{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

یه روز یه بچه فقیری رو دیدم که بدون کفش بود

یه روز یه بچه فقیری رو دیدم که بدون کفش بود
مظلومانه گفت :هوا سرده میشه برام کفش تهیه کنی
واسش یه جفت کفش گرفتم و خوشحال ازش جدا شدم
اتفاقا از همون مسیر برگشتم دیدم بازم بدون کفشه
یواشکی ازش پرسیدم:منکه برات کفش گرفتم اونا رو چیکار کردی?
با گریه گفت :به نصف پولی که داده بودید به خود همون مغازه فروختم
گفتم چرا?
گفت :خرج مواد مخدر بابام,خوارهای کوچکترم,مادر مریضم,اجاره عقب افتاده
,و......
چند متری ازش با بغض دور شده بودم ولی اون هنوز داشت بدبختیهاش رو برام میشمرد
با خودم گفتم یه مغازه کفش لازمه که مشگل این بچه و هزار تا مثل اون حل بشه
خدایا خودت کمکشون کن
دیدگاه ها (۱)

سر چهار راه ایستاده بود دختری با ارایشی زننده و غلیظنگاهش ک...

دید وقتی یه ماشین مدل بالا رو تو خیابون مردم میبینند چی میگن...

من هستمتو هستی او هستما و شما وایشان هم هستندپس چرا انها این...

سرزمین شادیسرزمین بازیسرزمین هیجان و دلهرهسرزمین فقرای ابروم...

ادامه پارت ۱۲

کلا یه ساعته که من بیوگرافی اوسیام رو گزاشتم ولی خب برام مهم...

#نهضت خرید نکردن از مغازه دار بی حجاب👌#خاطره #نهضت خرید نکرد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط