آسمون صاف و آبی اینجا، هیچ شباهتی به دود خاکستری و سقفها
آسمون صاف و آبی اینجا، هیچ شباهتی به دود خاکستری و سقفهای سیمانی شهری که پشت سر گذاشتی، نداشت.
بعد از ماهها کلنجار رفتن با خودت، بلخره تصمیم گرفتی شهر رو ترک کنی؛ چون همهچیز زیادی برات خفهکننده شده بود.
مهمترین دلیلت برای نقل مکان، این بود که نیاز داشتی از خاطراتت فرار کنی؛ خاطراتی که هر گوشهی شهر تو رو یاد شکستها و زخمهایی مینداخت، که دیگه توان روبهرو شدن باهاشون رو نداشتی.
جزیره، انتخاب آخر و بیبرگشتت بود؛ جایی که میتونستی دوباره شروع کنی، حتی اگر سخت باشه. اما زندگی توی جزیره، بهخصوص برای یک شهرنشینی مثل تو، اصلا آسون نبود.
بقالیهای محلی فقط تا غروب باز بود، اینترنت مثل حلزون حرکت میکرد و حالا… لولهی خونهات ترکیده بود و کف آشپزخونهات خیس آب شده بود.
با بوتهای ضدآبت، وسط آشپزخونه وایساده بودی و به آبهایی که از زیر کابینت بیرون میزد، نگاه میکردی. نفس عمیق از روی حرص کشیدی.
«عالیه… واقعاً عالیه! خوش اومدی به بهشت!»
با عصبانیتی که هرلحظه شدت میگرفت، پیش خودت زمزمه کردی.
از همسایهها شنیده بودی که هر مشکلی پیدا کردی، باید بری سراغ جین، پسر موجسوار جزیره؛ کسی که یکی از هزاران استعدادهاش، حل مشکلاتِ ساکنین بود. از مسنهای جزیره گرفته تا بچه ها، همه دوستش داشتن.
البته غیر از تو.
بعد از اولین برخوردتون، آبتون باهم تو یکجوب نمیرفت. هر دیدارتون منجر میشد به کَلکَل های مسخره و بی سر و ته. اما الان ناچار بودی که ازش کمک بخوای.
حالا، بعد از کلی فکر و خیال، دست به کمر جلوی در خونهش ایستادی. تختههای رنگورورفتهی موجسواریش رو دیدی که به دیوار چوبی خونهش تکیه دادهشده بودن.
بعد از ماهها کلنجار رفتن با خودت، بلخره تصمیم گرفتی شهر رو ترک کنی؛ چون همهچیز زیادی برات خفهکننده شده بود.
مهمترین دلیلت برای نقل مکان، این بود که نیاز داشتی از خاطراتت فرار کنی؛ خاطراتی که هر گوشهی شهر تو رو یاد شکستها و زخمهایی مینداخت، که دیگه توان روبهرو شدن باهاشون رو نداشتی.
جزیره، انتخاب آخر و بیبرگشتت بود؛ جایی که میتونستی دوباره شروع کنی، حتی اگر سخت باشه. اما زندگی توی جزیره، بهخصوص برای یک شهرنشینی مثل تو، اصلا آسون نبود.
بقالیهای محلی فقط تا غروب باز بود، اینترنت مثل حلزون حرکت میکرد و حالا… لولهی خونهات ترکیده بود و کف آشپزخونهات خیس آب شده بود.
با بوتهای ضدآبت، وسط آشپزخونه وایساده بودی و به آبهایی که از زیر کابینت بیرون میزد، نگاه میکردی. نفس عمیق از روی حرص کشیدی.
«عالیه… واقعاً عالیه! خوش اومدی به بهشت!»
با عصبانیتی که هرلحظه شدت میگرفت، پیش خودت زمزمه کردی.
از همسایهها شنیده بودی که هر مشکلی پیدا کردی، باید بری سراغ جین، پسر موجسوار جزیره؛ کسی که یکی از هزاران استعدادهاش، حل مشکلاتِ ساکنین بود. از مسنهای جزیره گرفته تا بچه ها، همه دوستش داشتن.
البته غیر از تو.
بعد از اولین برخوردتون، آبتون باهم تو یکجوب نمیرفت. هر دیدارتون منجر میشد به کَلکَل های مسخره و بی سر و ته. اما الان ناچار بودی که ازش کمک بخوای.
حالا، بعد از کلی فکر و خیال، دست به کمر جلوی در خونهش ایستادی. تختههای رنگورورفتهی موجسواریش رو دیدی که به دیوار چوبی خونهش تکیه دادهشده بودن.
- ۳۴۱
- ۰۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط