...
𝙻𝚘𝚟𝚎 𝚖𝚎 𝚊𝚐𝚊𝚒𝚗
𝙿𝚊𝚛𝚝:¹⁸
ا/ت: تو اون شب… لباس مشکی پوشیده بودی.
تهیونگ برای چند ثانیه ساکت موند.
تهیونگ: آره.
ا/ت: و… موهات یه کم ریخته بود توی صورتت.
این بار تهیونگ اصلاً چیزی نگفت. فقط نگاهم میکرد.
ا/ت: چرا هیچی نمیگی؟
تهیونگ: چون دقیقاً همینطوری بود.
نفس عمیقی کشیدم. قلبم داشت تند میزد.
ا/ت: تهیونگ، من دارم میترسم.
تهیونگ: از چی؟
ا/ت: از اینکه یه چیزا برگرده و بعد دوباره گم بشه.
تهیونگ گوشی رو از دستم گرفت و کنار گذاشت. بعد هر دو دستم رو توی دستش گرفت.
تهیونگ: اشکال نداره. حتی اگه یه ثانیه بیاد و بره، بازم یعنی اون خاطرهها هنوز یه جایی هستن.
ا/ت: ولی اگه فقط تیکهتیکه بمونه چی؟
تهیونگ: اونوقت با هم کاملش میکنیم.
بهش نگاه کردم. نمیدونستم چرا، ولی وقتی اینجوری حرف میزد، راحتتر نفس میکشیدم.
ا/ت: تو همیشه اینقدر مطمئن حرف میزدی؟
تهیونگ: نه. فقط وقتی پای تو وسط باشه.
صورتم داغ شد و سریع نگاهم رو پایین انداختم.
ا/ت: تو خیلی راحت خجالتم میدی.
تهیونگ: خوبه. دوست دارم.
با آرنج خیلی آروم زدم به بازوش.
ا/ت: پررو.
تهیونگ خندید و منم باهاش خندیدم. برای چند دقیقه همهچی عادی شد. همون عادی بودنش خوب بود. انگار لازم داشتیم وسط این همه حرف سنگین، یه کم هم سبک باشیم.بعد از یه کم سکوت، تهیونگ آروم گفت:
تهیونگ: میخوای یه چیز دیگه هم امتحان کنیم؟
ا/ت: مثل چی؟
تهیونگ: شاید اگه یه جا یا یه چیزی شبیه قبل ببینی، بیشتر یادت بیاد.
ا/ت: مثلاً؟
تهیونگ: مثلاً همون غذایی که اون شب خوردیم. یا یه آهنگ. یا یه جایی که با هم میرفتیم.
ا/ت: ما جای خاصی زیاد میرفتیم؟
تهیونگ: آره. ولی فعلاً نمیخوام یهدفعه همهچی رو بریزم سرت.
ا/ت: یعنی داری باهام آرومآروم جلو میری؟
تهیونگ: مجبورم. تو الان خیلی زود گیج میشی.
ا/ت: یعنی منو مسخره میکنی؟
تهیونگ: نه، دارم واقعیتو میگم.
چشمهام رو ریز کردم و خیره شدم بهش.
ا/ت: خیلی خوب. پس فردا منم تلافی میکنم.
تهیونگ: منتظرم.
لبخند زدم، ولی قبل از اینکه چیزی بگم، دوباره یه تصویر توی ذهنم اومد. این بار کوتاهتر، ولی واضحتر.
من جعبه رو باز کرده بودم.
تهیونگ داشت دستبند رو درمیآورد.
من دستم رو برده بودم سمتش و گفته بودم:
«خودت ببندش.»
یه نفس تند کشیدم.
...
𝙿𝚊𝚛𝚝:¹⁸
ا/ت: تو اون شب… لباس مشکی پوشیده بودی.
تهیونگ برای چند ثانیه ساکت موند.
تهیونگ: آره.
ا/ت: و… موهات یه کم ریخته بود توی صورتت.
این بار تهیونگ اصلاً چیزی نگفت. فقط نگاهم میکرد.
ا/ت: چرا هیچی نمیگی؟
تهیونگ: چون دقیقاً همینطوری بود.
نفس عمیقی کشیدم. قلبم داشت تند میزد.
ا/ت: تهیونگ، من دارم میترسم.
تهیونگ: از چی؟
ا/ت: از اینکه یه چیزا برگرده و بعد دوباره گم بشه.
تهیونگ گوشی رو از دستم گرفت و کنار گذاشت. بعد هر دو دستم رو توی دستش گرفت.
تهیونگ: اشکال نداره. حتی اگه یه ثانیه بیاد و بره، بازم یعنی اون خاطرهها هنوز یه جایی هستن.
ا/ت: ولی اگه فقط تیکهتیکه بمونه چی؟
تهیونگ: اونوقت با هم کاملش میکنیم.
بهش نگاه کردم. نمیدونستم چرا، ولی وقتی اینجوری حرف میزد، راحتتر نفس میکشیدم.
ا/ت: تو همیشه اینقدر مطمئن حرف میزدی؟
تهیونگ: نه. فقط وقتی پای تو وسط باشه.
صورتم داغ شد و سریع نگاهم رو پایین انداختم.
ا/ت: تو خیلی راحت خجالتم میدی.
تهیونگ: خوبه. دوست دارم.
با آرنج خیلی آروم زدم به بازوش.
ا/ت: پررو.
تهیونگ خندید و منم باهاش خندیدم. برای چند دقیقه همهچی عادی شد. همون عادی بودنش خوب بود. انگار لازم داشتیم وسط این همه حرف سنگین، یه کم هم سبک باشیم.بعد از یه کم سکوت، تهیونگ آروم گفت:
تهیونگ: میخوای یه چیز دیگه هم امتحان کنیم؟
ا/ت: مثل چی؟
تهیونگ: شاید اگه یه جا یا یه چیزی شبیه قبل ببینی، بیشتر یادت بیاد.
ا/ت: مثلاً؟
تهیونگ: مثلاً همون غذایی که اون شب خوردیم. یا یه آهنگ. یا یه جایی که با هم میرفتیم.
ا/ت: ما جای خاصی زیاد میرفتیم؟
تهیونگ: آره. ولی فعلاً نمیخوام یهدفعه همهچی رو بریزم سرت.
ا/ت: یعنی داری باهام آرومآروم جلو میری؟
تهیونگ: مجبورم. تو الان خیلی زود گیج میشی.
ا/ت: یعنی منو مسخره میکنی؟
تهیونگ: نه، دارم واقعیتو میگم.
چشمهام رو ریز کردم و خیره شدم بهش.
ا/ت: خیلی خوب. پس فردا منم تلافی میکنم.
تهیونگ: منتظرم.
لبخند زدم، ولی قبل از اینکه چیزی بگم، دوباره یه تصویر توی ذهنم اومد. این بار کوتاهتر، ولی واضحتر.
من جعبه رو باز کرده بودم.
تهیونگ داشت دستبند رو درمیآورد.
من دستم رو برده بودم سمتش و گفته بودم:
«خودت ببندش.»
یه نفس تند کشیدم.
...
- ۱۸۷
- ۰۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط