Chapter Seven, S², Part ⁷
Chapter Seven, S², Part ⁷
جیمین انگار که از قبل بدونه، بی تعجب اضافه ای یونگی رو تو دستاش نگه داشت.
.
درست بعد از بیهوش شدنش حتی برای چند دقیقه هم بیدار نشده بود. دیگه هوا داشت به سمت تاریکی میرفت اما یونگی هنوز بین پلکاش فاصله ننداخته بود...
فقط خدا میدونست چند بار یونگی بابت این حرکات و بیهوش شدنای مزخرفش، خودخوری کرده. مگه پادشاه انقد ضعیف میشه؟
بعد از چندین بار چک کردنش، دوباره از اتاق بیرون اومد و رو به چشم هایی که منتظر جوابی جدید بودن، سری به نشونه ی منفی تکون داد.
+ امشب خودم حواسم بهشون هست
< ولی به نظرم امروز با گفتن حقیقت بهش، دِینت رو ادا کردی، بسپرش به ما
+ اتفاقا اینکه خودم حواسم باشه بهتره چون میتونم اگه اتفاقی افتاد اوضاع رو کنترل کنم، شما میتونید راحت شبتون رو بگذرونید
با چهره ای معنا دار که تشکر داخل چشم هاش نوشته شده بود به جیمین نگاه کرد.
× خب پس یعنی کمکی از دست ما بر نمیاد؟
+ فکر کنم به زودی بر بیاد.. ولی فعلا نه
× خب پس.. حالا که اوضاع اینجوریه و وضعیت هممون خطرناک، نظرتون چیه کمی مهارت جدید یاد بگیریم؟
؛ منظورت چیه..
دونگ جو دستی روی شمشیرش گذاشت.
× میتونید حداقل حرکات ساده ای رو یاد بگیرید تا اگر اتفاقی افتاد بتونید اقدامی برای نجات جون خودتون بکنید
+ متاسفم هیونگ ولی، تو قوانین دنیای من، نمیتونم به کسی آسیب برسونم.. کار من فقط نجات مردمه، اگر چنین کاری بکنم، توسط خدایانم مجازات میشم... اگرم بخوام حداقل امتحانش کنم، ترجیح میدم زمان دیگه ای باشه
× اوو.. خب.. پس فک کنم بهتر باشه کلا به یه زمان دیگه ای بندازیمش
جیمین و جونگ کوک سرشون رو به منظور تایید به حرکت در آوردن.
+ میتونید برید، به هر حال.. امیدوارم شب خوبی پیش روتون داشته باشید.
با لبخند سطحی پسر، به نوبت وارد اتاق هاشون شدن.
جیمین انگار که از قبل بدونه، بی تعجب اضافه ای یونگی رو تو دستاش نگه داشت.
.
درست بعد از بیهوش شدنش حتی برای چند دقیقه هم بیدار نشده بود. دیگه هوا داشت به سمت تاریکی میرفت اما یونگی هنوز بین پلکاش فاصله ننداخته بود...
فقط خدا میدونست چند بار یونگی بابت این حرکات و بیهوش شدنای مزخرفش، خودخوری کرده. مگه پادشاه انقد ضعیف میشه؟
بعد از چندین بار چک کردنش، دوباره از اتاق بیرون اومد و رو به چشم هایی که منتظر جوابی جدید بودن، سری به نشونه ی منفی تکون داد.
+ امشب خودم حواسم بهشون هست
< ولی به نظرم امروز با گفتن حقیقت بهش، دِینت رو ادا کردی، بسپرش به ما
+ اتفاقا اینکه خودم حواسم باشه بهتره چون میتونم اگه اتفاقی افتاد اوضاع رو کنترل کنم، شما میتونید راحت شبتون رو بگذرونید
با چهره ای معنا دار که تشکر داخل چشم هاش نوشته شده بود به جیمین نگاه کرد.
× خب پس یعنی کمکی از دست ما بر نمیاد؟
+ فکر کنم به زودی بر بیاد.. ولی فعلا نه
× خب پس.. حالا که اوضاع اینجوریه و وضعیت هممون خطرناک، نظرتون چیه کمی مهارت جدید یاد بگیریم؟
؛ منظورت چیه..
دونگ جو دستی روی شمشیرش گذاشت.
× میتونید حداقل حرکات ساده ای رو یاد بگیرید تا اگر اتفاقی افتاد بتونید اقدامی برای نجات جون خودتون بکنید
+ متاسفم هیونگ ولی، تو قوانین دنیای من، نمیتونم به کسی آسیب برسونم.. کار من فقط نجات مردمه، اگر چنین کاری بکنم، توسط خدایانم مجازات میشم... اگرم بخوام حداقل امتحانش کنم، ترجیح میدم زمان دیگه ای باشه
× اوو.. خب.. پس فک کنم بهتر باشه کلا به یه زمان دیگه ای بندازیمش
جیمین و جونگ کوک سرشون رو به منظور تایید به حرکت در آوردن.
+ میتونید برید، به هر حال.. امیدوارم شب خوبی پیش روتون داشته باشید.
با لبخند سطحی پسر، به نوبت وارد اتاق هاشون شدن.
- ۷۹
- ۲۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط