{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دست های کوچکش

دست های کوچکش
به زور به شیشه های ماشین شاسی بلند حاجی می رسد
التماس می کند : آقا... آقا " دعا " می خری؟
و حاجی بی اعتنا تسبیح دانه درشتش را می گرداند
و برای فرج آقا " دعا " می کند....
 
کودکی با پای برهنه بر روی برفها ایستاده بود و به ویترین فروشگاهی نگاه می کرد زنی... در حال عبور او را دید، او را به داخل فروشگاه برد وبرایش لباس و کفش خرید و گفت:
مواظب خودت باش، کودک پرسید:ببخشید خانم شما خدا هستید؟ زن لبخند زد و پاسخ داد: نه من فقط یکی از بنده های خدا هستم.
کودک گفت: می دانستم با او نسبتی داری!!!
دیدگاه ها (۱)

Six

دست های کوچکشبه زور به شیشه های ماشین شاسی بلند حاجی می رسدا...

دست های کوچکشبه زور به شیشه های ماشین شاسی بلند حاجی می رسدا...

دست های کوچکش به زور به شیشه های ماشین شاسی بلند حاجی می رسد...

دست های کوچکش به زور به شیشه های ماشین شاسی بلند حاجی می رسد...

دست های کوچکش به زور به شیشه های ماشین شاسی بلند حاجی می رسد...

دست های کوچکشبه زور به شیشه های ماشین شاسی بلند حاجی می رسدا...

دست های کوچکشبه زور به شیشه های ماشین شاسی بلند حاجی می رسدا...

دست های کوچکش به زور به شیشه های ماشین شاسی بلند حاجی می رس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط