{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ناپلئون گمشده (فصل سوم)

ناپلئون گمشده (فصل سوم)

پارت ۲۷

چند روز دیگر گذشت و جونگ کوک هر روز قوی‌تر می‌شد

دیگر می‌توانست توی باغچه قدم بزند و حتی یک بار با سئول تا انتهای خیابان راه رفت و برگشت

برفی هم همراهشان بود آهسته اما حاضر

یک شب، همه دور شام نشسته بودند

سفره ساده بود اما گرم و پر از حرف

سئول نگاه کرد به تهیونگ و بعد به جونگ کوک و گفت

«اوما»

«جان اوما»

«حالا که برگشتی برنامه‌ات چیه»

جونگ کوک قاشق را گذاشت و به تهیونگ نگاه کرد و گفت

«نمی‌دونم فقط می‌خوام اینجا باشم پیش شما»

تهیونگ دستش را روی دست جونگ کوک گذاشت

«همیشه جا هست»

سئول لبخند زد

«پس من فردا می‌رم دانشگاه ثبت‌نام کنم»

تهیونگ نگاه کرد

«دانشگاه»

«آره بابا چند سالی شد که ول کردم می‌خوام تمومش کنم»

جونگ کوک با افتخار نگاه کرد

«آفرین پسرم»

برفی از زیر میز سرش را بلند کرد و نگاه کرد و دوباره خوابید

انگار که همه چیز را تأیید می‌کرد

بعد از شام، تهیونگ و جونگ کوک توی ایوان نشستند و سئول رفت توی اتاقش تا برای فردا آماده شود

هوا خنک بود و ستاره‌ها پیدا بودند و باد آرام می‌وزید

جونگ کوک گفت

«تهیونگ»

«جون‌دلم»

«چهارده سال توی اون زیرزمین فقط به این فکر می‌کردم که کاش یه بار دیگه باهات چای بخورم توی ایوان»

تهیونگ لیوان چای را برداشت و به جونگ کوک داد

«حالا داری»

جونگ کوک لیوان را گرفت و جرعه‌ای زد و نگاهش به آسمان بود و گفت

«همون طعمه»

تهیونگ خندید

«چای که طعمش عوض نمی‌شه»

جونگ کوک نگاهش کرد

«نه عشق طعمش عوض نمی‌شه»

سکوت

سکوت خوبی که پر از حرف‌های ناگفته بود

تهیونگ دستش را گذاشت روی دست جونگ کوک

«جونگ کوک»

«جانم»

«چهارده سال پیش نتونستم ازت محافظت کنم ولی از امروز به بعد تا وقتی زندم کنارتم»

جونگ کوک نگاه کرد

«می‌دونم به خاطر همینم برگشتم»

برفی از پشت در نگاه می‌کرد و دم تکان می‌داد

انگار می‌خواست بگوید حالا همه چیز سر جای خودش است

واقعاً هم بود

چهارده سال تاریکی و حالا روشنایی

چهارده سال سکوت و حالا صدا

چهارده سال دوری و حالا بودن

و این شروعی دوباره برای جونگ‌کوک و تهیونگ بود.
دیدگاه ها (۳)

ناپلئون گمشده (فصل سوم)پارت ۲۸دو هفته از برگشتن جونگ کوک گذش...

ناپلئون گمشده (فصل سوم)پارت ۲۶هفته‌ی دوم که گذشت، جونگ کوک ک...

ناپلئون گمشده (فصل سوم)پارت ۲۵یک هفته بعد، جونگ کوک را از بی...

ناپلئون گمشده (فصل سوم)پارت ۲۴سه روز گذشتتهیونگ هر روز صبح ز...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط