Part
╭━━━━━━━༺༻━━━━━━━╮
┃ 🕯️ 𝑴𝒚 𝑯𝒆𝒓𝒐 𝑨𝒄𝒂𝒅𝒆𝒎𝒊𝒂 ┃
┃ ✦ Part 18✦ ┃
╰━━━━━━━༺༻━━━━━━━╯
⟡─────⚫⚪─────⟡
❝ In the silence, power awakens ❞
⟡─────⚫⚪─────⟡
روی مبل تو سالن اصلی نشستم و دستامو از دوطرف باز کردم و با یه نیشخند،به خواب رفتم
با صدای صدا شدنم توسط شخصی چشامو باز کردم
جیرو:نورا...نورا خوبی؟
چشامو باز کردم و نگاش کردم..این دختره ابله فکر کرده دوست منه؟هه
من:اگه جرعت داری بهم دست بزن
نگاهش تغییر کرد
جیرو:نه...تو...تو نورا نیستی،تو کی هستی
با شدت بلند شدم
من:آفرین باهوش خانوم...من نورا نیستم...من قسمت بد نوراعم...حالا میخوای چیکار کنی؟به همه بگی؟برو بگو ولی فقط کافیه به گوش معلما برسه...اولین کسی که میمیره تویی
بعد رفتم سمت اتاقم
جیرو:
افتاده بودم رو زمین...دوستم به کمک نیاز داشت...و هیچکاری از دست من بر نمیومد...شایدم،شایدم بتونم کاری کنم
با این فکر بلند شدم و دویدم سمت اتاق باکوگو وقتی مسابقه تموم شد باکوگو هم رفت و از اون موقع از اتاقش بیرون نیومده انقدر سریع میدویدم که چند بار نزدیک بود بخورم زمین وقتی رسیدم بدون در زدن پریدم تو
جیرو:باکوگو،باکوگو
لعنتی...داشت گریه میکرد...با دیدن من چند ثانیه خشک شد،بعد بلند شد و پشتش رو کرد به من
باکوگو:چی میخوای
جیرو:داری گریه میکنی؟
باکوگو:نه...
جیرو:ببین گریه به معنی این نیست که تو ضعیفی،ولی این الان مهم نیست،قضیه خیلی بدتر از این حرفاست
باکوگو:سریع باش بگو
جیرو: قضیه نوراست،اون الان خودش نیست
باکوگو:منظورت چیه؟
جیرو:توضیحش سخته ولی....
همه چیزو براش توضیح دادم،صفر تا صد...تا رسیدم به قضیه الان و...
جیرو:الانم داشت مثل یه شیطان صحبت میکرد،گفت که دیگه نورا نیست
باکوگو:این،خیلی عجیبه،فکر میکردم تغییر رفتارش بخاطر کارای منه،پس بخاطر اون رعد و برقه
جیرو:توهم مقصری،خیلی زیاد ،بنظر میاد اون نورای بد دنبال شخص شکست خورده و نا امیدی میگشته و نورا رو پیدا کرده
باکوگو:حالا،راه چاره ای هست؟
جیرو:بنظرم...اگه تو باعث شدی اینشکلی بشه...شاید خودت هم باعث بشی برگرده به حالت قبلش
باکوگو:یعنی...اگه
جیرو:تو پشیمونی؟
باکوگو:نمیدونم چجوری شدت پشیمونیمو بهت نشون بدم
جیرو:پس،باید این پشیمونی رو بهش نشون بدی،یه حسی بهم میگه هنوز تیکه ای از نورا توی وجود اون لعنتی هست...باید تلاش زیادی بکنی،هستی؟
باکوگو:هستم..
باکوگو:
جیرو رفت...باید به نورا نشون بدم من پشیمونم....نشونش میدم
با این افکار روی تخت دراز کشیدم و چشمامو بستم...
┃ ✍︎ Written by melik┃
سازنده تاج سرمون:💖❤
https://wisgoon.com/melika.omega
┃ 🕯️ 𝑴𝒚 𝑯𝒆𝒓𝒐 𝑨𝒄𝒂𝒅𝒆𝒎𝒊𝒂 ┃
┃ ✦ Part 18✦ ┃
╰━━━━━━━༺༻━━━━━━━╯
⟡─────⚫⚪─────⟡
❝ In the silence, power awakens ❞
⟡─────⚫⚪─────⟡
روی مبل تو سالن اصلی نشستم و دستامو از دوطرف باز کردم و با یه نیشخند،به خواب رفتم
با صدای صدا شدنم توسط شخصی چشامو باز کردم
جیرو:نورا...نورا خوبی؟
چشامو باز کردم و نگاش کردم..این دختره ابله فکر کرده دوست منه؟هه
من:اگه جرعت داری بهم دست بزن
نگاهش تغییر کرد
جیرو:نه...تو...تو نورا نیستی،تو کی هستی
با شدت بلند شدم
من:آفرین باهوش خانوم...من نورا نیستم...من قسمت بد نوراعم...حالا میخوای چیکار کنی؟به همه بگی؟برو بگو ولی فقط کافیه به گوش معلما برسه...اولین کسی که میمیره تویی
بعد رفتم سمت اتاقم
جیرو:
افتاده بودم رو زمین...دوستم به کمک نیاز داشت...و هیچکاری از دست من بر نمیومد...شایدم،شایدم بتونم کاری کنم
با این فکر بلند شدم و دویدم سمت اتاق باکوگو وقتی مسابقه تموم شد باکوگو هم رفت و از اون موقع از اتاقش بیرون نیومده انقدر سریع میدویدم که چند بار نزدیک بود بخورم زمین وقتی رسیدم بدون در زدن پریدم تو
جیرو:باکوگو،باکوگو
لعنتی...داشت گریه میکرد...با دیدن من چند ثانیه خشک شد،بعد بلند شد و پشتش رو کرد به من
باکوگو:چی میخوای
جیرو:داری گریه میکنی؟
باکوگو:نه...
جیرو:ببین گریه به معنی این نیست که تو ضعیفی،ولی این الان مهم نیست،قضیه خیلی بدتر از این حرفاست
باکوگو:سریع باش بگو
جیرو: قضیه نوراست،اون الان خودش نیست
باکوگو:منظورت چیه؟
جیرو:توضیحش سخته ولی....
همه چیزو براش توضیح دادم،صفر تا صد...تا رسیدم به قضیه الان و...
جیرو:الانم داشت مثل یه شیطان صحبت میکرد،گفت که دیگه نورا نیست
باکوگو:این،خیلی عجیبه،فکر میکردم تغییر رفتارش بخاطر کارای منه،پس بخاطر اون رعد و برقه
جیرو:توهم مقصری،خیلی زیاد ،بنظر میاد اون نورای بد دنبال شخص شکست خورده و نا امیدی میگشته و نورا رو پیدا کرده
باکوگو:حالا،راه چاره ای هست؟
جیرو:بنظرم...اگه تو باعث شدی اینشکلی بشه...شاید خودت هم باعث بشی برگرده به حالت قبلش
باکوگو:یعنی...اگه
جیرو:تو پشیمونی؟
باکوگو:نمیدونم چجوری شدت پشیمونیمو بهت نشون بدم
جیرو:پس،باید این پشیمونی رو بهش نشون بدی،یه حسی بهم میگه هنوز تیکه ای از نورا توی وجود اون لعنتی هست...باید تلاش زیادی بکنی،هستی؟
باکوگو:هستم..
باکوگو:
جیرو رفت...باید به نورا نشون بدم من پشیمونم....نشونش میدم
با این افکار روی تخت دراز کشیدم و چشمامو بستم...
┃ ✍︎ Written by melik┃
سازنده تاج سرمون:💖❤
https://wisgoon.com/melika.omega
- ۳.۴k
- ۲۰ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط