{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سنش بیشتر از نه سال نبود

سنش بیشتر از نه سال نبود
اما غم تو صورتش به اندازه یه مرد مسن بود
ااشغال جمع میکرد و میریخت تو کیسه گونی
از صبح تونسته بود کلی بازیافت جمع کنه
بهش گفتم خسته نمیشی؟
گفت :چشم خونوادم منتظر برگشتنمه
واسه همین حوصله خستگی رو ندارم
اخه من مرد خونم
راه گلوم بسته شد
مرد خونه
زمانه نامرد چه زود از تو مرد ساخته
دیدگاه ها (۶)

اگر انسانها بدانند فرصت با هم بودن چقدر محدود است ,محبتشان ن...

اگر انسانها بدانند فرصت با هم بودن چقدر محدود است ,محبتشان ن...

خیلی قشنگهخودم بغضم گرفتگفتم شما هم کمی بغض کنید

نذر کردم برای پرنده ها هر روز دونه بریزمتا تو این زمونه دیده...

پرسه در جنگل...همان شب...ساعت از یازده گذشته بود.ات داخل اتا...

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 153♡⁠。⁠)⁩ده روز...

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : 181✦..........................

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط