Part
𝓈𝓂𝒾ℓℯ
Part"21"
☆از زبان هانا☆
اون رفت داخل عمارت و منم قهوه رو گرفتم و به سمت اتاقش رفتم
در زدم اما جوابی نشنیدم تا بعد از دوبار در زدن
تهیونگ: بیا
رفتم داخل و قهوه رو گذاشتم
در های های تراس باز بود و ته هم یه زیر پوش پوشیده بود ، در هارو بستم
تهیونگ: چیکار میکنی ؟!
هانا : ممکنه سرما بخورید
دیگه هیچی نگفت و منم از اتاق امدم بیرون
انگار که همین بی خانمان ها بودم!
رفتم و زیر آلاچیق روی مبل نشستم و سرگرم دیدن ستاره ها شدم
باور نکردنیه!
از زیبایی اونها آدم حیران میشه !
دیگه هیچی نفهمیدم و سیاهی ...
☆ویو ته☆
خوابم نمیبره ...ذهنم مشغوله , دلشوره دارم نمیدونم چمه ...این چه مرضی هست
پالتوم رو پوشیدم و رفتم بیرون که هوا بخورم
دست هام توی جیبم بود و داشتم قدم میزدم عمارت ساکت و خلوت بود
و فقط صدای جیر جیرک ها میومد
چشمم خورد به ینفر که روی مبل نشسته
نزدیک تر شدم و دیدم هانا هست که دستش رو روی بازوش گذاشته و نشسته خوابش برده
نزدیکش بیشتر شدم و پالتوم رو درآوردم و روش انداختم ، کنارش نشستم ، باد باعث شده بود موهاش توی صورتش بخوره
با دستم آروم موهاش رو کنار زدم که باعث شد تکون ریزی بخوره و سرش روی شونم بزاره
خیلی سردش بود از اونجایی که منو کامل بغل کرده بود معلوم بود
محکم دستم رو بغل کرده بود و توی بغلم قایم شده بود
آخه تو چرا انقد معصومی؟
چرا انقد زیبا و ظریفی ؟
به همین فکر ها خواب رفتم
...........
صبح ساعت ۶ تمام 🌼🌞
☆ویو ته☆
با صدای گنجشک ها بیدار شدم و دیدم هانا هنوز خوابه و دستش رو روی سینم گذاشته
ضربان قلبم بالا میرفت.... خدایا این چه حسیه ؟
عذابه؟
آروم بلند شدم آماده شدم رفتم شرکت تا قبل از عقد باید کارهام رو تموم میکردم
☆ویو هانا☆
با تابش نور مستقیم خورشید به صورتم بیدار شدم
این پالتو مال کیه؟.....از افکارم خارج شدم ، باید تا قبل عصر همه چیز آماده باشه
دست و صورتم رو شستم و چون وقت نداشتم صبحانه هم نخوردم و حتی لباسمم عوض نکردم
.......
ظهر ساعت ۱۲🌤️☘️
☆ویو هانا☆
معدم از سوزش داشت منو میکشت کارهام تموم شده بود تقریبا
بلاخره نشستم روی صندلی و زانو هام رو بغل کردم
بعد از چند مین صدای ینفر امد...
ادامه دارد..
تقدیم به نگاه های قشنگتون 🌚🎀
Part"21"
☆از زبان هانا☆
اون رفت داخل عمارت و منم قهوه رو گرفتم و به سمت اتاقش رفتم
در زدم اما جوابی نشنیدم تا بعد از دوبار در زدن
تهیونگ: بیا
رفتم داخل و قهوه رو گذاشتم
در های های تراس باز بود و ته هم یه زیر پوش پوشیده بود ، در هارو بستم
تهیونگ: چیکار میکنی ؟!
هانا : ممکنه سرما بخورید
دیگه هیچی نگفت و منم از اتاق امدم بیرون
انگار که همین بی خانمان ها بودم!
رفتم و زیر آلاچیق روی مبل نشستم و سرگرم دیدن ستاره ها شدم
باور نکردنیه!
از زیبایی اونها آدم حیران میشه !
دیگه هیچی نفهمیدم و سیاهی ...
☆ویو ته☆
خوابم نمیبره ...ذهنم مشغوله , دلشوره دارم نمیدونم چمه ...این چه مرضی هست
پالتوم رو پوشیدم و رفتم بیرون که هوا بخورم
دست هام توی جیبم بود و داشتم قدم میزدم عمارت ساکت و خلوت بود
و فقط صدای جیر جیرک ها میومد
چشمم خورد به ینفر که روی مبل نشسته
نزدیک تر شدم و دیدم هانا هست که دستش رو روی بازوش گذاشته و نشسته خوابش برده
نزدیکش بیشتر شدم و پالتوم رو درآوردم و روش انداختم ، کنارش نشستم ، باد باعث شده بود موهاش توی صورتش بخوره
با دستم آروم موهاش رو کنار زدم که باعث شد تکون ریزی بخوره و سرش روی شونم بزاره
خیلی سردش بود از اونجایی که منو کامل بغل کرده بود معلوم بود
محکم دستم رو بغل کرده بود و توی بغلم قایم شده بود
آخه تو چرا انقد معصومی؟
چرا انقد زیبا و ظریفی ؟
به همین فکر ها خواب رفتم
...........
صبح ساعت ۶ تمام 🌼🌞
☆ویو ته☆
با صدای گنجشک ها بیدار شدم و دیدم هانا هنوز خوابه و دستش رو روی سینم گذاشته
ضربان قلبم بالا میرفت.... خدایا این چه حسیه ؟
عذابه؟
آروم بلند شدم آماده شدم رفتم شرکت تا قبل از عقد باید کارهام رو تموم میکردم
☆ویو هانا☆
با تابش نور مستقیم خورشید به صورتم بیدار شدم
این پالتو مال کیه؟.....از افکارم خارج شدم ، باید تا قبل عصر همه چیز آماده باشه
دست و صورتم رو شستم و چون وقت نداشتم صبحانه هم نخوردم و حتی لباسمم عوض نکردم
.......
ظهر ساعت ۱۲🌤️☘️
☆ویو هانا☆
معدم از سوزش داشت منو میکشت کارهام تموم شده بود تقریبا
بلاخره نشستم روی صندلی و زانو هام رو بغل کردم
بعد از چند مین صدای ینفر امد...
ادامه دارد..
تقدیم به نگاه های قشنگتون 🌚🎀
- ۹۲۵
- ۲۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط