فصل دوم
فصل دوم
پارت بیست و یکم | حقیقتی که پنهان ماند
لیانا نمیدانست چطور خودش را به خانه رساند.
تمام مسیر...
فقط یک صحنه در ذهنش تکرار میشد.
جنگکوک...
با یک دختر دیگر.
دستی که در دست او بود.
و نگاهی که دیگر شبیه همان جنگکوکِ دو سال پیش نبود.
---
به محض اینکه وارد اتاقش شد، در را بست.
پشت در نشست و برای چند لحظه فقط سکوت کرد.
اشکهایی که تمام مسیر جلویشان را گرفته بود...
بالاخره روی صورتش ریختند.
دستش را روی گردنبند ستارهای گذاشت.
همان گردنبندی که دو سال از گردنش جدا نکرده بود.
با صدایی لرزان گفت:
ـ «گفتی برمیگردی...»
ـ «گفتی وقتی بیای، دوباره دستمو میگیری...»
اما هیچ جوابی نبود.
فقط سکوت اتاق.
---
در طرف دیگر شهر...
جنگکوک جلوی خانهاش ایستاده بود.
اما برخلاف چیزی که فکر میکرد، حس خوشحالی نداشت.
فقط یک چیز ذهنش را درگیر کرده بود.
چهرهی شکستهی لیانا.
وقتی او را دید...
وقتی ناامیدی را در چشمانش دید...
قلبش درد گرفت.
---
ایزابلا کنار او ایستاده بود.
ـ «جنگکوک...»
او به آرامی نگاهش کرد.
ـ «چی؟»
ایزابلا لبخند کوچکی زد.
ـ «فکر کنم اون دختر خیلی ناراحت شد.»
جنگکوک چیزی نگفت.
چند ثانیه بعد آرام پرسید:
ـ «چرا دستمو گرفتی؟»
لبخند ایزابلا کمی محو شد.
ـ «چون نمیخواستم جلوی فرودگاه تنها بمونی.»
جنگکوک اخم کرد.
ـ «اما باعث شد یه نفر دیگه فکر کنه...»
حرفش را کامل نکرد.
چون خودش هم میدانست چه اتفاقی افتاده.
---
همان شب...
جنگکوک چندین بار گوشیاش را برداشت.
اسم لیانا روی صفحه بود.
میخواست تماس بگیرد.
توضیح بدهد.
بگوید همهچیز آنطور که به نظر میرسید نیست.
اما هر بار...
متوقف میشد.
چطور میتوانست توضیح دهد که ایزابلا فقط دختر یکی از دوستان قدیمی خانوادهاش بوده؟
چطور میتوانست بگوید در تمام این دو سال، حتی یک لحظه هم لیانا را فراموش نکرده؟
---
صبح روز بعد...
لیانا به هیچکس اجازه نداد دربارهی جنگکوک حرف بزند.
حتی وقتی دوستش پرسید:
ـ «مطمئنی چیزی که دیدی، اون چیزی بود که فکر کردی؟»
لیانا فقط لبخند تلخی زد.
ـ «گاهی لازم نیست چیزی رو توضیح بدن... وقتی خودت با چشمای خودت دیدی.»
اما ته قلبش...
هنوز یک سؤال وجود داشت.
اگر جنگکوک واقعاً تغییر کرده بود...
پس چرا نگاهش هنوز همان نگاهی بود که فقط برای او داشت؟
---
در همان روز...
گوشی لیانا روشن شد.
یک پیام از جنگکوک.
جنگکوک:
«باید باهات حرف بزنم. فقط یک بار اجازه بده توضیح بدم.»
لیانا مدت زیادی به پیام نگاه کرد.
انگشتش روی صفحه ثابت مانده بود.
بین دو حس گیر کرده بود...
بین عشقی که هنوز تمام نشده بود...
و زخمی که تازه باز شده بود.
و نمیدانست...
جوابی که قرار است بدهد، مسیر آیندهی هر دویشان را تغییر میدهد.
پآیآن پآرت بیست و یکم...☕⃢🖤
پارت بیست و یکم | حقیقتی که پنهان ماند
لیانا نمیدانست چطور خودش را به خانه رساند.
تمام مسیر...
فقط یک صحنه در ذهنش تکرار میشد.
جنگکوک...
با یک دختر دیگر.
دستی که در دست او بود.
و نگاهی که دیگر شبیه همان جنگکوکِ دو سال پیش نبود.
---
به محض اینکه وارد اتاقش شد، در را بست.
پشت در نشست و برای چند لحظه فقط سکوت کرد.
اشکهایی که تمام مسیر جلویشان را گرفته بود...
بالاخره روی صورتش ریختند.
دستش را روی گردنبند ستارهای گذاشت.
همان گردنبندی که دو سال از گردنش جدا نکرده بود.
با صدایی لرزان گفت:
ـ «گفتی برمیگردی...»
ـ «گفتی وقتی بیای، دوباره دستمو میگیری...»
اما هیچ جوابی نبود.
فقط سکوت اتاق.
---
در طرف دیگر شهر...
جنگکوک جلوی خانهاش ایستاده بود.
اما برخلاف چیزی که فکر میکرد، حس خوشحالی نداشت.
فقط یک چیز ذهنش را درگیر کرده بود.
چهرهی شکستهی لیانا.
وقتی او را دید...
وقتی ناامیدی را در چشمانش دید...
قلبش درد گرفت.
---
ایزابلا کنار او ایستاده بود.
ـ «جنگکوک...»
او به آرامی نگاهش کرد.
ـ «چی؟»
ایزابلا لبخند کوچکی زد.
ـ «فکر کنم اون دختر خیلی ناراحت شد.»
جنگکوک چیزی نگفت.
چند ثانیه بعد آرام پرسید:
ـ «چرا دستمو گرفتی؟»
لبخند ایزابلا کمی محو شد.
ـ «چون نمیخواستم جلوی فرودگاه تنها بمونی.»
جنگکوک اخم کرد.
ـ «اما باعث شد یه نفر دیگه فکر کنه...»
حرفش را کامل نکرد.
چون خودش هم میدانست چه اتفاقی افتاده.
---
همان شب...
جنگکوک چندین بار گوشیاش را برداشت.
اسم لیانا روی صفحه بود.
میخواست تماس بگیرد.
توضیح بدهد.
بگوید همهچیز آنطور که به نظر میرسید نیست.
اما هر بار...
متوقف میشد.
چطور میتوانست توضیح دهد که ایزابلا فقط دختر یکی از دوستان قدیمی خانوادهاش بوده؟
چطور میتوانست بگوید در تمام این دو سال، حتی یک لحظه هم لیانا را فراموش نکرده؟
---
صبح روز بعد...
لیانا به هیچکس اجازه نداد دربارهی جنگکوک حرف بزند.
حتی وقتی دوستش پرسید:
ـ «مطمئنی چیزی که دیدی، اون چیزی بود که فکر کردی؟»
لیانا فقط لبخند تلخی زد.
ـ «گاهی لازم نیست چیزی رو توضیح بدن... وقتی خودت با چشمای خودت دیدی.»
اما ته قلبش...
هنوز یک سؤال وجود داشت.
اگر جنگکوک واقعاً تغییر کرده بود...
پس چرا نگاهش هنوز همان نگاهی بود که فقط برای او داشت؟
---
در همان روز...
گوشی لیانا روشن شد.
یک پیام از جنگکوک.
جنگکوک:
«باید باهات حرف بزنم. فقط یک بار اجازه بده توضیح بدم.»
لیانا مدت زیادی به پیام نگاه کرد.
انگشتش روی صفحه ثابت مانده بود.
بین دو حس گیر کرده بود...
بین عشقی که هنوز تمام نشده بود...
و زخمی که تازه باز شده بود.
و نمیدانست...
جوابی که قرار است بدهد، مسیر آیندهی هر دویشان را تغییر میدهد.
پآیآن پآرت بیست و یکم...☕⃢🖤
- ۶۳۸
- ۰۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط