ازدواج اجباریPart
ازدواج اجباری....Part 1
#سونگمین
سونگمین کلید رو وارد در خونه کرد و چرخوند
در رو از چهار چوب فاصله داد و وارد خونه شد... نگاهت رو به همسرت دادی درحالی که اون طوری رفتار میکرد که انگار تویی وجود نداره...
÷سلام...
ذره ای تلاش برای نگاه کردن بهت انجام نداد.. فقط همون طور که به پایین نگاه میکرد و قدم هاشو به سمت اتاق بر میداشت در جواب سلامت سری تکون داد..
وارد اتاقش شد و در رو بست..
توی تمام این دوسالی که ازدواج کرده بودین خونه همینقدر سرد و بی روح بود... به هم سلام نمیکردین باهم حرف نمیزدین باهم غذا نمیخوردین.. حتی یبار هم باهم توی یه اتاق نخوابیده بودین... توی این دوسال هیچوقت هیچ لبخندی توی این خونه زده نشد..
تو و سونگمین کسایی بودین که فکر میکردین به هیچ عنوان برای ازدواج اماده نیستین مخصوصا زمانی که هیچ علاقه ای به طرف مقابلتون نداشتین... بارها و بارها سر این موضوع با خانوادتون بحث کردین اما خانواده هاتون،دوتا از بزرگترین مافیاهای کره حاضر نبودن معامله ای که در ازای صلح انجام دادنو به هم بزنن پس تو و سونگمین مجبور به این ازدواج شدین
میتونستی اعتراف کنی توی این دوسال اون حس خنثی و مضخرفت از بین رفته بود و اگر اون بخواد میتونی مثل یه همسر بهش محبت کنی... اما نمیتونستی اینو انکار کنی که سونگمین هنوز همونقدر از تو متنفر و بیزار بود
.........................
جلوی آینه ایستاده بودی تا برای اخرین بار خودت رو داخلش چک کنی و مطمئن بشی که امشب قراره توی اون مهمونی بی نقص باشی..
شوهرت وارد اتاق شد و قدم هاشو به سمت تو برداشت... به سمتش برگشتی، درست توی چشماش نگاه میکردی.. همونطور که به پایین نگاه میکرد شروع به حرف زدن کرد
_میدونی که.. امشب توی اون مهمونی کسی نباید شک کنه
÷میدونم میدونم... حواسم هست
سرش رو بالا اورد و به چشمات نگاه کرد
_هیچکس نباید بفهمه که ما پیوند این دوتا خانواده ایم...لی کیونگ جا منتظر فرصتیه که خانوادهامونو پایین بکشه... باید خیلی مراقب باشی
بدون اینکه متوجه بشی غرق چشماش شده بودی اما با تموم شدن حرفاش به خودت اومدی و سرتو پایین انداختی
÷نگران نباش یجوری رفتار میکنم فکر کنه حاضرم برات بمیرم
سونگمین نیشخندی زد که از چشم تو دور موند..
_خوبه
نگاهی به ساعت مشکی و طلایی روی دستش انداخت
_دیگه باید بریم
سری تکون دادی پشت سر سونگمین راه افتادی
continues...
#سونگمین
سونگمین کلید رو وارد در خونه کرد و چرخوند
در رو از چهار چوب فاصله داد و وارد خونه شد... نگاهت رو به همسرت دادی درحالی که اون طوری رفتار میکرد که انگار تویی وجود نداره...
÷سلام...
ذره ای تلاش برای نگاه کردن بهت انجام نداد.. فقط همون طور که به پایین نگاه میکرد و قدم هاشو به سمت اتاق بر میداشت در جواب سلامت سری تکون داد..
وارد اتاقش شد و در رو بست..
توی تمام این دوسالی که ازدواج کرده بودین خونه همینقدر سرد و بی روح بود... به هم سلام نمیکردین باهم حرف نمیزدین باهم غذا نمیخوردین.. حتی یبار هم باهم توی یه اتاق نخوابیده بودین... توی این دوسال هیچوقت هیچ لبخندی توی این خونه زده نشد..
تو و سونگمین کسایی بودین که فکر میکردین به هیچ عنوان برای ازدواج اماده نیستین مخصوصا زمانی که هیچ علاقه ای به طرف مقابلتون نداشتین... بارها و بارها سر این موضوع با خانوادتون بحث کردین اما خانواده هاتون،دوتا از بزرگترین مافیاهای کره حاضر نبودن معامله ای که در ازای صلح انجام دادنو به هم بزنن پس تو و سونگمین مجبور به این ازدواج شدین
میتونستی اعتراف کنی توی این دوسال اون حس خنثی و مضخرفت از بین رفته بود و اگر اون بخواد میتونی مثل یه همسر بهش محبت کنی... اما نمیتونستی اینو انکار کنی که سونگمین هنوز همونقدر از تو متنفر و بیزار بود
.........................
جلوی آینه ایستاده بودی تا برای اخرین بار خودت رو داخلش چک کنی و مطمئن بشی که امشب قراره توی اون مهمونی بی نقص باشی..
شوهرت وارد اتاق شد و قدم هاشو به سمت تو برداشت... به سمتش برگشتی، درست توی چشماش نگاه میکردی.. همونطور که به پایین نگاه میکرد شروع به حرف زدن کرد
_میدونی که.. امشب توی اون مهمونی کسی نباید شک کنه
÷میدونم میدونم... حواسم هست
سرش رو بالا اورد و به چشمات نگاه کرد
_هیچکس نباید بفهمه که ما پیوند این دوتا خانواده ایم...لی کیونگ جا منتظر فرصتیه که خانوادهامونو پایین بکشه... باید خیلی مراقب باشی
بدون اینکه متوجه بشی غرق چشماش شده بودی اما با تموم شدن حرفاش به خودت اومدی و سرتو پایین انداختی
÷نگران نباش یجوری رفتار میکنم فکر کنه حاضرم برات بمیرم
سونگمین نیشخندی زد که از چشم تو دور موند..
_خوبه
نگاهی به ساعت مشکی و طلایی روی دستش انداخت
_دیگه باید بریم
سری تکون دادی پشت سر سونگمین راه افتادی
continues...
- ۶۵
- ۰۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط