{عملیات غیرممکن}
{عملیات غیرممکن}
𝑃𝑎𝑟𝑡 ۵
مدتی از شروع ساعات کاری شهر گذشته بود. نور آفتاب ملایم و لطیف بود، آسمون آبی بود و صاف. افراد کمی توی شهر مشغول فعالیت بودن.
شبنم روی چمن ها نشسته بود و کل شهر توی نور و درخشش خاصی فرو رفته بود.
از کنار مغازه های عتیقه فروشی گذشت.توی شیشه پنجره کتاب خانه مرکزی موهاشو مرتب کرد، کمی نان برای صبحانه گرفت و بعد کمی قدم زدن حالا مقابل خونه امنش بود.
آروم در باز کرد و وارد شد،با اینکه تلاش کرد آرام وارد بشه اما هم خونه پشمالوش جلوی در ایستاده بود.
:شب از خونه خارج شدی چویا. نگرانت بودم، کجا رفته بودی؟
پرسید و قامت بلندش رو خم کرد. خونه بوی مطلوب غذا میداد و فضای آرامش بخشی داشت.
آروم وارد خونه شد و نون های گرم رو روی پیشخوان گذاشت.
:اودا باهام کار داشت واسه همون شب اومد دنبالم.
تا حدی حرفش دروغ بود. و همین کافی بود تا عطر اضطراب به مشام تیز موجود جغد مانند بخوره. سرش رو خم کرد و با چشمای درشتش به مرد خیره شد.
:دروغ میگی!
کمی لحنش تند بود اما آرام بود. پسر نفس کلافه ای کشید و روی کاناپه نشست. کمی تردید داشت؛ اما هرانچه که در یادش بود را برای همخونه اش تعریف کرد.
:حالا هم باید بلند شم لباس آماده کنم.
بلند شد تا از اون جو خفه کننده بیرون بره که با شنیدن صدای تارو سر جاش میخکوب شد.
:بوی تندی میدی؛ این بوی اودا سان نیست.
عطر غلیظ مشروب اتاق رو پر کرد.بوی تند و مضطرب که از بدن پسر ساطع میشد.
: اون بوی ملایم لاله رو میده اما تو بوی تند قهوه رو میدی، بوی یک امگا نیست.
توضیح داد و سمت پسر که خشکش زده بود برگشت. درسته اودا یه امگاست و چنین فورمون های قویی نداره.
لباس هاش رو بو کرد و به خودش لعنت فرستاد که چرا متوجه این عطر که روش نشسته بود نشده.
:این بوی برادر اوداست... تازه اومده اینجا.
با لحن مضطرب توضیح داد. یک پاش سمت پله ها کشیده میشد تا فرار کنه. تارو بعد کمی فکر برگشت سمت آشپزخونه و پسر تونست از اون شکنجه گاه فرار کنه.
وارد اتاقش شد و در رو بست. توی آینه به چهره پریشونش نگاه کرد. موهای هویجیش کمی به هم ریخته بودن، سرخی کمرنگی روی پیشونیش مونده بود.
نفس عمیقی کشید و به فهرست کردن کارهایی که باید انجام میداد فکر کرد و سمت حمام رفت که بلکه از اون عطر تند خلاص شه.
𝑃𝑎𝑟𝑡 ۵
مدتی از شروع ساعات کاری شهر گذشته بود. نور آفتاب ملایم و لطیف بود، آسمون آبی بود و صاف. افراد کمی توی شهر مشغول فعالیت بودن.
شبنم روی چمن ها نشسته بود و کل شهر توی نور و درخشش خاصی فرو رفته بود.
از کنار مغازه های عتیقه فروشی گذشت.توی شیشه پنجره کتاب خانه مرکزی موهاشو مرتب کرد، کمی نان برای صبحانه گرفت و بعد کمی قدم زدن حالا مقابل خونه امنش بود.
آروم در باز کرد و وارد شد،با اینکه تلاش کرد آرام وارد بشه اما هم خونه پشمالوش جلوی در ایستاده بود.
:شب از خونه خارج شدی چویا. نگرانت بودم، کجا رفته بودی؟
پرسید و قامت بلندش رو خم کرد. خونه بوی مطلوب غذا میداد و فضای آرامش بخشی داشت.
آروم وارد خونه شد و نون های گرم رو روی پیشخوان گذاشت.
:اودا باهام کار داشت واسه همون شب اومد دنبالم.
تا حدی حرفش دروغ بود. و همین کافی بود تا عطر اضطراب به مشام تیز موجود جغد مانند بخوره. سرش رو خم کرد و با چشمای درشتش به مرد خیره شد.
:دروغ میگی!
کمی لحنش تند بود اما آرام بود. پسر نفس کلافه ای کشید و روی کاناپه نشست. کمی تردید داشت؛ اما هرانچه که در یادش بود را برای همخونه اش تعریف کرد.
:حالا هم باید بلند شم لباس آماده کنم.
بلند شد تا از اون جو خفه کننده بیرون بره که با شنیدن صدای تارو سر جاش میخکوب شد.
:بوی تندی میدی؛ این بوی اودا سان نیست.
عطر غلیظ مشروب اتاق رو پر کرد.بوی تند و مضطرب که از بدن پسر ساطع میشد.
: اون بوی ملایم لاله رو میده اما تو بوی تند قهوه رو میدی، بوی یک امگا نیست.
توضیح داد و سمت پسر که خشکش زده بود برگشت. درسته اودا یه امگاست و چنین فورمون های قویی نداره.
لباس هاش رو بو کرد و به خودش لعنت فرستاد که چرا متوجه این عطر که روش نشسته بود نشده.
:این بوی برادر اوداست... تازه اومده اینجا.
با لحن مضطرب توضیح داد. یک پاش سمت پله ها کشیده میشد تا فرار کنه. تارو بعد کمی فکر برگشت سمت آشپزخونه و پسر تونست از اون شکنجه گاه فرار کنه.
وارد اتاقش شد و در رو بست. توی آینه به چهره پریشونش نگاه کرد. موهای هویجیش کمی به هم ریخته بودن، سرخی کمرنگی روی پیشونیش مونده بود.
نفس عمیقی کشید و به فهرست کردن کارهایی که باید انجام میداد فکر کرد و سمت حمام رفت که بلکه از اون عطر تند خلاص شه.
- ۲۷۵
- ۰۴ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط