کافه پاراگراف:
کافه پاراگراف:
تو شبیه دیگران نیستی ،
تو شبیه هیچکس نیستی ،
همه حرف میزنند ،
همه قدم میزنند ،
همه نفس را بارها میکِشند ،
تو اما نه زندگی میکنی نه حرف میزنی ،
نه اصلا میگذاری من راه بیایم با وجودِ مهربانت ،
تو نفس کشیدن را هم از وجودم دور میکنی ، وقتی چای میریزم و نیستی و مرا بینفس ، بیخودت گذاشتهای تا بیایی .
چای مگر زهر است،
که میکُشدم و پایین از گلو برایش راهی نیست !
یخ میزند فنجان و میماند روبهروی نگاهم ،
انگار فریاد میزند به من نخواهد چسبید !
وقتی کنارم نیستی و پنجرهی خانه پر از انتظار ،
مینشیند کنارِ حجمِ دلتنگی من ،
که بگویم برایش از تو ،
که با تو فقط تمامِ چایهای دنیا میچسبد و ،
با تو فقط میشود نفس را خوب کشید .
با تو میشود زیست در نگاهِ خانهای که ،
آجر به آجرِ بودنش ،
از تو جان میگیرد و بس.
مرجان_پورشریفی
تو شبیه دیگران نیستی ،
تو شبیه هیچکس نیستی ،
همه حرف میزنند ،
همه قدم میزنند ،
همه نفس را بارها میکِشند ،
تو اما نه زندگی میکنی نه حرف میزنی ،
نه اصلا میگذاری من راه بیایم با وجودِ مهربانت ،
تو نفس کشیدن را هم از وجودم دور میکنی ، وقتی چای میریزم و نیستی و مرا بینفس ، بیخودت گذاشتهای تا بیایی .
چای مگر زهر است،
که میکُشدم و پایین از گلو برایش راهی نیست !
یخ میزند فنجان و میماند روبهروی نگاهم ،
انگار فریاد میزند به من نخواهد چسبید !
وقتی کنارم نیستی و پنجرهی خانه پر از انتظار ،
مینشیند کنارِ حجمِ دلتنگی من ،
که بگویم برایش از تو ،
که با تو فقط تمامِ چایهای دنیا میچسبد و ،
با تو فقط میشود نفس را خوب کشید .
با تو میشود زیست در نگاهِ خانهای که ،
آجر به آجرِ بودنش ،
از تو جان میگیرد و بس.
مرجان_پورشریفی
- ۶۱۵
- ۱۵ مهر ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط