نوشته شده به نام تو
نوشته شده به نام تو
پارت سوم
از اون روز به بعد، جیمین یه عادت جدید پیدا کرده بود.
هر بار میرفت کافه، ناخودآگاه دنبال یه نفر میگشت.
البته خودش اسمش رو عادت نمیذاشت.
میگفت فقط کنجکاوه.
همین.
سه روز گذشته بود و خبری از یونگی نبود.
جیمین طبق معمول سر میز همیشگیش نشسته بود، لپتاپش جلوش بود و داشت روی یه سری پرونده کار میکرد.
هر چند دقیقه یه بار هم بدون اینکه خودش بفهمه، نگاهش میرفت سمت در.
بار چهارم که این کار رو کرد، خودش حرصش گرفت.
«آخه منتظر کی هستی؟»
همون لحظه صدای باز شدن در اومد.
جیمین ناخودآگاه سرش رو بلند کرد.
ولی یونگی نبود.
یه مرد مسن وارد کافه شد.
جیمین سریع نگاهش رو برگردوند سمت لپتاپ.
«خاک برسرت جیمین...»
مشغول کار شد، ولی چند دقیقه بعد صدای آشنایی از پشت سرش شنید.
«باز داری با لپتاپت دعوا میکنی؟»
جیمین با عجله برگشت.
یونگی پشت سرش ایستاده بود.
چند ثانیه فقط نگاهش کرد.
بعد گفت:
«شما اینجایین؟»
یونگی ابرو بالا انداخت.
«خب آره.»
«نه، منظورم اینه که...»
جیمین مکث کرد.
«هیچی.»
یونگی صندلی روبهروش رو کشید و نشست.
«فکر کردم این بار دیگه منو نمیشناسی.»
جیمین سریع جواب داد:
«نه بابا، مگه میشه؟»
بعد خودش متوجه حرفش شد.
یونگی هم یه نگاه معنیدار بهش انداخت.
جیمین سرفهای کرد.
«یعنی... قیافتون یادم مونده.»
«خوبه.»
جیمین لبخند زد.
«امروز چرا اینقدر سرحالین؟»
«من سرحالم؟»
«آره.»
«پس حتماً تو زیادی خستهای.»
جیمین خندید.
«ممکنه.»
چند لحظه سکوت شد.
این بار سکوتشون عجیب نبود.
انگار کمکم داشتن به حضور هم عادت میکردن.
یونگی به لپتاپ جیمین نگاه کرد.
«کار میکنی؟»
«آره. باید تا امشب تمومش کنم.»
«سخته؟»
«نه، حوصلهش رو ندارم.»
یونگی لبخند خیلی کمرنگی زد.
«پس مشکل کار نیست.»
«مشکل خودمم.»
«بالاخره یه چیز رو قبول کردی.»
جیمین خندید.
«شما همیشه اینقدر رو اعصابین؟»
«فقط با بعضیا.»
جیمین خواست جواب بده که گوشی یونگی زنگ خورد.
یونگی صفحه رو نگاه کرد و این بار جواب نداد.
چند ثانیه بعد دوباره زنگ خورد.
جیمین گفت:
«جواب نمیدین؟»
«بعداً.»
«شاید مهم باشه.»
یونگی گوشی رو روی میز گذاشت.
«هست.»
«پس چرا جواب نمیدین؟»
یونگی نگاهش کرد.
«چون الان حوصلهش رو ندارم.»
جیمین سرش رو تکون داد.
«پس شما هم مثل منین.»
«یه کم.»
همون موقع گوشی دوباره زنگ خورد.
این بار یونگی از جاش بلند شد.
«باید برم.»
جیمین سر تکون داد.
«باشه.»
یونگی چند قدم رفت، ولی قبل از خروج برگشت سمتش.
«جیمین.»
«جان؟»
«فردا هم میای؟»
جیمین برای چند ثانیه چیزی نگفت.
بعد لبخند زد.
«احتمالاً.»
یونگی سر تکون داد.
«خوبه.»
و رفت.
جیمین تا چند ثانیه به در خیره موند.
بعد آروم نشست سر جاش.
گوشیش رو برداشت و به صفحه خالی نگاه کرد.
یه لبخند بیاختیار روی لبش نشست.
«فردا هم میای؟»
همین یه جمله، عجیب بیشتر از چیزی که باید، خوشحالش کرده بود.
.....
چطور شده؟
رحم کردم عااا مگرنه شرایط نرسیده بود
پارت سوم
از اون روز به بعد، جیمین یه عادت جدید پیدا کرده بود.
هر بار میرفت کافه، ناخودآگاه دنبال یه نفر میگشت.
البته خودش اسمش رو عادت نمیذاشت.
میگفت فقط کنجکاوه.
همین.
سه روز گذشته بود و خبری از یونگی نبود.
جیمین طبق معمول سر میز همیشگیش نشسته بود، لپتاپش جلوش بود و داشت روی یه سری پرونده کار میکرد.
هر چند دقیقه یه بار هم بدون اینکه خودش بفهمه، نگاهش میرفت سمت در.
بار چهارم که این کار رو کرد، خودش حرصش گرفت.
«آخه منتظر کی هستی؟»
همون لحظه صدای باز شدن در اومد.
جیمین ناخودآگاه سرش رو بلند کرد.
ولی یونگی نبود.
یه مرد مسن وارد کافه شد.
جیمین سریع نگاهش رو برگردوند سمت لپتاپ.
«خاک برسرت جیمین...»
مشغول کار شد، ولی چند دقیقه بعد صدای آشنایی از پشت سرش شنید.
«باز داری با لپتاپت دعوا میکنی؟»
جیمین با عجله برگشت.
یونگی پشت سرش ایستاده بود.
چند ثانیه فقط نگاهش کرد.
بعد گفت:
«شما اینجایین؟»
یونگی ابرو بالا انداخت.
«خب آره.»
«نه، منظورم اینه که...»
جیمین مکث کرد.
«هیچی.»
یونگی صندلی روبهروش رو کشید و نشست.
«فکر کردم این بار دیگه منو نمیشناسی.»
جیمین سریع جواب داد:
«نه بابا، مگه میشه؟»
بعد خودش متوجه حرفش شد.
یونگی هم یه نگاه معنیدار بهش انداخت.
جیمین سرفهای کرد.
«یعنی... قیافتون یادم مونده.»
«خوبه.»
جیمین لبخند زد.
«امروز چرا اینقدر سرحالین؟»
«من سرحالم؟»
«آره.»
«پس حتماً تو زیادی خستهای.»
جیمین خندید.
«ممکنه.»
چند لحظه سکوت شد.
این بار سکوتشون عجیب نبود.
انگار کمکم داشتن به حضور هم عادت میکردن.
یونگی به لپتاپ جیمین نگاه کرد.
«کار میکنی؟»
«آره. باید تا امشب تمومش کنم.»
«سخته؟»
«نه، حوصلهش رو ندارم.»
یونگی لبخند خیلی کمرنگی زد.
«پس مشکل کار نیست.»
«مشکل خودمم.»
«بالاخره یه چیز رو قبول کردی.»
جیمین خندید.
«شما همیشه اینقدر رو اعصابین؟»
«فقط با بعضیا.»
جیمین خواست جواب بده که گوشی یونگی زنگ خورد.
یونگی صفحه رو نگاه کرد و این بار جواب نداد.
چند ثانیه بعد دوباره زنگ خورد.
جیمین گفت:
«جواب نمیدین؟»
«بعداً.»
«شاید مهم باشه.»
یونگی گوشی رو روی میز گذاشت.
«هست.»
«پس چرا جواب نمیدین؟»
یونگی نگاهش کرد.
«چون الان حوصلهش رو ندارم.»
جیمین سرش رو تکون داد.
«پس شما هم مثل منین.»
«یه کم.»
همون موقع گوشی دوباره زنگ خورد.
این بار یونگی از جاش بلند شد.
«باید برم.»
جیمین سر تکون داد.
«باشه.»
یونگی چند قدم رفت، ولی قبل از خروج برگشت سمتش.
«جیمین.»
«جان؟»
«فردا هم میای؟»
جیمین برای چند ثانیه چیزی نگفت.
بعد لبخند زد.
«احتمالاً.»
یونگی سر تکون داد.
«خوبه.»
و رفت.
جیمین تا چند ثانیه به در خیره موند.
بعد آروم نشست سر جاش.
گوشیش رو برداشت و به صفحه خالی نگاه کرد.
یه لبخند بیاختیار روی لبش نشست.
«فردا هم میای؟»
همین یه جمله، عجیب بیشتر از چیزی که باید، خوشحالش کرده بود.
.....
چطور شده؟
رحم کردم عااا مگرنه شرایط نرسیده بود
- ۱۳۶
- ۰۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط