𝖇𝖑𝖔𝖔𝖉𝖎𝖊𝖉 𝖈𝖗𝖔𝖜𝖓
𝖇𝖑𝖔𝖔𝖉𝖎𝖊𝖉 𝖈𝖗𝖔𝖜𝖓
𝖕𝖆𝖗𝖙 1
ویو یوری:
مثل همیشه از خواب بیدار شدم و خودمو جمع و جور کردم و شروع کردم به خوردن صبحانه ی ساده ای که همون هم با شنیدن صدای رئیس نتونستم بخورم و سریع به سمتش رفتم
یوری: بله رئیس؟
(رئیس درواقع مدیر خدمتکار هاست تا نطم و انظباط رو بین ما برقرار کنه)
رییس: یوری، شاهزاده تا چند دقیقه ی دیگه بیدار میشن، بهتره بری و میز اش رو آماده کنی!
یوری: بله رییس...
10 سال پیش، 7 سالگی یوری:
امروز هم مثل روز های دیگه از خواب بیدار شدم و به طبقه پایین رفتم
یوری: سلام مامانییی سلام بابایییی
هر دو با هم خندیدن و گفتم سلام عزیزم
مادر یوری: بیا صبحانه امادست
سر میز نشستم و شروع به خوردن صبحانه کردم
که به شنیدن ضربه ی محکمی توی در خونه هممون جا خوردیم و متوقف شدیم
پدر یوری: من میرم درو باز کنم
وقتی بابا دستگیره رو به پایین کشید در با شدت باز شد و لگد محکمی به پدرم خورد
یوری: بابااا!!(جیغ)
یک مرد در حالی که چند تا مرد سیاه پوش که چیزی ازشون مشخص نبود وارد خونه شدن
؟؟؟: به به به ببین کی اینجاست...برادر عزیزم...
نگاهش به سمت من و مامانم اومد, و من توی بغل مامانم خودمو جا کرده بودم
؟؟؟: اخی عزیزم چه جمع خانوادگی بامزه ای...مثل اینکه کانون گرم خانواده رو به هم زدم
اما یه کاری هست که باید بهش رسیدگی کنم
پدر یدری: من دیگه با تو کاری ندارم, کار من و تو 8 سال پیش تموم شده
؟؟؟: اوه پس اگر تموم شده جریان این نامه و پیغام هایی که بین پادشاه رد و بدل میشه چیه؟
پدر یوری: من همون موقع که از اون قصر لعنتی رفتم بیرون کارم تموم شد
؟؟؟: نگو که نمیخواستی برگردی به قصر
پدر یوری: نمیخوام
؟؟؟: مثل سگ دروغ میگییی!!!(عربده)
پدر یوری: بیا بریم توی اتاق حرف میزنیم
بابا دست اون مردو گرفت و به سمت اتاق برد و در بسته شد و حالا توجه اون مردای سیاه پوش روی ما بود
با شنیدن صدای گلوله سر جام خشک شدم
صدا از توی اتاق میومد....
𝖕𝖆𝖗𝖙 1
ویو یوری:
مثل همیشه از خواب بیدار شدم و خودمو جمع و جور کردم و شروع کردم به خوردن صبحانه ی ساده ای که همون هم با شنیدن صدای رئیس نتونستم بخورم و سریع به سمتش رفتم
یوری: بله رئیس؟
(رئیس درواقع مدیر خدمتکار هاست تا نطم و انظباط رو بین ما برقرار کنه)
رییس: یوری، شاهزاده تا چند دقیقه ی دیگه بیدار میشن، بهتره بری و میز اش رو آماده کنی!
یوری: بله رییس...
10 سال پیش، 7 سالگی یوری:
امروز هم مثل روز های دیگه از خواب بیدار شدم و به طبقه پایین رفتم
یوری: سلام مامانییی سلام بابایییی
هر دو با هم خندیدن و گفتم سلام عزیزم
مادر یوری: بیا صبحانه امادست
سر میز نشستم و شروع به خوردن صبحانه کردم
که به شنیدن ضربه ی محکمی توی در خونه هممون جا خوردیم و متوقف شدیم
پدر یوری: من میرم درو باز کنم
وقتی بابا دستگیره رو به پایین کشید در با شدت باز شد و لگد محکمی به پدرم خورد
یوری: بابااا!!(جیغ)
یک مرد در حالی که چند تا مرد سیاه پوش که چیزی ازشون مشخص نبود وارد خونه شدن
؟؟؟: به به به ببین کی اینجاست...برادر عزیزم...
نگاهش به سمت من و مامانم اومد, و من توی بغل مامانم خودمو جا کرده بودم
؟؟؟: اخی عزیزم چه جمع خانوادگی بامزه ای...مثل اینکه کانون گرم خانواده رو به هم زدم
اما یه کاری هست که باید بهش رسیدگی کنم
پدر یدری: من دیگه با تو کاری ندارم, کار من و تو 8 سال پیش تموم شده
؟؟؟: اوه پس اگر تموم شده جریان این نامه و پیغام هایی که بین پادشاه رد و بدل میشه چیه؟
پدر یوری: من همون موقع که از اون قصر لعنتی رفتم بیرون کارم تموم شد
؟؟؟: نگو که نمیخواستی برگردی به قصر
پدر یوری: نمیخوام
؟؟؟: مثل سگ دروغ میگییی!!!(عربده)
پدر یوری: بیا بریم توی اتاق حرف میزنیم
بابا دست اون مردو گرفت و به سمت اتاق برد و در بسته شد و حالا توجه اون مردای سیاه پوش روی ما بود
با شنیدن صدای گلوله سر جام خشک شدم
صدا از توی اتاق میومد....
- ۱۵۹
- ۰۴ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط