{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝖕𝖆𝖗𝖙 3

𝖕𝖆𝖗𝖙 3
بعد از اینکه کار ام تموم شد تا زمانی که کار جدید پیدا میکردن با پس اندازی که داشتم روزهارو میگذروندیم، بعد از کمی گشتن متوجه شدم که شاهزاده نیاز به یک خدمتکار داره و حقوق خوبی هم داشت و اسمم رو به برای کار نوشتم روز بعد به قصر رفتم تا با رییس اونجا صحبت کنم
رییس: خانم جئون یوری؟
یوری: (تکان دادن سر)
رئیس:( تعجب) چرا صحبت نمیکنی؟
یوری: من لال هستم نمیتونم صحبت کنم(نوشتن روی کاغذ)
رییس: اوه که اینطور،خب اول از همه، چند سالته؟
یوری: 14 سال (نوشتن)
رییس: 14؟ هنوز خیلی جوونی، چرا میخوای
کار کنی؟
یوری: به پول اش نیاز دارم (نوشتن)
رییس: مگه پدر مادرت بهت پول نمیدن؟
یوری: امم....من پدر مادر ندارم(نوشتن)
رییس: اوه...متاسفم
یوری: (تکان دادن دست و سر به معنای مشکلی نیست)
رییس: شرایط کار ات اینجوری هست که تو خدمتکار نزدیک شاهزاده هستی، یعنی علاوه بر کار های قصر باید کار های شاهزاده هم انجام بدی، هر روز صبح ساعت 7 شروع به کار میکنی تا زمانی که کاری نباشه، اینجا خوابگاه داره و میتونی کنار بقیه خدمتکار ها بمونی و بهت وعده های غذایی رد میدیم و مرخصی هم داری هر ماه که میتونی ازش استفاده کنی
یوری: من با شرایط موافقم
رئیس: فقط درباره ی مشکلت با پادشاه صحبت میکنم و بهت خبر میدم
یوری: (تکان دادن سر)
رئیس رفت و بعد از چند دقیقه برگشت
رییس: میتونی از فردا شروع به کار کنی
یوری: (تعظیم کوتاه و تشکر)
رییس: خواهش میکنم دختر جوان
بعد از قصر خارج شدم و به خونه برگشتم
یوری: مادربزرگ من برگشتم خونه
مادربزرگ: خوش اومدی نوه ی گلم
یوری: امروز یه کار پیدا کردم(زبان اشاره)
مادربزرگ: واقعا؟ چی؟
یوری: خدمتکار قصر (زبان اشاره)
مادربزرگ: چی؟ یوری دیوونه شدی؟ نیدونه کار اش چقدر سخته؟
یوری: آره ولی در عوض پول خوبی داره و تازه خوابگاه و غذا هم دارم(زبان اشاره)
مادربزرگ: یوری، داری جدی صحبت میکنی؟ میخوای بشی نوکر شاهزاده؟
یوری: مادربزرگ، من این همه کار کردن این هم روش( زبان اشاره)
مادربزرگ فهمید که راهی برای بحث کردن با من نداره و مقاومت نکرد
مادربزرگ: باشه میتونی کار کنی (زبان اشاره)
یوری: ممنون که موافقت کردید اما،میخوایید چیکار کنید؟
مادربزرگ: برمیگردم پیش پدربزرگ ات اما مراقبت هستم
یوری: حتما بهتون سر میزنم (زبان اشاره)
روز بعد:
امروز اولین روی بود که کار ام رو توی قصر شروع میکردم و یعنی دیدار من با شاهزاده برای اولین بار
ساعت 7 صبح بود و بعد از خوردن صبحانه وارد اتاق غذاخوری شدم و با کمک چند خدمتکار دیگه شروع به چیدن میز کردیم و بعد از حدود 15 مین میز آماده شد به آشپزخونه برگشتیم
در حالی که غذا ها رو آماده میکردیم صدای باز شدن در رو شنیدم که رئیس با چند نفر صحبت میکرد
رئیس: صبح بخیر سرورم
ظرف غذا رو برداشتم و به سمت میز بردم و روی میز گذاشتم و نگاه یک نفر به سمت من اومد و بعد کمی با مکث بهش نگاه کردم.....
دیدگاه ها (۰)

𝖕𝖆𝖗𝖙 27 سال بعد، 14 سالگی یوری:تقریبا 7 سال میشه که با مامان...

𝖇𝖑𝖔𝖔𝖉𝖎𝖊𝖉 𝖈𝖗𝖔𝖜𝖓𝖕𝖆𝖗𝖙 1ویو یوری:مثل همیشه از خواب بیدار شدم و خ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط