{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

روزی مردی نزد حضرت سلیمان(ع) آمد و گفت: سلام ای نبی خدا

روزی مردی نزد حضرت سلیمان(ع) آمد و گفت: سلام ای نبی خدا
و بعد گفت:من عزرائیل را دیدم که به من چپ نگاه میکرد حالا من میترسم ، میشود من را با قالیچه ات به هند بفرستی؟؟؟
و حضرت سلیمان(ع) قبول کرد و فرستاد
بعد ها سلیمان عزرائیل را دید و به او گفت:چرا به آن مرد به چپ نگاه میکردی؟؟؟
و عزرائیل گفت:خداوند بزرگ به من دستور داده بود که من جان او را در ساعت دو و در هند بگیرم
اما من در ساعت یک و چهل و پنج دقیقه او را در اینجا دیدم و فاصله اینجا تا هند یک ماه است
M
دیدگاه ها (۲۲)

ﺯﻥ ﻭﺷﻮﻫﺮﯼ ﺑﻪ ﺑﺎﻍ ﻭﺣﺶ ﺭﻓﺘﻨﺪ، ﻣﯿﻤﻮﻥ ﻧﺮﯼ ﺭﺍ ﻣﺸﺎﻫﺪﻩ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﮐﻪ ﺑﺎ...

تازه عروسی کرده بودن. با چند تا از دوستان قرار گذاشتیم گل و...

 روزی، وقتی هیزم شکنی مشغول قطع کردن یه شاخه درخت بالای رود...

 سال دهم بعثت: وفات حضرت خديجه كبري(س) 68 سال پيش از هجرت پ...

چند پارتی جونگ کوک

#هم_خون_بی_خون𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ²𝑷𝒂𝒓𝒕 : ²⁷بوسه تموم شد.ولی هیچکد...

آخرین اشتباهساعت ۸ شب بودا.ت شامو آماده کرده بود و منتظر جیم...

فاصله یک لبخند تا جنون

〜∘ 𝑮𝒐𝒍𝒅𝒆𝒏 𝑪𝒂𝒈𝒆 ∘〜قـفـس طـلـایـیpart_15ویو میرایکی دو روز گذش...

روزی از روزها، حضرت سلیمان نبی در سرای خویش نشسته بود که مرد...

امام زمان دائماً در فکر ماست!!!دوستان کپشن لطفا 👇👇👇🔴یه ماجرا...

وقتی خداوند متعال سلطنت و پادشاهی را در اختیار حضرت سلیمان(ع...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط