تو را میبافم

تو را میبافم
لحظه ها میروند و من
همچنان سردرگم خاطراتمان
تار و پود بود و نبودت را بهم میبافم
کجای قصه غلط بود
اشتباه از کجا بود
که تو را از من گسست
در خیالم نقش تو را مدام میبافم
دانه های افکار ز هم میپاشند
کلافی سردر گم در دست من میماند
من تو را باز از نو میبافم
سایه ات را که میبینم
سایه ات اینجاست
مرا پناه میدهد
مرا نجات میدهد
لحظه ها میروند و من باز
خاطراتت را گم میکنم
سایه ات هم گاه بازی در می آورد
میرود و میآید
و من در تناقضی ازلی گم شده � ...
💙❤
دیدگاه ها (۱)

lost leaves/رمان جیمین

عاقبت می‌آیی وُ تاریکیِ شب میرودآخرْ این اندوهِ مثلِ زهرِ عق...

خیلی لذت بخشه وقتی...از غریبه ای توی خیابان چیزی میپرسی و او...

خیلی لذت بخشه وقتی...از غریبه ای توی خیابان چیزی میپرسی و او...

خیلی لذت بخشه وقتی... از غریبه ای توی خیابان چیزی میپرسی و ...

خیلی لذت بخشه وقتی...از غریبه ای توی خیابان چیزی میپرسی و او...

خیلی لذت بخشه وقتی...از غریبه ای توی خیابان چیزی میپرسی و او...

خیلی لذت بخشه وقتی... از غریبه ای توی خیابان چیزی میپرسی و ا...

خیلی لذت بخشه وقتی...از غریبه ای توی خیابان چیزی میپرسی و او...

چه کسی بینِ درختان دلت گم شده است؟پشت سرسبزی بی حد تنتوسط خن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط