ناپلئون گمشده (فصل سوم)
ناپلئون گمشده (فصل سوم)
پارت ۲۴
سه روز گذشت
تهیونگ هر روز صبح زود میآمد و تا شب میماند و سئول هم کنارش بود
روز چهارم پرستار آمد و گفت حالش بهتره میتونید ببینیدش
سئول اولین کسی بود که دوید سمت اتاق
تهیونگ پشت سرش با قدمهای آرامتر
وارد اتاق شدند
جونگ کوک روی تخت بود و چشمهایش باز بود
نگاهش به سقف بود اما وقتی صدا را شنید برگشت
سئول رفت کنار تخت
«اوما»
جونگ کوک لبخند زد
«سئول»
دستش را بلند کرد و سئول گرفت
تهیونگ کنار تخت ایستاد و نگاه کرد
چهارده سال انتظار و حالا جونگ کوک داشت به سئول نگاه میکرد و لبخند میزد
سئول گریه کرد و گفت
«چهارده سال چهارده سال اوما فکر کردم مردی»
جونگ کوک دستش را روی گونه سئول گذاشت
«زنده موندم برای همین روز برای اینکه ببینمت»
سئول سرش را روی سینه جونگ کوک گذاشت و گریه کرد
تهیونگ جلو آمد و دستش را گذاشت روی شانه سئول
جونگ کوک نگاه کرد به تهیونگ
«تهیونگ»
«جوندلم»
«ممنونم که سئول رو بزرگ کردی»
تهیونگ لبخند زد
«تنها نبودم برفی بود»
جونگ کوک خندید
«برفی هنوز زنده است»
«زنده است پیر شده ولی زنده است»
جونگ کوک به سقف نگاه کرد
«برفی همیشه قوی بود»
سئول دستش را گرفت و گفت
«اوما وقتی خوب شدی میبرمت خونه برفی رو میبینی»
جونگ کوک نگاه کرد به سئول
«قول میدی»
«قول»
تهیونگ کنار تخت نشست و دستش را گذاشت روی دست جونگ کوک
«دیگه نمیذارم بری»
جونگ کوک نگاه کرد
«میدونم»
خورشید از پنجره میآمد و روی سه نفر میافتاد
چهارده سال تاریکی و حالا نور
چهارده سال سکوت و حالا صدا
چهارده سال انتظار و حالا بودن
و این فقط شروع بود.
پارت ۲۴
سه روز گذشت
تهیونگ هر روز صبح زود میآمد و تا شب میماند و سئول هم کنارش بود
روز چهارم پرستار آمد و گفت حالش بهتره میتونید ببینیدش
سئول اولین کسی بود که دوید سمت اتاق
تهیونگ پشت سرش با قدمهای آرامتر
وارد اتاق شدند
جونگ کوک روی تخت بود و چشمهایش باز بود
نگاهش به سقف بود اما وقتی صدا را شنید برگشت
سئول رفت کنار تخت
«اوما»
جونگ کوک لبخند زد
«سئول»
دستش را بلند کرد و سئول گرفت
تهیونگ کنار تخت ایستاد و نگاه کرد
چهارده سال انتظار و حالا جونگ کوک داشت به سئول نگاه میکرد و لبخند میزد
سئول گریه کرد و گفت
«چهارده سال چهارده سال اوما فکر کردم مردی»
جونگ کوک دستش را روی گونه سئول گذاشت
«زنده موندم برای همین روز برای اینکه ببینمت»
سئول سرش را روی سینه جونگ کوک گذاشت و گریه کرد
تهیونگ جلو آمد و دستش را گذاشت روی شانه سئول
جونگ کوک نگاه کرد به تهیونگ
«تهیونگ»
«جوندلم»
«ممنونم که سئول رو بزرگ کردی»
تهیونگ لبخند زد
«تنها نبودم برفی بود»
جونگ کوک خندید
«برفی هنوز زنده است»
«زنده است پیر شده ولی زنده است»
جونگ کوک به سقف نگاه کرد
«برفی همیشه قوی بود»
سئول دستش را گرفت و گفت
«اوما وقتی خوب شدی میبرمت خونه برفی رو میبینی»
جونگ کوک نگاه کرد به سئول
«قول میدی»
«قول»
تهیونگ کنار تخت نشست و دستش را گذاشت روی دست جونگ کوک
«دیگه نمیذارم بری»
جونگ کوک نگاه کرد
«میدونم»
خورشید از پنجره میآمد و روی سه نفر میافتاد
چهارده سال تاریکی و حالا نور
چهارده سال سکوت و حالا صدا
چهارده سال انتظار و حالا بودن
و این فقط شروع بود.
- ۱۶۳
- ۰۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط