یه تکپارتیییی از جونگکوک شییی به قلم لینا
یه تکپارتیییی از جونگکوک شییی به قلم لینا؟:)
جونگکوک پشت تلفن داشت با ات حرف میزد...
'جونگکوک میخوام یه خبر خوب رو بهت بدمممم'
"جونم بگو"
' من...'
یهو یه پیام به گوشی جونگکوک اومد و مجبور بود تلفن رو قطع کنه؛ پیامی از اِکسِش یا دوست دختر قبلیش...
* جونگکوکی من واقعا متاسفم که ولت کردم باور کن الان عاشقتم خواهش میکنم برگرد میخوام باهات یه زندگی عالی داشته باشم*
جونگکوک کاملا خام حرف های دختر شده بود؛ هروز باهم حرف میزدن و...
ات هم نمیدونست جونگکوک چرا باهاش سرده و فک میکرد که جونگکوک فقط خستس، تا روزی که پیام اومد به گوشیش
" ات... میخوام ببینمت... کافه همیشگی قرار میزاریم"
ات انقدر خوشحال شد که جیغی از خوشحالی کشید
رفت لباس پوشید و راه افتاد
وقتی رسید جونگکوک رو دید؛ ولی... ولی دید که یه دختر دیگه کنارشه و باهم میخندن... رفت جلو تر و لب زد
'جونگکوک این دختره کیه؟ چرا گفتی بیام؟'
" عااا ات؛ یادته گفتم اکسم ولم کرده؛ خب الان برگشته؛ میخوام باهاش یه زندگی عالی رو بسازم... متاسفم ولی منو فراموش کن"
جونگکوک از اونجا رفت و ات هم با گریه رفت که صدای شکستن چیزی و صدای هیاهو مردم به گوش جونگکوک رسید...
وقتی پشتش رو نگاه کرد دید فرشته کوچولوش تصادف کرده و داره از سرش خون میره:)
جونگکوک با سرع رفت سمت ات: دختر کوچولو ددی خواهش میکنم منو ببخش... ولم نکن خواهشمیکنم(گریه)
جونگکوک ات رو برد بیمارستان....
دکتر از اتاق عمل بیرون اومد
•متاسفم ولی هردوشون رو از دست دادیم... متاسفم
"هردو؟؟ یعنی چی هردو؟؟
•هم همسرتون رو... و هم فرزندتون رو...
خبخبخبخببب لینایی هاممم یه لایک و کامنت کوچولو میتونه خیلی خوشحالم کنه بوس بهتون 🥹🍓🥂
جونگکوک پشت تلفن داشت با ات حرف میزد...
'جونگکوک میخوام یه خبر خوب رو بهت بدمممم'
"جونم بگو"
' من...'
یهو یه پیام به گوشی جونگکوک اومد و مجبور بود تلفن رو قطع کنه؛ پیامی از اِکسِش یا دوست دختر قبلیش...
* جونگکوکی من واقعا متاسفم که ولت کردم باور کن الان عاشقتم خواهش میکنم برگرد میخوام باهات یه زندگی عالی داشته باشم*
جونگکوک کاملا خام حرف های دختر شده بود؛ هروز باهم حرف میزدن و...
ات هم نمیدونست جونگکوک چرا باهاش سرده و فک میکرد که جونگکوک فقط خستس، تا روزی که پیام اومد به گوشیش
" ات... میخوام ببینمت... کافه همیشگی قرار میزاریم"
ات انقدر خوشحال شد که جیغی از خوشحالی کشید
رفت لباس پوشید و راه افتاد
وقتی رسید جونگکوک رو دید؛ ولی... ولی دید که یه دختر دیگه کنارشه و باهم میخندن... رفت جلو تر و لب زد
'جونگکوک این دختره کیه؟ چرا گفتی بیام؟'
" عااا ات؛ یادته گفتم اکسم ولم کرده؛ خب الان برگشته؛ میخوام باهاش یه زندگی عالی رو بسازم... متاسفم ولی منو فراموش کن"
جونگکوک از اونجا رفت و ات هم با گریه رفت که صدای شکستن چیزی و صدای هیاهو مردم به گوش جونگکوک رسید...
وقتی پشتش رو نگاه کرد دید فرشته کوچولوش تصادف کرده و داره از سرش خون میره:)
جونگکوک با سرع رفت سمت ات: دختر کوچولو ددی خواهش میکنم منو ببخش... ولم نکن خواهشمیکنم(گریه)
جونگکوک ات رو برد بیمارستان....
دکتر از اتاق عمل بیرون اومد
•متاسفم ولی هردوشون رو از دست دادیم... متاسفم
"هردو؟؟ یعنی چی هردو؟؟
•هم همسرتون رو... و هم فرزندتون رو...
خبخبخبخببب لینایی هاممم یه لایک و کامنت کوچولو میتونه خیلی خوشحالم کنه بوس بهتون 🥹🍓🥂
- ۳۸۹
- ۱۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط