*راز دل*
*راز دل*
ماه وش :
چشای خمارش خبر خوبی نبود ازش جدا شدم لباش قرمز شده بود
کیهان : میری
- اره
کیهان : فردا به مادرت میگم
- باشه
کیهان : ماه وش
برگشتم نگاش کردم آروم گفت : ممنون که پیشنهدمو قبول کردی برات جبران می کنم
لبخند زدم ورفتم تو اتاقم چقدر لذت بخش بود کسی که فکرشم نمی کردی بهت حسی داشته باشه انقدر احساساتی باشه
صبحانه که خورد بلند شد ونگام کرد وگفت : فکرهات رو کردی
- اره
کیهان : خوب
- جوابمو دیشب بهت دادم
لبخند زدوگفت : خوبه می بینمت
رفت ومنم میز رو جم کردم تو دلم غوغا بود نمی دونستم کارم درسته یا نه اگه کیهان عقدم کنه بعدبزنه زیر همع چیز من چیکار کنم اون دوتا زن تو زندگیش بود ومن سومی اگه بهم محبت نکنه اگه مثله کیارش از آب درآود چی وای مامانم دیونه میشه چرا انقدر زدود موابشو دادم پشتم به کی گرم باشه باید باهاش حرف می زدم نمی دونم چطور اتاقشو مرتب کردم واومدم بیرون یه حسی داشتم که اولین بار تجربه اش می کردم اگه مامان مخالفت کنه چی بخاطر تفاوت سنی من چند سالم بود اون چند سال تفاوت سنی زیاد ولی دوسش داشتم حسی که شاید از دوست داشتن فراتر بود خیلی چیزا می تونن باعث بشن سن رو نادیده گرفت تنها چیزی که این وسط برام مهم نبود ثروت کیهان بود
باصدای در برگشتم
- تو یه عالم دیگه بودی
بلند شدم وگفتم : ببخشید نمی شنیدم
کیهان : مامانت کجاست ؟!
- پایین
کیهان : بگو بیاد بالا می خوام باهاش حرف بزنم
- آقا کیهان
اخم کرد وگفت : چرا انقدر این آقا رو میاری جلو اسم من
- چون آقایی
لبخندزد وگفت : تو هم خیلی خانمی چی می خواستی بگی
- من می ترسم
کیهان متعجب گفت : از چی
- نمی دونم
کیهان : بزار حرفامو با مادرت بزنم بعدم ترست بر طرف میشه
- از کجا می دونید بر طرف میشه
لبخند کمرنگی زد وگفت : از تجربه هام
رفت ودر رو هم بست رفتم پایین مامان داشت به غذا ها سرک می کشید
- مامان
مامانم برگشت نگام کرد وگفت : جونم مامان چرا انقدر کلافه ای
- آقا کیهان گفتن برید بالا باهاتون حرف داره
مامانم دستاشو شست وخشک کرد وگفت : واقعا ...چیکارم داره
یکم خودشو مرتب کرد وگفت : حواست به غذاها باشه تا بیام
مامان که رفت بالا دلشوره داشت دیونم می کرد نیم ساعت گذشت وخبری از مامان نبود زیر غذاها رو خاموش کردم ورفتم تو سالن نشستم مامان وکیهان باهم اومدن پایین کیهان با دیدنم لبخند زد یعنی چی مامان رو راضی کرده بود ؟؟؟!!!!
ماه وش :
چشای خمارش خبر خوبی نبود ازش جدا شدم لباش قرمز شده بود
کیهان : میری
- اره
کیهان : فردا به مادرت میگم
- باشه
کیهان : ماه وش
برگشتم نگاش کردم آروم گفت : ممنون که پیشنهدمو قبول کردی برات جبران می کنم
لبخند زدم ورفتم تو اتاقم چقدر لذت بخش بود کسی که فکرشم نمی کردی بهت حسی داشته باشه انقدر احساساتی باشه
صبحانه که خورد بلند شد ونگام کرد وگفت : فکرهات رو کردی
- اره
کیهان : خوب
- جوابمو دیشب بهت دادم
لبخند زدوگفت : خوبه می بینمت
رفت ومنم میز رو جم کردم تو دلم غوغا بود نمی دونستم کارم درسته یا نه اگه کیهان عقدم کنه بعدبزنه زیر همع چیز من چیکار کنم اون دوتا زن تو زندگیش بود ومن سومی اگه بهم محبت نکنه اگه مثله کیارش از آب درآود چی وای مامانم دیونه میشه چرا انقدر زدود موابشو دادم پشتم به کی گرم باشه باید باهاش حرف می زدم نمی دونم چطور اتاقشو مرتب کردم واومدم بیرون یه حسی داشتم که اولین بار تجربه اش می کردم اگه مامان مخالفت کنه چی بخاطر تفاوت سنی من چند سالم بود اون چند سال تفاوت سنی زیاد ولی دوسش داشتم حسی که شاید از دوست داشتن فراتر بود خیلی چیزا می تونن باعث بشن سن رو نادیده گرفت تنها چیزی که این وسط برام مهم نبود ثروت کیهان بود
باصدای در برگشتم
- تو یه عالم دیگه بودی
بلند شدم وگفتم : ببخشید نمی شنیدم
کیهان : مامانت کجاست ؟!
- پایین
کیهان : بگو بیاد بالا می خوام باهاش حرف بزنم
- آقا کیهان
اخم کرد وگفت : چرا انقدر این آقا رو میاری جلو اسم من
- چون آقایی
لبخندزد وگفت : تو هم خیلی خانمی چی می خواستی بگی
- من می ترسم
کیهان متعجب گفت : از چی
- نمی دونم
کیهان : بزار حرفامو با مادرت بزنم بعدم ترست بر طرف میشه
- از کجا می دونید بر طرف میشه
لبخند کمرنگی زد وگفت : از تجربه هام
رفت ودر رو هم بست رفتم پایین مامان داشت به غذا ها سرک می کشید
- مامان
مامانم برگشت نگام کرد وگفت : جونم مامان چرا انقدر کلافه ای
- آقا کیهان گفتن برید بالا باهاتون حرف داره
مامانم دستاشو شست وخشک کرد وگفت : واقعا ...چیکارم داره
یکم خودشو مرتب کرد وگفت : حواست به غذاها باشه تا بیام
مامان که رفت بالا دلشوره داشت دیونم می کرد نیم ساعت گذشت وخبری از مامان نبود زیر غذاها رو خاموش کردم ورفتم تو سالن نشستم مامان وکیهان باهم اومدن پایین کیهان با دیدنم لبخند زد یعنی چی مامان رو راضی کرده بود ؟؟؟!!!!
- ۱۷.۰k
- ۱۹ مرداد ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط