{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بعد از تقریبا ۲۰ دقیقه، که انگار یک عمر طول کشید، بلخره ک

بعد از تقریبا ۲۰ دقیقه، که انگار یک عمر طول کشید، بلخره کارش تموم، و آروم از جاش بلند شد. با لبخند همیشگی‌ و رو مخش، به سمتت برگشت.

نگاهت به سمتش چرخید. دست‌هاش خیس و موهاش به پیشونی‌ش چسبیده‌ بودن. سری تکون دادی و بی تفاوت لب زدی:
«ممنون. حالا می‌تونی بری.»
جین تک‌ خنده‌ای کرد و سرش بی‌اختیار، از روی سرگرمی کج شد.
«برم؟ همین؟»
نفستو از روی کلافگی بیرون دادی.
«کارت تموم شد و ازت تشکر هم کردم. پس بای‌بای.»
آروم و شمرده، به سمتت قدم برداشت. با احساس نزدیکی‌ش، اخم محوی ابرو‌هات رو شکل داد و متقابلا، به عقب قدم  برداشتی. 
چشم‌هاش حالا، به نگاهت قفل شده بودن‌؛ اما لبخندش حتی یک‌ثانیه‌هم ناپدید نشد.
«فکر نمی‌کنی که باید لطفم رو جبران کنی، دختر شهری؟»
چشم‌غره‌ای رفتی و سعی کردی خودت‌ رو خونسرد نشون بدی.
«اه… باشه. چی می‌خوای؟»
زمانی که کمرت به دیوار آشپزخونه برخورد کرد، کف دست‌های کای دوطرف سرت قرار گرفتن و تورو اسیر کردن. توی صورتت خم، و لمس نفس‌هاش روی گونه‌ت باعث شدن بدنت مورمور شه. 
«لب‌هات رو.»
گره‌ی ابروهات اما، با جواب شوکه‌کننده‌ش باز شد. با ناباوری بهش خیره شده بودی و این قلبت بود که حالا مثل حیوونی رام‌نشده، به قفسه‌ی سینه‌ت می‌کوبید.
«چ…چی؟»
پسر که از دیدن سردرگمی‌ت راضی بود، بهت نزدیک‌تر شد. فضای خالیِ  بین‌‌تون کاملا از بین رفته‌بود، و لب‌هاش تنها چند میلی‌متر از مال‌ِ تو فاصله داشتن.
«در قبال لطفی که بهت کردم، می‌تونی با استفاده از لب‌هات بوسه‌ای رو بهم هدیه بدی، دختر شهری.»
دیدگاه ها (۸)

نفس عمیقی کشیدی و سعی کردی خودت رو بی‌خیال نشون بدی. دستت رو...

آسمون صاف و آبی اینجا، هیچ شباهتی به دود خاکستری و سقف‌های س...

همون‌طور که ضرب‌آهنگ موزیک توی گوش‌هات می‌پیچید، قلبت شروع ک...

.«اوه، همسر عزیزم بهش برخورد؟»درحالی که جفت دستاش، داخل جیب ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط