{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سر چهار راه ایستاده بود دختری با ارایشی زننده و غلیظ

سر چهار راه ایستاده بود دختری با ارایشی زننده و غلیظ
نگاهش کردم به نظرم اشنا امد
اهسته نزدیکش شدم
پرسیدم:ببینم تو همون دختر کوچکی نیستی که سالها پیش در سر همین چهار راه گل میفروختی
با خنده تلخی گفت;چرا خودم هستم اما دیگر گلهایم خریدار نداشت بجاش امروز وجود و احساسم را میفروشم .
هنوز اهنگ کلامش ادامه داشت که ماشینی انورتر ایستاد و دختر گل فروش دیروز بسرعت بسویش رفت
من ماندم و بغضی در گلو
دیدگاه ها (۸)

دید وقتی یه ماشین مدل بالا رو تو خیابون مردم میبینند چی میگن...

من دارم تو داریاو داردما شما ایشان داریمپس چرا انها ندارند

یه روز یه بچه فقیری رو دیدم که بدون کفش بودمظلومانه گفت :هو...

من هستمتو هستی او هستما و شما وایشان هم هستندپس چرا انها این...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط