چند سالیه که ذهنم شدیداً درگیرِ یه موضوعه، و نمیتونم کم
چند سالیه که ذهنم شدیداً درگیرِ یه موضوعه، و نمیتونم کموبیش حلاش کنم؛
اینکه چرا زندهام؟ چرا باید وجود داشته باشم تو این دنیا؟ آیا نیازی به وجودِ من تو دنیا هست؟ آیا ضروریه که من باشم؟ این پوچیای که درونمه، چرا منو متمایل به خودکشی میکنه؟ یعنی من با تمایل به این خودکشی، دارم از زیر مسئولیتهام شونه خالی میکنم؟
گمونم بخوام از دیدگاهِ "ممکنِ ناضرور" به قضیه نگاه کنم، توجیحکننده باشه:
ضرورت، به مناسبت میانِ گزارههای آرمانی مربوط میشه و نه به امور موجود؛ یه موجودِ پدیدار مثل انسان، تا جایی که موجوده هرگز نمیتونه وجودش رو از موجود دیگری بدست بیاره.
ما، این رو امکان ناضرور برای خود بودن مینامیم.
جمله رو برای بازشدن گرههاش به سه بخش تفکیک میکنم و با زبان سادهتر بررسی میکنم:
۱. ضرورت مربوط به عالمِ آرمان است، نه عالمِ وجود(پدیدار)
《ضرورت، به مناسبت میانِ گزارههای آرمانی مربوط میشه و نه به امور موجود.》:
تو فلسفه، "ضرورت" معمولاً به قلمروی منطق و ریاضیات تعلق داره(بهعنوان مثال، اینکه ۲+۲ حتماً ۴ میشه)؛ گزارههای آرمانی، همون احکامِ منطقی یا ریاضیان که فارغ از اینکه در دنیای واقعی چه اتفاقی میفته، همیشه "ثابت" و "ضروری" باقی میمونن.
اما وقتی به امورِ موجود(هرچیزی که تو جهانی که توش زندگی میکنیم، جلوی چشمِ ماست؛ مثل یه درخت، یه انسان یا یه میز) نگاه میکنیم، اونا رو از جنس ضرورت نمیبینیم. اونا "هستن"، اما لازم نیست "حتماً باشن"؛ اونا به شکلی "تصادفی" یا "امکانی" حضور دارن.
۲. استقلال در هستی:
《یک موجودِ پدیدار مثل انسان، تا جایی که موجوده هرگز نمیتونه وجودش رو از موجود دیگری بدست بیاره》:
این بخش، به مفهومِ "خودبنیادی" در بابِ پدیدارشناسی اشاره داره؛ وقتی میگیم چیزی «موجود» هست، یعنی خودش، خودش رو "تجربه" یا "حمل" میکنه. به زبانِ سادهتر، وجودِ "من «من» هستم؛ تو، «تو» هستی"؛
من نمیتونم وجودم رو از تو قرض بگیرم یا به تو بدم. هر موجودی در ساحت پدیداری، "مرکز ثقل" خودشه؛ این جمله، میگه موجوداتِ پدیداری، در عین اینکه ممکنه علل بیرونی داشته باشن (مثلاً والدین برای فرزند)؛ اما در لحظه حضورشون به عنوان یک پدیدار، وجودشون رو از دیگری وام نگرفتهان؛ اونها مستقیماً "هستن".
۳. امکان ناضرور برای خود بودن چیست؟
《ما، این رو امکان ناضرور برای خود بودن مینامیم.》
این بخش، بخشِ کلیدی و دشوار متنه. بیایید کلمات رو کالبدشکافی کنیم:
"برای خود بودن"، یعنی آگاهی ؛ یعنی موجودی که خودش رو درک میکنه و با خودش مواجه میشه.
"ناضرور"، یعنی هیچ حُکمِ منطقی یا قانونِ کُلّیِ بیرونیای وجود نداره که من رو مجبور کنه دقیقاً به همین شکلی که هستم،باشم؛ من "تصادفی" هستم.
"امکان"، یعنی من "مقدر" نشدهام بلکه "ممکن"ام.
خلاصه و تحلیل نهایی:
این جمله، داره میگه که ما انسانها (به عنوان موجودات پدیداری)، برخلاف قوانینِ ریاضی، "ضروری"
نیستیم؛ هیچگونه منطقای، وجود ما رو تو این دنیا، الزامی نکرده. در عینِ حال، ما وجودمون رو از کسی قرض نگرفتهایم؛ بلکه خودمون با تمامِ تصادفیبودنمون، مسئولِ "برای خود بودنِ" خودمون هستیم.
این نگاه، دقیقاً همون نقطهی عزیمتِ اگزیستانسیالیسم هستش که میگه "وجود بر ماهیت مقدم است"؛ چون ما "ضروری" نیستیم، امکانِ ناضروریم؛ پس هیچ ماهیتِ ثابتی از پیش برامون تعیین نشده.
ما، "امکانی" هستیم که در جهان پرتاب شدیم و حالا باید در این "ناضروریبودن"، خودمون رو تعریف کنیم..
اینکه چرا زندهام؟ چرا باید وجود داشته باشم تو این دنیا؟ آیا نیازی به وجودِ من تو دنیا هست؟ آیا ضروریه که من باشم؟ این پوچیای که درونمه، چرا منو متمایل به خودکشی میکنه؟ یعنی من با تمایل به این خودکشی، دارم از زیر مسئولیتهام شونه خالی میکنم؟
گمونم بخوام از دیدگاهِ "ممکنِ ناضرور" به قضیه نگاه کنم، توجیحکننده باشه:
ضرورت، به مناسبت میانِ گزارههای آرمانی مربوط میشه و نه به امور موجود؛ یه موجودِ پدیدار مثل انسان، تا جایی که موجوده هرگز نمیتونه وجودش رو از موجود دیگری بدست بیاره.
ما، این رو امکان ناضرور برای خود بودن مینامیم.
جمله رو برای بازشدن گرههاش به سه بخش تفکیک میکنم و با زبان سادهتر بررسی میکنم:
۱. ضرورت مربوط به عالمِ آرمان است، نه عالمِ وجود(پدیدار)
《ضرورت، به مناسبت میانِ گزارههای آرمانی مربوط میشه و نه به امور موجود.》:
تو فلسفه، "ضرورت" معمولاً به قلمروی منطق و ریاضیات تعلق داره(بهعنوان مثال، اینکه ۲+۲ حتماً ۴ میشه)؛ گزارههای آرمانی، همون احکامِ منطقی یا ریاضیان که فارغ از اینکه در دنیای واقعی چه اتفاقی میفته، همیشه "ثابت" و "ضروری" باقی میمونن.
اما وقتی به امورِ موجود(هرچیزی که تو جهانی که توش زندگی میکنیم، جلوی چشمِ ماست؛ مثل یه درخت، یه انسان یا یه میز) نگاه میکنیم، اونا رو از جنس ضرورت نمیبینیم. اونا "هستن"، اما لازم نیست "حتماً باشن"؛ اونا به شکلی "تصادفی" یا "امکانی" حضور دارن.
۲. استقلال در هستی:
《یک موجودِ پدیدار مثل انسان، تا جایی که موجوده هرگز نمیتونه وجودش رو از موجود دیگری بدست بیاره》:
این بخش، به مفهومِ "خودبنیادی" در بابِ پدیدارشناسی اشاره داره؛ وقتی میگیم چیزی «موجود» هست، یعنی خودش، خودش رو "تجربه" یا "حمل" میکنه. به زبانِ سادهتر، وجودِ "من «من» هستم؛ تو، «تو» هستی"؛
من نمیتونم وجودم رو از تو قرض بگیرم یا به تو بدم. هر موجودی در ساحت پدیداری، "مرکز ثقل" خودشه؛ این جمله، میگه موجوداتِ پدیداری، در عین اینکه ممکنه علل بیرونی داشته باشن (مثلاً والدین برای فرزند)؛ اما در لحظه حضورشون به عنوان یک پدیدار، وجودشون رو از دیگری وام نگرفتهان؛ اونها مستقیماً "هستن".
۳. امکان ناضرور برای خود بودن چیست؟
《ما، این رو امکان ناضرور برای خود بودن مینامیم.》
این بخش، بخشِ کلیدی و دشوار متنه. بیایید کلمات رو کالبدشکافی کنیم:
"برای خود بودن"، یعنی آگاهی ؛ یعنی موجودی که خودش رو درک میکنه و با خودش مواجه میشه.
"ناضرور"، یعنی هیچ حُکمِ منطقی یا قانونِ کُلّیِ بیرونیای وجود نداره که من رو مجبور کنه دقیقاً به همین شکلی که هستم،باشم؛ من "تصادفی" هستم.
"امکان"، یعنی من "مقدر" نشدهام بلکه "ممکن"ام.
خلاصه و تحلیل نهایی:
این جمله، داره میگه که ما انسانها (به عنوان موجودات پدیداری)، برخلاف قوانینِ ریاضی، "ضروری"
نیستیم؛ هیچگونه منطقای، وجود ما رو تو این دنیا، الزامی نکرده. در عینِ حال، ما وجودمون رو از کسی قرض نگرفتهایم؛ بلکه خودمون با تمامِ تصادفیبودنمون، مسئولِ "برای خود بودنِ" خودمون هستیم.
این نگاه، دقیقاً همون نقطهی عزیمتِ اگزیستانسیالیسم هستش که میگه "وجود بر ماهیت مقدم است"؛ چون ما "ضروری" نیستیم، امکانِ ناضروریم؛ پس هیچ ماهیتِ ثابتی از پیش برامون تعیین نشده.
ما، "امکانی" هستیم که در جهان پرتاب شدیم و حالا باید در این "ناضروریبودن"، خودمون رو تعریف کنیم..
- ۲۹۱
- ۱۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط