𝐁𝐋𝐎𝐎𝐃 𝐏𝐀𝐂𝐓
𝐁𝐋𝐎𝐎𝐃 𝐏𝐀𝐂𝐓
Part 24
صدای شلیک همهی عمارت را در سکوت فرو برد.
چند ثانیه بعد...
آژیر امنیتی روشن شد.
هیونجین از انتهای راهرو فریاد زد:
هیونجین: همه سر جای خودشون!
افراد گروه سریع حرکت کردند.
هان هنوز کنار مینهو ایستاده بود.
اما این بار...
دیگر آن پسر ترسیدهی روز اول نبود.
مینهو متوجه نگاهش شد.
مینهو: باید بری اتاق امن.
هان اخم کرد.
هان: نه.
مینهو برای لحظهای مکث کرد.
هان ادامه داد:
هان: هر بار که اتفاقی میافته، منو کنار میذاری و خودت میری وسط خطر.
مینهو: هان...
هان: نه ؛ این بار نه.
چند ثانیه بینشان سکوت شد.
بعد مینهو آرام گفت:
مینهو: تو هنوز نمیدونی با چی طرفیم.
هان مستقیم نگاهش کرد
هان: ولی میدونم دیگه نمیخوام فقط کسی باشم که باید ازش محافظت بشه.
برای اولین بار...
مینهو جوابی نداشت.
...
در اتاق کنترل.
فلیکس سریع سیستمها را بررسی میکرد.
فلیکس: از ورودی اصلی نیست...
هیونجین: پس از کجا وارد شدن؟
فلیکس چند لحظه ساکت ماند.
بعد رنگ صورتش تغییر کرد.
فلیکس: از داخل.
همه برگشتند.
چان آرام گفت:
چان: یعنی یکی داخل ساختمونه.
فضا سنگین شد.
مینهو آرام پرسید:
مینهو: چند نفرن؟
فلیکس: فقط یک نفر.
هیونجین اخم کرد.
هیونجین: یک نفر تونسته وارد اینجا بشه؟
هیچکس جواب نداد.
چون همه میدانستند...
این یعنی دشمن معمولی نیست.
...
در همان لحظه، برق چند بخش از ساختمان قطع شد.
راهروها تاریک شدند.
هان کنار مینهو ایستاد.
هان: این قسمت از داستان رو دوست ندارم.
مینهو نگاه کوتاهی به او انداخت.
مینهو: کدوم قسمت؟
هان: اونجایی که همه ساکتن و معلوم نیست قراره چی بشه.
با وجود شرایط، گوشهی لب مینهو کمی تکان خورد.
هان متوجه شد.
هان: صبر کن... تو الان داشتی لبخند میزدی؟
مینهو دوباره همان حالت سرد همیشگی را گرفت.
مینهو: اشتباه دیدی.
هان زیر لب گفت:
هان: عجیبه... حتی لبخند زدنت هم انکار میکنی.
اما قبل از اینکه مینهو جواب بدهد...
صدایی از انتهای راهرو آمد.
صدای کف زدن آرام.
مرد : جالب بود.
سریع برگشتند.
مردی از تاریکی بیرون آمد.
همان کسی که در ویدیو دیده بودند.
همان کسی که همهچیز را شروع کرده بود.
مینهو نگاهش را تیز کرد.
مینهو: بالاخره خودتو نشون دادی.
مرد لبخند زد.
مرد: نه جناب لی مینهو...
چشمهایش روی هان ثابت ماند.
مرد: بالاخره اون رو پیدا کردی.
هان ناخودآگاه یک قدم عقب رفت.
مینهو فوراً جلوی او ایستاد.
مرد با خندهی کوتاهی گفت:
مرد: هنوز هم همون کار رو میکنی...
مکث کرد.
مرد: همیشه از چیزی که برات مهمه محافظت میکنی.
نگاه هان بین آن دو جابهجا شد.
هان آرام پرسید:
هان: تو کی هستی؟
مرد چند ثانیه سکوت کرد.
بعد جواب داد:
مرد: کسی که باعث شد تو و مینهو... دوباره همدیگه رو پیدا کنین.
سکوت.
و این بار...
حقیقتی که پشت Blood Pact پنهان شده بود، آمادهی آشکار شدن بود.
پایان پارت ۲۴
#فیک
#مینسونگ
#هیونلیکس
#استری_کیدز
#استی
Part 24
صدای شلیک همهی عمارت را در سکوت فرو برد.
چند ثانیه بعد...
آژیر امنیتی روشن شد.
هیونجین از انتهای راهرو فریاد زد:
هیونجین: همه سر جای خودشون!
افراد گروه سریع حرکت کردند.
هان هنوز کنار مینهو ایستاده بود.
اما این بار...
دیگر آن پسر ترسیدهی روز اول نبود.
مینهو متوجه نگاهش شد.
مینهو: باید بری اتاق امن.
هان اخم کرد.
هان: نه.
مینهو برای لحظهای مکث کرد.
هان ادامه داد:
هان: هر بار که اتفاقی میافته، منو کنار میذاری و خودت میری وسط خطر.
مینهو: هان...
هان: نه ؛ این بار نه.
چند ثانیه بینشان سکوت شد.
بعد مینهو آرام گفت:
مینهو: تو هنوز نمیدونی با چی طرفیم.
هان مستقیم نگاهش کرد
هان: ولی میدونم دیگه نمیخوام فقط کسی باشم که باید ازش محافظت بشه.
برای اولین بار...
مینهو جوابی نداشت.
...
در اتاق کنترل.
فلیکس سریع سیستمها را بررسی میکرد.
فلیکس: از ورودی اصلی نیست...
هیونجین: پس از کجا وارد شدن؟
فلیکس چند لحظه ساکت ماند.
بعد رنگ صورتش تغییر کرد.
فلیکس: از داخل.
همه برگشتند.
چان آرام گفت:
چان: یعنی یکی داخل ساختمونه.
فضا سنگین شد.
مینهو آرام پرسید:
مینهو: چند نفرن؟
فلیکس: فقط یک نفر.
هیونجین اخم کرد.
هیونجین: یک نفر تونسته وارد اینجا بشه؟
هیچکس جواب نداد.
چون همه میدانستند...
این یعنی دشمن معمولی نیست.
...
در همان لحظه، برق چند بخش از ساختمان قطع شد.
راهروها تاریک شدند.
هان کنار مینهو ایستاد.
هان: این قسمت از داستان رو دوست ندارم.
مینهو نگاه کوتاهی به او انداخت.
مینهو: کدوم قسمت؟
هان: اونجایی که همه ساکتن و معلوم نیست قراره چی بشه.
با وجود شرایط، گوشهی لب مینهو کمی تکان خورد.
هان متوجه شد.
هان: صبر کن... تو الان داشتی لبخند میزدی؟
مینهو دوباره همان حالت سرد همیشگی را گرفت.
مینهو: اشتباه دیدی.
هان زیر لب گفت:
هان: عجیبه... حتی لبخند زدنت هم انکار میکنی.
اما قبل از اینکه مینهو جواب بدهد...
صدایی از انتهای راهرو آمد.
صدای کف زدن آرام.
مرد : جالب بود.
سریع برگشتند.
مردی از تاریکی بیرون آمد.
همان کسی که در ویدیو دیده بودند.
همان کسی که همهچیز را شروع کرده بود.
مینهو نگاهش را تیز کرد.
مینهو: بالاخره خودتو نشون دادی.
مرد لبخند زد.
مرد: نه جناب لی مینهو...
چشمهایش روی هان ثابت ماند.
مرد: بالاخره اون رو پیدا کردی.
هان ناخودآگاه یک قدم عقب رفت.
مینهو فوراً جلوی او ایستاد.
مرد با خندهی کوتاهی گفت:
مرد: هنوز هم همون کار رو میکنی...
مکث کرد.
مرد: همیشه از چیزی که برات مهمه محافظت میکنی.
نگاه هان بین آن دو جابهجا شد.
هان آرام پرسید:
هان: تو کی هستی؟
مرد چند ثانیه سکوت کرد.
بعد جواب داد:
مرد: کسی که باعث شد تو و مینهو... دوباره همدیگه رو پیدا کنین.
سکوت.
و این بار...
حقیقتی که پشت Blood Pact پنهان شده بود، آمادهی آشکار شدن بود.
پایان پارت ۲۴
#فیک
#مینسونگ
#هیونلیکس
#استری_کیدز
#استی
- ۱۰۲
- ۲۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط