححح...خواه...شد م....ی کنم ن...ه
+ خفه شو
ناگهان در با شتاب باز شد
....ادامه دارد
میتونین از @edward_33 برای این پارت تشکر کنین😂😂
- ۴.۱k
- ۱۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط