{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت

#پارت_۵
رسیدین خونه. از ماشین پیاده شدی و رو به هیونجین گفتی: بابت همه چیز ممنونم. تو سخت ترین شرایطم کنارم بودی ممنونم بابت همه چیز. یکی طلبت
هیونجین لبخند زد و گفت: کاری نکردم. حالا ام برو داخل سرما میخوری
ا.ت: باشه فعلا
هیونجین: بهت زنگ میزنم
ا.ت: باشه
چند ساعت بعد تو خونه
داشتی با خودت فکر میکردی
ا.ت: خیلی عجیبه. یه پسر یهو میاد تو زندگیم. همه ی رازامو میدونه. حتی باهام دوستم شد. خیلی عجیب و یهویی شد.
غرق در افکار خودت بودی که گوشیت زنگ خورد. شماره ناشناس بود.
ا.ت: فک کنم هیونه
ا.ت: الو هیونجین تویی
هیونجین: آره منم
ا.ت: خوبی چه خبر رسیدی
هیونجین: آره پیش دوستامم ولی هنوز نیومدن دارن میان.
ا.ت: اها خب کاری داشتی زنگ زدی؟
هیونجین: نه کاری نداشتم زنگ زدم توام شمارمو داشته باشی اگه چیزی لازم داشتی در خدمتم
ا.ت: هی من خودم بوکسورما ولی بازم ممنونم
ا.ت: راستی....
هیونجین: چی؟
ا.ت: من دو ماه بعد مسابقه ی بوکس دارم
هیونجین: واقعا! منم میام
ا.ت: خدایی
هیونجین: فرصت خوبیه میخام با اعضا آشنا بشی چون اونام دوستامن
ا.ت: همونایی که اون روز رو استیج کنارت بودن؟
هیونجین: آره همونا
ا.ت: خیلی خب باشه. کاری نداری میخام بخابم
هیونجین: باشه شب بخیر
ا.ت: شب توام بخیر
تلفنو قطع کردی. شماره ی هیونو سیو کردی. بعدشم گرفتی خوابیدی
پرش زمانی: دو ماه بعد
تو و هیون الان باهم خیلی صمیمی بودین و با اعضا هم رفیق شده بودی. با سونگمین تو لجی و همیشه ی خدا سر اینکه به چان میگه پیرمرد بحث میکنین. آی ان هم حکم داداش کوچیکتو داره و به حرفات گوش میده و با بقیه ی اعضا هم اوکیی. با لینو خیلی بیشتر صمیمی تری و همه چیزو بهش میگی چون هر دوتاتون اخلاقاتون شبیه همه.
صبح شده بود. طبق معمول از ساعت ۵ تا ۷ صبح پیاده روی کردی. ۷ تا ۱۰ هم ورزش کردی. امروز دلت میخاس بیشتر تمرین کنی پس تو باشگاه موندی و تمرین کردی.
《چند ساعت بعد》
داشتی سخت تمرین میکردی که صدایی شنیدی
لینو: خسته نباشی
هیون و اعضا اومده بودن
ا.ت: اینجا چیکار میکنین؟
لینو: اجازه نداریم بیایم پیش دوستمون؟
ا.ت: چراا ندارین بیاین بشینین
لینو اومد و نشست: آخیشششش
ا.ت: چیزی میخورین؟
هیونجین: نه
ا.ت: اوک
لینو: چه خبرررررررر؟
ا.ت: هیچی داشتم کیسه بوکسمو جر میدادم
لینو: دارم ازت میترسما
ا.ت: یاااا من باتو چیکار دارم.
داشتین میخندیدین که متوجه شدی چان نیومده: بچها چان کو؟
سونگمین: اون پیرمردو ولش کن
ا.ت: یااا پا میشم میزمتا🔪
فلیکس: یاااا مگه بچه این. ا.ت اومدیم یچیزی بهت بگیم
ا.ت: چیزی شده؟
فلیکس: فردا نه پس فردا تولد چانه
ا.ت: واقعااااااا؟
فلیکس: تو قیافم شوخی میبینی؟
ا.ت: باش بابا
فلیکس: فقد یچیزی...
ا.ت: چی؟
فلکیس: لینو بهت میگه
لینو: یااا من چرا
آی ان: برید کنار بابا ترسوها. ا.ت نمیشه که تو تولد چان هم ازین لباسا بپوشی
ا.ت: آهاا راس میگی. ولی من که لباسای دخترونه ندارم
چانگبین: خب ما بخاطر همین اومدیم که بگیم فردا باید باما بری خرید تا لباس بخریم.
ا.ت: آهاااا اوکی
هیونجین: ا‌.ت نوشیدنی چیزی نداری؟
ا.ت: چرا دارم پاشو خودت بردار
هیونجین رف تا نوشیدنی برداره
تو یهو بغضت گرفتو گفتی: بچه ها اگه اون روز هیون بیمارستان نیومده من الان با شماها دوست نبودم.
سونگمین: یااا احساساتی نشو ا‌.ت
ا.ت: هی سونگمینعلی. میدونی فقد برام سواله که اون شب هیون تو بیمارستان چیکار داشت
لینو: خب برو ازش بپرس
ا.ت: همیشه یادم میره. راستی این چشه حتی بهم سلامم نداد
لینو: من میخاستم از تو بپرسم
ا.ت: پس شماهم نمیدونین. باشه ولش کن. میگم پیتزا واسه شام سفارش بدیم؟
سونگمین: جان من؟
ا.ت: جان تو
سونگمین: یسسسس
پرش زمانی《شب》
پیتزا سفارش دادینو خوردین. بعد از جمع کردن وسایلا همه کم کم داشتن میرفتن خونه. با همه خداحافظی کردیو رفتن. ولی یه نفر هنوز نرفته بود. هیونجین. اون یکم مست بود. آروم آروم بلند شده و رفت بیرون. بدون خداحافظی. تو هم که دیگه نتونستی تحمل کنی رفتی دنبالش و .....
ادامه دارد....
دیدگاه ها (۳)

خب خب یکی از شما قنشنگا بهم پیام داد که بیشتر فیک بنویسمحتما...

هوراااااااا ممنونم ازتون ۵۰ تایی شدیمممم😭💖🎀

#پارت_۴لباسات خیس بودن. ناگهان متوجه دستی که دور گردنت حلقه ...

#پارت_۳دستشو گرفتی و از اعضا معذرت خواهی کردیو  میخاستین بری...

سناریو وقتی موهات فره میخوای ساف کنی

جونگین روباهه🦊🦊منتشر شده از اعضا💮فلیکس🤍#اصکی_ممنوع❌ #استری_ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط