خانواده ی کیبوتسوجی پارت ۹:
خانواده ی کیبوتسوجی پارت ۹:
این عکس رو برای خودت گذاشتم، اره منظورم تویی اکاری🫵😭🤣
این پستر رو خیلی دوست دادم نمی دونم چرا؟🤣🤣
~~~~~~~~~
از زبون ساکورا:
من در ذهن:
اون کجا غیبش زد؟
هیسوکا:
چیشد؟🤨 این چیه بهت داد؟
من:
نمی دونم عک کنم یه سنگه قرمزه
هیسوکا:
یه ایده دارم ، میتونی گرنبندش کنی
من:
ایده ی خوبیه
مارینا:
موزان ، فک نکنم استفاده از اون ((کاتاشی)) بتونه اون گل رو پیدا کنه
موزان:
نگرانش نباش، اون گل پیدا میشه
مارینا:
من نگران گل نیستم نگران کاتاشی هستم، خودت میدونی که اون همه چیزش رو از دست داده مثل شین
*موزان لبخند میزنه*
موزان:
اگر کاتاشی نتونست ، شین که رفته ماموریت میتونه
*مارینا تعجب میکنه*
مارینا:
تو....تو اونو فرستادی ماموریت؟ فک کردم اون الان توی سپاه شیطان کش هاست
موزان:
اون الاناست که برگرده وقتی اومد برش میگردونم توی سپاه شیطان کش ها
مارینا:
من میرم چایی یا همچین چیزی بیارم
موزان:
باشه
*مارینا رفت*
مارینا در ذهن:
واقعا باورم نمیشه ، اون ۲ تا ، فقط ۲ تا بچه هستن اون گذشته ی سختی داشتن مثل من ، باورم نمی شه که موزان داره از اونا به عنوان ابزار کار استفاده میکنه، مثل من که برای خانوادم فقط یه ابزار کار بودم یه موجود اضافی.....
*ناگهان شین خسته و نگران و ترسیده میاد*
مارینا:
اوه ، چی شده اتفاقی افتاده؟
شین با نگرانی:
مارینا_ساما من....من..ش..ش.شکست خوردم ، موزان_ساما منو میشه
*موزان وارد میشه*
موزان:
موزان_ساما چرا باید بکشت؟
شین:
ارباب ب...ب..ببخشید...ن...نمی خواستم اینطور ب...بشه.....منو نکشید
مارینا:
موزان نکشش، اون گناه داره ، بهش یه فرصت دوباره بده
*موزان لبخند شیطانی میزنه*
موزان:
کی گفته میخوام بکشمش؟
ادامه دارد.......
خب اکاری راضی شدی پارت دادم؟
نظرتون.🎀
این عکس رو برای خودت گذاشتم، اره منظورم تویی اکاری🫵😭🤣
این پستر رو خیلی دوست دادم نمی دونم چرا؟🤣🤣
~~~~~~~~~
از زبون ساکورا:
من در ذهن:
اون کجا غیبش زد؟
هیسوکا:
چیشد؟🤨 این چیه بهت داد؟
من:
نمی دونم عک کنم یه سنگه قرمزه
هیسوکا:
یه ایده دارم ، میتونی گرنبندش کنی
من:
ایده ی خوبیه
مارینا:
موزان ، فک نکنم استفاده از اون ((کاتاشی)) بتونه اون گل رو پیدا کنه
موزان:
نگرانش نباش، اون گل پیدا میشه
مارینا:
من نگران گل نیستم نگران کاتاشی هستم، خودت میدونی که اون همه چیزش رو از دست داده مثل شین
*موزان لبخند میزنه*
موزان:
اگر کاتاشی نتونست ، شین که رفته ماموریت میتونه
*مارینا تعجب میکنه*
مارینا:
تو....تو اونو فرستادی ماموریت؟ فک کردم اون الان توی سپاه شیطان کش هاست
موزان:
اون الاناست که برگرده وقتی اومد برش میگردونم توی سپاه شیطان کش ها
مارینا:
من میرم چایی یا همچین چیزی بیارم
موزان:
باشه
*مارینا رفت*
مارینا در ذهن:
واقعا باورم نمیشه ، اون ۲ تا ، فقط ۲ تا بچه هستن اون گذشته ی سختی داشتن مثل من ، باورم نمی شه که موزان داره از اونا به عنوان ابزار کار استفاده میکنه، مثل من که برای خانوادم فقط یه ابزار کار بودم یه موجود اضافی.....
*ناگهان شین خسته و نگران و ترسیده میاد*
مارینا:
اوه ، چی شده اتفاقی افتاده؟
شین با نگرانی:
مارینا_ساما من....من..ش..ش.شکست خوردم ، موزان_ساما منو میشه
*موزان وارد میشه*
موزان:
موزان_ساما چرا باید بکشت؟
شین:
ارباب ب...ب..ببخشید...ن...نمی خواستم اینطور ب...بشه.....منو نکشید
مارینا:
موزان نکشش، اون گناه داره ، بهش یه فرصت دوباره بده
*موزان لبخند شیطانی میزنه*
موزان:
کی گفته میخوام بکشمش؟
ادامه دارد.......
خب اکاری راضی شدی پارت دادم؟
نظرتون.🎀
- ۴۴۳
- ۱۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط