{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت

#پارت_۴
لباسات خیس بودن. ناگهان متوجه دستی که دور گردنت حلقه شده بود، شدیو به فرد کناریت نگاهی انداختی. اون فرد هیونجین بود. آروم با خودت گفتی: من حتی اسمشم نمیدونم. ولی اون کل شبو کنار من بود. عجیبه. دستشو به آرومی از گردنت کنار زدی. میخاستی بلند بشی که صدایی شنیدی.
هیونجین: بیدار شدی؟ چه زود
ا.ت: من معمولا صبحا زود پامیشم. بعدشم دستتو بردی جلوش و گفتی: پاشو
هیونجین با لبخند بهت نگاه کرد و دستت رو گرفت و بلند شد. داشتی خودتو مرتب میکردی که یه پرستار تورو صدا زد
پرستار: خانوم ا.ت
ا.ت: بله منم
پرستار: مادرتون الان از عمل بیرون اومد
ا.ت: م... میتونم ببینمش؟
پرستار: هنوز نه ولی لطفا بیاین داخل
تو با خوشحالی پیش خالت و سوگی رفتی.
خالت: ا.ت! مامانت حالش خوبه
خالت رو بغل کردیو خوشحال بودی.
خالت: هیونجین؟ تو هنوز اینجایی؟
ا.ت: خاله تو اینو میشناسی؟
خالت: معلومه که میشناسم اون یکی از دوستای باباته. چطور مگه؟
ا.ت: هیچی چون من نمیشناسمش بخاطر همون. بعد دستاتو تو جیبت فرو بردیو رو به هیونجین گفتی: پس اسمت هیونجینه
هیونجین: میتونی همون هیون صدام کنی
ا.ت: خوشبختم و به خاطر دیشب ممنونم
هیونجین لبخند ملیحی زد و گفت: کاری نکردم
خالت: شماها چرا لباساتون خیسه؟
ا.ت با خنده گفت: خاله باورت میشه کل شبو بیرون خوابیدم زیر بارون؟
خالت: از تو بعید نیست ولی از هیونجین توقع نداشتم
هیونجین لبخند زد و گفت: یااا خاله
خالت: شوخی کردم بابا. حالا چرا وایسادین. برین خونه لباس عوض کنین سرما میخورین
ا.ت: ولی مامانم...
خالت: یااااا ا.ت اون تازه از عمل بیرون اومده به این زودیا به هوش نمیاد که.
ا.ت: ولی خاله
خالت: ببین ا.ت تو لجبازی چون به خالت رفتی پس صد در صد من بیشتر لجباز ترم حالا ام بدون هیچ حرفی میری خونه و لباس میپوشی تا سرما نخوری
تو خندیدی و گفتی: تسلیمم
هیونجین که داشت تورو نگاه میکرد با خودش گفت: اون خیلی مهربونه. بر خلاف تصورات مردم
تو روبه هیون کردی و گفتی: هی تو. تو باید منو برسونی خونه. من ماشینمو نیاوردم. میرسونی؟
هیونجین با لبخند گفت: حتما چرا که نه
ا.ت: پس بزن بریم. ولی خاله یه سوال...
خالت: چی؟
ا.ت: خبرنگارا که نیومدن نه؟
خالت: فک نکنم اومده باشن چون هیچ سروصدایی نیس ولی بازم مراقب باشین.
ا.ت: باشه خاله فعلا
بعدشم به سمت بیرون رفتین. همچی اوکی بود تا اینکه به جلوی بیمارستان رسیدین. خبرنگارای ریادی وایساده بودن.
ا.ت: (با تعجب) یااااا اینا از کجا فهمیدن چقدم حوصله دارن وایمیستن خدایا(🤦‍♀️)
نفس عمیقی کشیدی و به سمت خروجی رفتی. خبرنگارا تا تورو دیدن سمتت حمله ور شدن
+خانوم ا.ت حال مامانتون چطوره؟
×خانوم چه اتفاقی براش افتاده؟
÷خانوم....
همه خبرنگارا داشتن سوال میپرسیدن که تو گفتی: هشششششش🤫 همه ساکت. به سوالاتون جواب میدم.
بعد همونطور که دستات تو جیبت بودن، خیلی خونسرد ادامه دادی: خب مامانم الان حالش کاملا خوبه ولی هنوز به هوش نیومده. همونطورم که میدونین مادرم سرطان داره. خب من الان ازتون یه خواهشی دارم. لطفا دیگه این دور و برا پیداتون نشه. شما هم باید منو درک کنید که تو چه وضعیتی هستم
خبرنگار: خانوم آقای پارک(بابات مثلا🙄) هم داخل هستن؟
تو فقد لبخند زدی. ازون لبخندهای مصنوعیت. بعد هم گفتی: خب... پدرم خارج از کشوره نتونست بیاد
یه خبرنگار دیگه با کنجکاوی پرسید: خانوم ا.ت شما آقای هیونجینو میشناسین؟
تو میخاستی بگی که هیونجین سریع گفت: من دوستشم. دوست صمیمیش
تو با تعجب بهش نگاه کردیو سرتو به نشانه تایید تکون دادی با خودت گفتی: دوست صمیمی؟
خبرنگار ادامه داد: پس چرا این مدت ازمون مخفی کردین؟
هیونجین: چون نمیخاستیم رو حرفه هامون تاثیر بذاره و حالا که فهمیدین دیگه نمیشه کاریش کرد. حالا هم اجازه بدین که ما رد شیم. لطفا
خبرنگارا بدون هیچ حرفی کنار رفتن و شما رد شدین. هیونجین جلوی یه BMW مشکی وایساد و گفت: سوار شو
ا.ت: یاااا ماشینت خشکله ها ولی به پای ماشینای من نمیرسن
هیونجین: پس ماشین بازم هستی(لبخند)
ا.ت: پس چی
هیونجین: خب حالا سوار شو که سرده
سوار شدین و راه افتادین
تو راه.
ا.ت: ببینم تو خونت که از اینجا دور نیست؟
هیونجین: نه.
ا.ت: اوکی
هیونجین: خب شمارتو نمیدی؟
ا.ت: واسه ی چی؟
هیونجین: ناسلامتی دوستتم
ا.ت: چرا که نه بنویس رفیق
هیونجین خندید و شمارتو نوشت.
هیونجین: چی سیوت کنم؟
ا.ت: سوال داره بنویس ا.ت. راستی تو اسم کاملت چیه؟
هیونجین: هوانگ هیونجین
ا.ت: بازم خوشبختم مستر هوانگ
هیونجین: همچنین خانم ا.ت
ویو هیونجین:
هنوز باورم نمیشه دختری که عاشقشم الان کنارم نشسته. اون... اون گفت ما باهم دوستیم. خیلی خوشحالم☆
ادامه پارت بعدی....
دیدگاه ها (۰)

#پارت_۵رسیدین خونه. از ماشین پیاده شدی و رو به هیونجین گفتی:...

خب خب یکی از شما قنشنگا بهم پیام داد که بیشتر فیک بنویسمحتما...

#پارت_۳دستشو گرفتی و از اعضا معذرت خواهی کردیو  میخاستین بری...

#پارت_۲سوار ماشین شدین و راه افتادین‌. تو راه با خودت گفتی: ...

عشق مافیا

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط