Chapter Seven, S², Part ⁸
Chapter Seven, S², Part ⁸
از نیمه شب گذشته بود و همون طور که سرش به ستون ظریف چوبی داخل ایوون تکیه داده بود و به جلو خم شده بود، خوابش برده بود.
دستاش تو حالتی قرار گرفته بودن که از حالت معمول کوچیک تر دیده میشدن. لباش از هم باز شده بود تحت تاثیر نیروی گرانش، آویزون شده بود. با اینکه تقریبا حالت قرار گیریش راحت نبود ولی تو چهره اش حداقل ناراحتی ای دیده نمیشد.
نسیم شبونه جوری بود که هم باعث لبخندی از ته دل میشد و هم باعث لرز افتادن به جون.
لحظه ای با شدت گرفتن و تبدیل شدن اون نسیم به طوفانی کوتاه، خوابش شکسته شد و با باز کردن چشماش، صاف نشست
انگار اون غرش طبیعت هشداری بود بی صدا..
چشم هاش رو مالید و در همین حین انگار چیزی شنید. سر چرخوند و با دقت بیشتری گوش داد و متوجه شد صدا از طرف اتاق مینه.
آروم وارد اتاق شد که دید مین در حال کابوس دیدنه.
نشست کنار بسترش و مشغول شد به شاداب کردن صورت مین. دستمال مرطوب با حرکان روون و لطیف جیمین روی پوست یونگی سُر میخورد.
با لب باز کردن یونگی توی خواب و بیداری، جیمین لحظه ای متوقف شد... به دهانش که حالا مثل ماهی ای بیرون از تنگ باز و بسته میشد اما صدایی ازش بیرون نمیومد خیره شد تا بلکه بتونه متوجه کلمه ای یا حرفی بشه.
_ چرا... لطفا..
مشخص بود که داره کلمات دیگه ای هم میگه ولی تنها کلماتی که قابل شنیدن بود همین دو کلمه بود.
با فکر به اینکه مین داره عذاب میکشه و اون هنوز نتونسته قدمی به نجات دادنش نزدیک بشه، آهی فرسوده کشید. به آرومی دست مین رو بین دستاش گرفت.
+ قول میدم امپراطور، هر جور که شده، تا آخرین لحظات عمرم تلاش کنم که شمارو نجات بدم، فقط کمی دیگه تحمل کنید، لطفا
با گفتن این جملات چشماش رو دوباره باز کرد و با نگرانی ای به صورت یونگی خیره شد و با بیرون دادن نفسش آروم دستش رو رها کرد و بی سر و صدا بلند شد تا بهش فرصت استراحت بده.
با گذاشتن چندمین قدم به سمت در، صدای دوباره مین توجهش رو جلب کرد.
_ چرا... چرا ازم دوری میکنی؟.. این تقصیر من نیست، هست؟...
شنیدن این جملات باعث خشک شدن قدم هاش شد... به آرومی برگشت و به چهره ی پریشون یونگی که تو خواب بود نگاه کرد.. این نمیتونست فقط چند جمله عادی باشه درسته؟..
_ جیمین... اگه بیدار نشدم.. بدون که این خواست من نبوده... خواست من دیدن دوباره صورتیه که سِحر عشق درونش جریان داره...
پلک شمن لحظه ای پرید و قدمی عقب رفت.. چی داشت میشنید؟ آیا الآنم طلسم بود که وادارش کرده بود به گفتن این جملات؟ با دیدن آروم گرفتن چهره ی مردی که تو بستر بود با گفتن این جملات، چیزی تو سینه اش فرو ریخت.. نه این نباید درست باشه، قطعا نیست، باشه هم... اصلا شدنی نیست! امپراطور و شمن؟ کسی اصلا شنیده؟!
+ نه نه حتما هذیونه، آره، اگه استراحت کنه حالش بهتر میشه...
با گفتن جملاتی که یه بخشی از درونش میدونست غلطه، از اتاق خارج شد. نفسی لرزون گرفت و با بازدمی طولانی بدنش رو وادار به آروم شدن کرد.
+ وقتی بیدار بشه حتما خودش این حرفارو تکذیب میکنه، آره..
از نیمه شب گذشته بود و همون طور که سرش به ستون ظریف چوبی داخل ایوون تکیه داده بود و به جلو خم شده بود، خوابش برده بود.
دستاش تو حالتی قرار گرفته بودن که از حالت معمول کوچیک تر دیده میشدن. لباش از هم باز شده بود تحت تاثیر نیروی گرانش، آویزون شده بود. با اینکه تقریبا حالت قرار گیریش راحت نبود ولی تو چهره اش حداقل ناراحتی ای دیده نمیشد.
نسیم شبونه جوری بود که هم باعث لبخندی از ته دل میشد و هم باعث لرز افتادن به جون.
لحظه ای با شدت گرفتن و تبدیل شدن اون نسیم به طوفانی کوتاه، خوابش شکسته شد و با باز کردن چشماش، صاف نشست
انگار اون غرش طبیعت هشداری بود بی صدا..
چشم هاش رو مالید و در همین حین انگار چیزی شنید. سر چرخوند و با دقت بیشتری گوش داد و متوجه شد صدا از طرف اتاق مینه.
آروم وارد اتاق شد که دید مین در حال کابوس دیدنه.
نشست کنار بسترش و مشغول شد به شاداب کردن صورت مین. دستمال مرطوب با حرکان روون و لطیف جیمین روی پوست یونگی سُر میخورد.
با لب باز کردن یونگی توی خواب و بیداری، جیمین لحظه ای متوقف شد... به دهانش که حالا مثل ماهی ای بیرون از تنگ باز و بسته میشد اما صدایی ازش بیرون نمیومد خیره شد تا بلکه بتونه متوجه کلمه ای یا حرفی بشه.
_ چرا... لطفا..
مشخص بود که داره کلمات دیگه ای هم میگه ولی تنها کلماتی که قابل شنیدن بود همین دو کلمه بود.
با فکر به اینکه مین داره عذاب میکشه و اون هنوز نتونسته قدمی به نجات دادنش نزدیک بشه، آهی فرسوده کشید. به آرومی دست مین رو بین دستاش گرفت.
+ قول میدم امپراطور، هر جور که شده، تا آخرین لحظات عمرم تلاش کنم که شمارو نجات بدم، فقط کمی دیگه تحمل کنید، لطفا
با گفتن این جملات چشماش رو دوباره باز کرد و با نگرانی ای به صورت یونگی خیره شد و با بیرون دادن نفسش آروم دستش رو رها کرد و بی سر و صدا بلند شد تا بهش فرصت استراحت بده.
با گذاشتن چندمین قدم به سمت در، صدای دوباره مین توجهش رو جلب کرد.
_ چرا... چرا ازم دوری میکنی؟.. این تقصیر من نیست، هست؟...
شنیدن این جملات باعث خشک شدن قدم هاش شد... به آرومی برگشت و به چهره ی پریشون یونگی که تو خواب بود نگاه کرد.. این نمیتونست فقط چند جمله عادی باشه درسته؟..
_ جیمین... اگه بیدار نشدم.. بدون که این خواست من نبوده... خواست من دیدن دوباره صورتیه که سِحر عشق درونش جریان داره...
پلک شمن لحظه ای پرید و قدمی عقب رفت.. چی داشت میشنید؟ آیا الآنم طلسم بود که وادارش کرده بود به گفتن این جملات؟ با دیدن آروم گرفتن چهره ی مردی که تو بستر بود با گفتن این جملات، چیزی تو سینه اش فرو ریخت.. نه این نباید درست باشه، قطعا نیست، باشه هم... اصلا شدنی نیست! امپراطور و شمن؟ کسی اصلا شنیده؟!
+ نه نه حتما هذیونه، آره، اگه استراحت کنه حالش بهتر میشه...
با گفتن جملاتی که یه بخشی از درونش میدونست غلطه، از اتاق خارج شد. نفسی لرزون گرفت و با بازدمی طولانی بدنش رو وادار به آروم شدن کرد.
+ وقتی بیدار بشه حتما خودش این حرفارو تکذیب میکنه، آره..
- ۱۳۹
- ۲۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط