{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت هفت زندان ارباب جئون

پارت هفت : زندان ارباب جئون

یهو صدای دست زدن اومد... برگشتم دیدم بله لو رفتن جئون بود.. وای خدا الان چیکار کنم، ای کاش زمین دهن باز کنه برم توش...

ویو جونگکوک:

تازه از سفر برگشته بودم، خدمتکارا وسایلمو گذاشتن تو اتاق خوابم خودمم رفتم سمت اتاق کارم که هیچ احدالناسی حق ورود نداره حتی لیا، رفتم سمت اتاق دیدم درش یکم بازه رفتم داخل و دیدم... به به خانم پارک ات دنبال چیزی هستید؟ بگید خودم راهنمایی تون میکنم

ات: ا.. ارباب من...

جونگکوک: خفه شو اینجا چه غلطی میکنی ها! ( داد)

ات: داشتم از ترس میمردم دهنم قفل شده بود از ترس نمیتونستم حرف بزنم فقط اشک میریختم که جئون اومد سمتم و چونه مو گرفت و گفت

جونگکوک: با چه اجازه ای اومدی اینجا هرزه! ( داد)

ات فقط گریه میکرد حتی نمیتونست حرف بزنه فقط گریه میکرد و سعی داشت حرف بزنه

ات: ارباب من اشتباه کردم منو ببخشید ارباب غلط کردم( گریه)

جونگکوک از بازوی ات گرفت و بردش به اتاق شکنجه و نشوندش روی صندلی و دستو پاشو بست، ات فقط گریه میکرد و التماس میکرد

ات: ارباب غلط کردم توروخدا اشتباه کردم 😭

جونگکوک رفت از یه کمد شلاق اورد گویا نازک ترینش

جونگکوک: اینو میزنم تا دفعه اخرت باشه از این کارا بکنی! (داد)

ات: ارباب خواهش میکنم التماستون میکنم اشتباه کردم😭

جونگکوک تا میخواست به بدن سفید ات شلاق رو فرود بیاره ات فریاد زد

ات: تهیونگ، همش کاره تهیونگه 😭

جونگکوک وایساد شلاق رو نزد

جونگکوک: تهیونگ! اون عوضی ازت خواسته؟ جاسوس اونی؟!!

ات: ارباب بزارید توضیح بدم که چرا اینجام😭

جونگکوک: زود باش توضیح بده!!!

ات : ارباب همه چیز از اونجایی شروع شد که... (همه چی رو براش توضیح داد)و بهم گفت اگه برادرتو میخوای باید بری اون مدرک رو برام بیاری (گریه)
جونگکوک: از یه طرف هم عصبی بودم هم نمیدونم چرا دلم برای اون دختر سوخت البته حق داشته که مدرک رو براش ببره چون برادرش دست اون عوضیه

جونگکوک: ات برادرت چند سالشه؟

ات : ۵ سالشه ارباب تون فقط یه بچه اس( گریه)

جونگکوک: خب باشه کمکت میکنم برادرتو از دست اون عوضی نجات بدی اما به شرطی که توی عمارت بمونی

ات: ی.. یعنی برای همیشه؟!

جونگکوک: ممکنه خب بالاخره بهم بدهکار میشی دیگه درسته؟

ات: بله شما درست میگید اما من فقط یه دختر جوونم نمیتونم کل عمرمو اینجا سر کنم( بغض و ناراحتی)

جونگکوک: حالا فعلا تا وقتی منو لیا ازدواج کنیم باید باشی میدونی که عروسی کِی هست

ات: ب.. بله ارباب هفته آینده.

جونگکوک: خوبه.. حالا پاشو بریم بالا که باید برای تنبیهت کار زیادی انجام بدی

ات: ب.. بله ارباب..

ات و جونگکوک رفتن عمارت و ات همه ی کار هاشو درست و تمیز انجام داد چون تنبیهش بود باید بیشتر کار میکرد...
توی این یه هفته ات و جونگکوک باهم خوب شده بودن چون جونگکوک قرار بود برادر ات رو نجات بده ات همش حرف جونگکوک رو گوش میدادم و همش بهش کمک میکرد این باعث شده بود جونگکوک با ات خوب رفتار کنه و یه جورایی از جونگکوک خوشش بیاد... شب عروسی کوک و لیا زودتر از اون چیزی که ات بفهمه رسید... ات ناراحت بود اما خودشم نمیدونست چرا شاید دخترک داستان ما عاشق شده بود؟.

شب عروسی:

همه چیز حاضر شده بود همه اماده بودن تزیینات عالی انجام شده بود ، همه خوشحال بودن اما ات...
ات خیلی ناراحت بود.. احساس میکرد امشب شب اخرشه... (خب من بهتون میگم که ات عاشق شده😂)
جونگکوک در سالن عقد منتظر بود تا لیا بیاد.. جونگکوک خوشحال بود ولی ات نه... وقتی لیا اومد یهو صدای شلیک اومد بنگ...
پارت بعد..

بنظرتون به کی گلوله خورده بود؟
دیدگاه ها (۴)

اهنگ Who از Park Jimin

بچه‌ها من ۷ پارت از رمان رو گذاشتم ولی هیچ کس حمایت نمیکنه خ...

Love you my life ♡

you make me hate this city...

نهمثلث عشقی من ویو رسیدن به خونه کوکات ویوکوک: بیدار شو رسید...

پارت نهم : زندان ارباب جئونات: رفتم داخل و ارباب جئون پشت می...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط