Part
𝓈𝓂𝒾ℓℯ
Part "31"
رفتم نزدیکش
هانا : نه ....نه....لطفا نرووو
آروم نشستم و دستش رو گرفتم یکم غلت خورد و روی پام خوابید
دستم رو محکم گرفت و رفت زیر پتو
آروم با اون یکی دستم موهاش رو نوازش کردم
هه مردی قدرتمند ، ثروتمند ، کسی که کل دنیا روش حساب میبره ، مزه باخت نچشیده
الان روحش ، ذهنش ، مغزش همه قلب باختن و قلب برنده ....درسته من نامزد دارم زن دارم متاهلم زنم بارداره و بچه منو حمل میکنه ...اما اما من دلم هانارو میخواد
همه وجودم با اون دختره
هرچی میخوام قبول کنم هوس هست اما هربار بهم ثابت میشه که نیست
هربار دلم پر میکشه لبخندش ببینم صداش بشنوم و وجودش کنارم حس کنم
کاش زمان متوقف بشه
و بتونم یه دل سیر نگاهت کنم
موهای نرم طلایی رنگت رو توی دست بگیرم
دست توی دستت بزارم ، اما نمیشه ....یه مانع بزرگ جلومون هست ....نمیشه تورو داشته باشم
باهمین فکر ها خواب رفتم
............
پرش زمانی فردا صبح ساعت ۷:۳۰🌼🌞
☆ویو ته☆
با تابش مستقیم نور خورشید بیدار شدم و دیدم هانا راحت خوابیده و محکم دور کمرم رو گرفته
لبخند کمرنگی زدم و موهای توی صورتش زدم کنار
رفتم توی اتاق خودم ، لباس هامو عوض کردم
دست و صورتم شستم
رفتم توی حیاط که قدم بزنم
☆ویو هانا☆
از خواب بلند شدم چرا روی تختم؟
بیخیال ، لباس هامو عوض کردم و دست و صورتم شستم
رفتم پایین دیدم تهیونگ نیست
تا صبحانه آماده کنم میاد حتما
صدای در امد
ته: صبح بخیر
هانا : صبح بخیر
بعد از اینکه صبحانه خوردیم و ظرف هارو شستم ته گفت
ته: بعد کارت بیا حیاط کارت دارم
هانا : حتما
بلاخره کارهام تموم شد و رفتم توی حیاط ته توی چمن ها نشسته بود
رفتم و پیشش نشستم
هانا : با من کاری داری؟
ته از توی بغلش یه بچه گربه امد بیرون
ته: میتونی ازش نگهداری کنی؟ اون ضعیفه
چشم هام برق زد ، از ته دل خندیدم انقد خوشحال بودم که ته روبغل کردم
اولش شوکه شد بعدش خندید آروم
به خودم امدم ، خاک بر سرت هاناااا احمق
هانا : ببخشید ، خیلی حیوون هارو مخصوصا گربه هارو دوست دارم اما...مادرم هیچ وقت اجازه نداد داشته باشم ، خیلی خوشحالم
ته: تا وقتی آمریکا هستیم میتونی داشته باشیش
هانا: چرا فقط آمریکا ؟
با نگاه تهیونگ فهمیدم که باید خفه شم و فضولی نکنم
هانا : بازم ممنون ( لبخند)
ته: من میرم اتاقم به کارهام برسم چیزی نیاز داشتی من توی اتاقمم
هانا : اوهوم....ممنون
«ویو راوی»
تهیونگ به اتاقش رفت اما غافل از اینکه از پنجره اتاقش غرق دیدن دخترک بود
خیره بازی هانا با گربه اش
ادامه دارد....
Part "31"
رفتم نزدیکش
هانا : نه ....نه....لطفا نرووو
آروم نشستم و دستش رو گرفتم یکم غلت خورد و روی پام خوابید
دستم رو محکم گرفت و رفت زیر پتو
آروم با اون یکی دستم موهاش رو نوازش کردم
هه مردی قدرتمند ، ثروتمند ، کسی که کل دنیا روش حساب میبره ، مزه باخت نچشیده
الان روحش ، ذهنش ، مغزش همه قلب باختن و قلب برنده ....درسته من نامزد دارم زن دارم متاهلم زنم بارداره و بچه منو حمل میکنه ...اما اما من دلم هانارو میخواد
همه وجودم با اون دختره
هرچی میخوام قبول کنم هوس هست اما هربار بهم ثابت میشه که نیست
هربار دلم پر میکشه لبخندش ببینم صداش بشنوم و وجودش کنارم حس کنم
کاش زمان متوقف بشه
و بتونم یه دل سیر نگاهت کنم
موهای نرم طلایی رنگت رو توی دست بگیرم
دست توی دستت بزارم ، اما نمیشه ....یه مانع بزرگ جلومون هست ....نمیشه تورو داشته باشم
باهمین فکر ها خواب رفتم
............
پرش زمانی فردا صبح ساعت ۷:۳۰🌼🌞
☆ویو ته☆
با تابش مستقیم نور خورشید بیدار شدم و دیدم هانا راحت خوابیده و محکم دور کمرم رو گرفته
لبخند کمرنگی زدم و موهای توی صورتش زدم کنار
رفتم توی اتاق خودم ، لباس هامو عوض کردم
دست و صورتم شستم
رفتم توی حیاط که قدم بزنم
☆ویو هانا☆
از خواب بلند شدم چرا روی تختم؟
بیخیال ، لباس هامو عوض کردم و دست و صورتم شستم
رفتم پایین دیدم تهیونگ نیست
تا صبحانه آماده کنم میاد حتما
صدای در امد
ته: صبح بخیر
هانا : صبح بخیر
بعد از اینکه صبحانه خوردیم و ظرف هارو شستم ته گفت
ته: بعد کارت بیا حیاط کارت دارم
هانا : حتما
بلاخره کارهام تموم شد و رفتم توی حیاط ته توی چمن ها نشسته بود
رفتم و پیشش نشستم
هانا : با من کاری داری؟
ته از توی بغلش یه بچه گربه امد بیرون
ته: میتونی ازش نگهداری کنی؟ اون ضعیفه
چشم هام برق زد ، از ته دل خندیدم انقد خوشحال بودم که ته روبغل کردم
اولش شوکه شد بعدش خندید آروم
به خودم امدم ، خاک بر سرت هاناااا احمق
هانا : ببخشید ، خیلی حیوون هارو مخصوصا گربه هارو دوست دارم اما...مادرم هیچ وقت اجازه نداد داشته باشم ، خیلی خوشحالم
ته: تا وقتی آمریکا هستیم میتونی داشته باشیش
هانا: چرا فقط آمریکا ؟
با نگاه تهیونگ فهمیدم که باید خفه شم و فضولی نکنم
هانا : بازم ممنون ( لبخند)
ته: من میرم اتاقم به کارهام برسم چیزی نیاز داشتی من توی اتاقمم
هانا : اوهوم....ممنون
«ویو راوی»
تهیونگ به اتاقش رفت اما غافل از اینکه از پنجره اتاقش غرق دیدن دخترک بود
خیره بازی هانا با گربه اش
ادامه دارد....
- ۳۴۰
- ۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط