{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۷:

پارت ۷:

از آن شبِ دست‌ها و سکوت، یک هفته گذشت. هفته‌ای که در آن، جیمین دیگر هر شب به اتاقِ کوچکم نمی‌آومد، اما نگاه‌هایش در طول روز، چیزهایی می‌گفت که کلمات از گفتنش عاجز بودند. من هم، بی‌اختیار، دنبالِ نگاهش می‌گشتم میانِ راهروهایِ بی‌انتهایِ عمارت. هر بار که از کنارش می‌گذشتم، حتی برای یک ثانیه، حس می‌کردم که دنیا برای همان لحظه، کمی سبک‌تر می‌شود.

سوآ اما آرام‌تر از قبل نشده بود. سکوتِ سنگین‌اش، از فریادهایِ بلندش ترسناک‌تر بود. دیگر جلویِ من تهدید نمی‌کرد، فقط نگاه می‌کرد. نگاهی که می‌گفت: «صبر کن، روزِ تو هم می‌رسد.» و این نگاه، از هر کلمه‌ای، زهرِ بیشتری داشت.

امروز، خانمِ پارک به من گفت که جیمین مرا به کتابخانه می‌خواهد. وقتی رسیدم، او پشتِ میز نشسته بود، با همان دفترچه‌ی چرمی که آن شبِ اول، زندگی‌ام را تغییر داده بود. انگار آن دفترچه، پلی بود میانِ من و او؛ پلی که هر دو از عبور از آن می‌ترسیدیم، اما نمی‌توانستیم نگاهش نکنیم.

«بیا بشین،» گفت، با صدایی که خسته‌تر از همیشه بود. خستگی‌ای که از کار نبود، از چیزی عمیق‌تر؛ از جنگیدن با خودش.

نشستم روبرویش. دفترچه را باز کرد و صفحه‌ای را که مشخص کرده بود، به سمتِ من چرخاند. خطِ آشنا، با جوهرِ مشکی، روی کاغذِ زردِ کهنه نوشته بود:
«امروز فهمیدم که ترس، همیشه از چیزهایِ بزرگ نیست. گاهی از یک نگاه، یک دست، یک سکوت می‌ترسی. و این ترس، از همه‌ی اسلحه‌هایِ دنیا قوی‌تر است.»

کلمات را دوباره خواندم. توی سینه‌ام، چیزی سنگین و در عین حال سبک، می‌چرخید. «این رو کی نوشتی؟»
«دیشب،» گفت و نگاهش را به پنجره دوخت، «بعد از اینکه از اتاقت رفتم. نتونستم بخوابم. پس نشستم و این رو نوشتم... انگار که نوشتنش، تنها راهی بود که نمی‌مردم توی سکوت.»

کلمه‌ای در گلویم گیر کرد. جیمین برگشت و نگاهِ عمیقش را به من دوخت. «لی آت، من نمی‌دونم این چیزیه که توی این عمارت باید اتفاق بیفته یا نه. نمی‌دونم حقمه که به تو نگاه کنم، یا تو حق داری که به من نگاه کنی. اما می‌دونم که هر شب، وقتی می‌خوام بخوابم، به چشم‌هات فکر می‌کنم. به صدات، به دستایی که با وجودِ همه‌ی تحقیرها، هنوز نرم و گرم هستند. و این... این برای من ترسناکه. چون من به ترس عادت کردم، اما به این نوعِ ترس نه.»

نگاهش کردم. برای چند ثانیه، هیچ‌کدام حرف نزدیم. صدایِ تیک‌تیکِ ساعتِ دیواری، تنها چیزی بود که بینِ ما موج می‌زد. بعد دستم را روی میز گذاشتم، نزدیکِ دستش، بدون اینکه لمسش کنم. «شاید ترسناک باشه، جیمین. اما شاید هم تنها راهی باشه که می‌تونیم زنده بمونیم. هر دو. تو توی قفسِ طلایی‌ات، من توی قفسِ چوبی‌ام... شاید وقتش رسیده که دیوارها رو بشکنیم، حتی اگر از شکستنش بترسیم.»

جیمین دستش را روی دستِ من نگذاشت. فقط نگاهش کرد، طوری که انگار تمامِ کلماتِ دنیا را توی آن نگاه جا داده بود. بعد با صدایی که به زور آرام بود، گفت: «فردا، یه جای دیگه می‌ریم. بیرون از عمارت. فقط من و تو. هیچ خدمتکاری، هیچ دوربینی، هیچ سوآیی. فقط من و تو، زیرِ آسمونی که مالِ هیچ‌کس نیست.»

قلبم چنان تند زد که فکر کردم می‌شکند. «چرا؟»
لبخندِ کوتاهی زد، لبخندی که این بار، خستگیِ پشتِ آن کمی کمتر بود. «چون توی این عمارت، همیشه یه سایه‌ای هست که نگاهمون می‌کنه. بیرون، شاید بتونیم برای چند ساعت، آدمِ معمولی باشیم. نه رئیسِ مافیا، نه خدمتکارِ برده‌شده. فقط دو تا آدم که... که می‌خوان به هم نگاه کنن، بدون اینکه کسی قضاوتشون کنه.»

نمی‌دانستم جوابِ «بله» را از کجا آوردم. اما توی آن نگاه، همه‌ی کلماتِ دنیا گم شده بودند. برای اولین بار، چیزی در من زمزمه کرد که شاید، شاید این مرد، با همه‌ی تاریکی‌اش، بتواند نورِ من باشد. یا شاید من، با همه‌ی شکستگی‌ام، بتوانم آینه‌ای باشم برای دیدنِ خودِ واقعی‌اش.

آن شب، در اتاقِ کوچکم، نه به دیوار خیره شدم، نه به گذشته فکر کردم. فقط به فردا فکر کردم؛ به آسمانی که مالِ هیچ‌کس نبود، و به مردی که قرار بود زیرِ آن آسمان، برای اولین بار، خودِ واقعی‌اش را به من نشان دهد.
دیدگاه ها (۰)

پارت ۶یک هفته از آن ناهارِ عجیب گذشت. هفته‌ای که در آن، جیمی...

فالو و حمایت شه ✨💫آیدی: @park_kuongmi

پارت ۳صبحِ روزِ دوم، زودتر از روزِ قبل بیدار شدم. نه به خاطر...

چی میشد نمی رفتی تقصیر کی بود مقصر کی بود نمی دونم هزار بار ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط