{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۸۳ ☆

پارت ۸۳ ☆
پیام :خب معلومه دیگه ....منو لیندا از بچگی همو دوست داشتیم پرهامم شاهده مگه نه
پرهام :ار اره یادمه ی دفعه بچه مدرسه ایی که بودن واسه هم نامه نوشته بودن من پیدا کردم ریختن سرم که چیزی به بقیه نگم 😉 و خب منم تا الان به کسی نگفتم !
بطریو چرخوندن
وایی خدایا این شانس که من دارم 😨
پرهام باید از من بپرس
پرهام :خب جرعت یا حقیقت
-خب حقیقت که همه چیو میدونی پس جرعت
پرهام :بچه ها میشه در گوشش بپرسم !؟
پیام :ای شیطون اینو که گفتی همه فهمیدیم چی میخوای بپرسی 😈
با حرف پیام ترسیدم نکنه .....😱
پرهام :بر ذهن منحرف لعنت بلند میپرسم شما فکر و خیال اضافه نکنید .....خب بیتا
داشتم از ترس میموردم یعنی ممکنه ازم چی بخواد ؟
پرهام گفت :
(گفت چی گفت ؟
درگوش من گفت چی گفت
یه چیزی به من گفت چی گفت
ببخشید یهو جوگیر شدم 😂 😂 😂 )
چطوره ؟همه کامنت 😉 😜
رمان گره #ماکانی
دیدگاه ها (۳۴)

پارت ۸۴ ☆که پرهام گفت :بیتا حاضری امشب اینجا بمونی.؟جان الان...

پارت 85☆من وپریا شاممونو تموم کردیم که یهو پریا :هی بیتا -جو...

پارت ۸۲ ☆از اتاق زدیم بیرون که شیش نفر داشتن باهم حرف میزدن ...

پارت ۸۱ ☆نفس عمیقی کشید و گفت :چیزی که من فهمیدم اینکه تو و ...

۲ ستاره و ۳ ماهپارت ۱۴دنیل[اسمش چی بود؟یادم نیست کمی دیگه می...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط