part
part1
_______________________
[ از زبان نویسنده ]
دخترک با گام هایی محکم که قدرت را به رخ هر موجود زنده ای می کشید وارد شرکت شد. در حالی که با قدم های صدادار وارد شرکت میشد تک تک همکاران ، کارکنان ، محافظ ها و........ سلام و تعظیم می کردند البته که دخترک جواب آنها را با خم کردن سرش می داد و این بسیار افتخار آنها بود.
( ویو یونا )
به طرف آسانسور شرکتم که شیشه ای بود رفتم . دکمه آسانسور رو زدم ، در آسانسور بسته شد . آسانسور در حال حرکت بود که از شیشه آسانسور ، در سالن اصلی ورود و خروج یه پسر قد بلند که چند مرد گنده دنبالش به عنوان بادیگارد بودن ، دیدم . خلاصه که آسانسور به طرف سالن کارکنان بالا رفت اما من تمام این مدت فکر اون پسر بودم . با باز شدن در آسانسور به خودم اومدم و وارد سالن شدم . چرا همه همکاران قیافه شون اینجوریه ؟؟
بعضیا گریه کرده بودن . بعضیا حالشون خوب نبود . بدون پرسیدن اینکه اینجا چه خبره به طرف دفتر شخصی خودم قدم برداشتم. پشت میز نشستم و خانم اینها رو صدا زدم ، اومد.
یونا: اینجا چه خبره؟
اینها: خانم ........
یونا : چیه؟ ( ترسیده ، تعجبی )
اینها: به دردسر افتادیم.
یه نگاه انتظاری بهش کردم .
اینها : یه مشت مافیا اومدن اینجا. ازمون خواستن براشون کت شلوار سفید رنگ بدوزیم .
یونا: خب ، این کجاش دردسره؟
اینها: خانم تهدیدمون کردن ، گفتن اگه کت شلوار رو تا فردا ندوزیم شرکت رو تو سرمون می ریزن .
یونا: ما هم می دوزیم .
اینها: خانم ، نه اندازه دادن نه طراحی ، فقط پولشو دادن اونم اضافه.
یونا: چیییی؟....... اونم تا فردا.
اینها: اهم.......
یونا: اطلاعاتی چیزی در آوردی مثلا شماره یا یه.....
اینها: بله خانم
یونا: خب بیار ....... زود باش
یه کاغذی از تو جیبش در آورد . جلوم گرفت ، منم گوشیمو از کیفم درآوردم و در حالی که شماره رو می زدم متوجه چیزی شدم. بیشتر عددها شبیه هم بودن .
یونا: اینها.....( خنده شیطانی )
اینها: بله خانم می دونم با پول شماره می تونن شرکت رو بخرن
یونا: هی شرکت ما در اون حد هم ارزون نیس....... ( حالت تمسخر)
اینها یه پوزخندی صدادار زد و منم ناخودآگاه یه قهقهه ای زدم. بعد از خندیدن کوتاهی به شماره مد نظر را ذخیره و زنگ زدم ، جواب نداد ، نداد ، نداد ، نداد ، که نداد. جواب نمیداد .
یونا: من خودم همه کاراشو می کنم لازم شماها زحمت بکشید.
اینها: ولی خانم.......
یونا: اشکالی نداره نگران نباش ( خنده رضایت بخش )....... حالا می تونی بری .
اینها: با اجازتون ( تعظیمی کرد و رفت )
حالا من موندم این کت شلوار لامصب.
اففففففففف........
( ساعت ۳ نصفه شب )
( ویو یونا )
چیزی ازش نمونده . گلی مشکی رنگ که ساعت ها برای سینه سمت چپ کار کرده بودم رو ، روی کت شلوار دوختم .
یونا: بلاخره تموم شد. ( زمزمه)
یهو چشمم به ساعت افتاد واییییییی ساعت سه!!
زود همه چیو جمع کردم و از شرکت خارج شدم . به طرف پارکینگ شرکت رفتم.
بادیگارد: خانم از این طرف .
یونا: سوییچ رو بده بهم خودم رانندگی می کنم تو برو استراحت کن.
بادیگارد: ولی......
یونا: زود باش بده ، برو.
سوییچ رو داد به طرف ماشینم رفتم. ماشین رو روشن کردم و حرکت کردم.
غرق رانندگی بودم که یادم اومد امروز باید تتومو ترمیم میکردم .
هههههههههه........ چی شد واییییی تصادف کردم این احمق چرا داره خلاف رانندگی می کنه . از ماشین پیاده شدم وای وای ماشین نصف شده.
:خانم خیلی عذر می خوام .
یونا: آقا شما کاری نکردین که عذر می خواین ....... وضعیت ماشینمو ببینید
:می دونم اما میشه بعداً حل کنیم ما الان....... به ماشین ها اشاره می کنه .......عجله داریم.
به ماشین به طور صف پشت سر هم ایستاده بودند نگاه کردم ، ۱۵ تا ماشین اینا بود . خیلی زیاد بودن
یونا: باشه حداقل یه شماره بدین
:متاسفم نمی تونم
یونا: یعنی چی نمی تونم
در حال بحث کردن سر قضیه ماشین بودم .
که صدای کسی به پرده گوشم مزاحم شد.
جونگ وون : مشکلی پیش اومده لیدی
یه پسر بود که از ماشین اون مرتیکه خارج شد.
یونا: بله مشکلی هست....... لطفاً به این راننده خ.لتون بگین که گ.وهی رو خورده رو تمیز کنه.......به ماشین خودش اشاره کرد
جونگ وون: خب بنویسین .
شوکه بودم به همین راحتی. یه ساعته سرش با راننده بحث می کنم.
جونگ وون: نمی نویسین؟؟ ما عجله داریم ( منتظر )
دویدم یه سمت ماشین و از تو کیفم گوشیمو در آوردم و دوباره رفتم پیشش
یونا: خب بگین .
شماره رو گفت اما.......این شماره ذخیره شده
ادامه دارد.......
بچه ها اگه جنبه ندارین نخونین لطفا. این فقط رمانه برای سرگرمی ساخته شده نه توهین به شخصیت ها.
بدون حمایت نمی تونم بزارم 😊
_______________________
[ از زبان نویسنده ]
دخترک با گام هایی محکم که قدرت را به رخ هر موجود زنده ای می کشید وارد شرکت شد. در حالی که با قدم های صدادار وارد شرکت میشد تک تک همکاران ، کارکنان ، محافظ ها و........ سلام و تعظیم می کردند البته که دخترک جواب آنها را با خم کردن سرش می داد و این بسیار افتخار آنها بود.
( ویو یونا )
به طرف آسانسور شرکتم که شیشه ای بود رفتم . دکمه آسانسور رو زدم ، در آسانسور بسته شد . آسانسور در حال حرکت بود که از شیشه آسانسور ، در سالن اصلی ورود و خروج یه پسر قد بلند که چند مرد گنده دنبالش به عنوان بادیگارد بودن ، دیدم . خلاصه که آسانسور به طرف سالن کارکنان بالا رفت اما من تمام این مدت فکر اون پسر بودم . با باز شدن در آسانسور به خودم اومدم و وارد سالن شدم . چرا همه همکاران قیافه شون اینجوریه ؟؟
بعضیا گریه کرده بودن . بعضیا حالشون خوب نبود . بدون پرسیدن اینکه اینجا چه خبره به طرف دفتر شخصی خودم قدم برداشتم. پشت میز نشستم و خانم اینها رو صدا زدم ، اومد.
یونا: اینجا چه خبره؟
اینها: خانم ........
یونا : چیه؟ ( ترسیده ، تعجبی )
اینها: به دردسر افتادیم.
یه نگاه انتظاری بهش کردم .
اینها : یه مشت مافیا اومدن اینجا. ازمون خواستن براشون کت شلوار سفید رنگ بدوزیم .
یونا: خب ، این کجاش دردسره؟
اینها: خانم تهدیدمون کردن ، گفتن اگه کت شلوار رو تا فردا ندوزیم شرکت رو تو سرمون می ریزن .
یونا: ما هم می دوزیم .
اینها: خانم ، نه اندازه دادن نه طراحی ، فقط پولشو دادن اونم اضافه.
یونا: چیییی؟....... اونم تا فردا.
اینها: اهم.......
یونا: اطلاعاتی چیزی در آوردی مثلا شماره یا یه.....
اینها: بله خانم
یونا: خب بیار ....... زود باش
یه کاغذی از تو جیبش در آورد . جلوم گرفت ، منم گوشیمو از کیفم درآوردم و در حالی که شماره رو می زدم متوجه چیزی شدم. بیشتر عددها شبیه هم بودن .
یونا: اینها.....( خنده شیطانی )
اینها: بله خانم می دونم با پول شماره می تونن شرکت رو بخرن
یونا: هی شرکت ما در اون حد هم ارزون نیس....... ( حالت تمسخر)
اینها یه پوزخندی صدادار زد و منم ناخودآگاه یه قهقهه ای زدم. بعد از خندیدن کوتاهی به شماره مد نظر را ذخیره و زنگ زدم ، جواب نداد ، نداد ، نداد ، نداد ، که نداد. جواب نمیداد .
یونا: من خودم همه کاراشو می کنم لازم شماها زحمت بکشید.
اینها: ولی خانم.......
یونا: اشکالی نداره نگران نباش ( خنده رضایت بخش )....... حالا می تونی بری .
اینها: با اجازتون ( تعظیمی کرد و رفت )
حالا من موندم این کت شلوار لامصب.
اففففففففف........
( ساعت ۳ نصفه شب )
( ویو یونا )
چیزی ازش نمونده . گلی مشکی رنگ که ساعت ها برای سینه سمت چپ کار کرده بودم رو ، روی کت شلوار دوختم .
یونا: بلاخره تموم شد. ( زمزمه)
یهو چشمم به ساعت افتاد واییییییی ساعت سه!!
زود همه چیو جمع کردم و از شرکت خارج شدم . به طرف پارکینگ شرکت رفتم.
بادیگارد: خانم از این طرف .
یونا: سوییچ رو بده بهم خودم رانندگی می کنم تو برو استراحت کن.
بادیگارد: ولی......
یونا: زود باش بده ، برو.
سوییچ رو داد به طرف ماشینم رفتم. ماشین رو روشن کردم و حرکت کردم.
غرق رانندگی بودم که یادم اومد امروز باید تتومو ترمیم میکردم .
هههههههههه........ چی شد واییییی تصادف کردم این احمق چرا داره خلاف رانندگی می کنه . از ماشین پیاده شدم وای وای ماشین نصف شده.
:خانم خیلی عذر می خوام .
یونا: آقا شما کاری نکردین که عذر می خواین ....... وضعیت ماشینمو ببینید
:می دونم اما میشه بعداً حل کنیم ما الان....... به ماشین ها اشاره می کنه .......عجله داریم.
به ماشین به طور صف پشت سر هم ایستاده بودند نگاه کردم ، ۱۵ تا ماشین اینا بود . خیلی زیاد بودن
یونا: باشه حداقل یه شماره بدین
:متاسفم نمی تونم
یونا: یعنی چی نمی تونم
در حال بحث کردن سر قضیه ماشین بودم .
که صدای کسی به پرده گوشم مزاحم شد.
جونگ وون : مشکلی پیش اومده لیدی
یه پسر بود که از ماشین اون مرتیکه خارج شد.
یونا: بله مشکلی هست....... لطفاً به این راننده خ.لتون بگین که گ.وهی رو خورده رو تمیز کنه.......به ماشین خودش اشاره کرد
جونگ وون: خب بنویسین .
شوکه بودم به همین راحتی. یه ساعته سرش با راننده بحث می کنم.
جونگ وون: نمی نویسین؟؟ ما عجله داریم ( منتظر )
دویدم یه سمت ماشین و از تو کیفم گوشیمو در آوردم و دوباره رفتم پیشش
یونا: خب بگین .
شماره رو گفت اما.......این شماره ذخیره شده
ادامه دارد.......
بچه ها اگه جنبه ندارین نخونین لطفا. این فقط رمانه برای سرگرمی ساخته شده نه توهین به شخصیت ها.
بدون حمایت نمی تونم بزارم 😊
- ۵۲
- ۰۳ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط