{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

MONSTER

p3

که یهو هانسو پرید جلوم

هانسو: چی شده؟ چه اتفاقی افتاد؟ سرت داد زدن؟ باهات بد رفتاری کردن؟ بهت فوش دادن؟ زدنت؟ چرت و پرت گفتن؟
گریتو در اوردن؟ خب چی شده؟ بگو لش مرگتو دیگه!! (من: برادر آرام.. هانسو: تو خفه.. من: آخ من حانا نیستم اگه یه بلایی سرت توی فیک نیاوردم.. هانسو: گمشو)

جیمین: خب بزار حرف بزنمممم!

هانسو: بگو

جیمین:....*همچیو گفت*

هانسو: پس که اینطور
راستی گفتی یونگی به لبات نگاه میکرد؟

جیمین: آره

هانسو: پس که اینطور
عجیبه

ویو یونگی
*بعد رفتن جیمین*
(تو ذهنش: من چم شده؟ چرا باهاش بد رفتار نکردم؟ چرا اینقدر خوشگل بود؟ چقدر کمر باریک و لبای خوشگلی داشت. هی بس کن من استریتم! چرا دارم به یه پسر فکر میکنم؟ چرا...)
*با صدای سورا از افکارش در اومد*
(من: تو خفه شی من راحت شم)

سورا: عشقم چند بار صدات کردم
چرا جواب نمیدی؟*با عشوه خرکی*

یونگی: داشتم فکر میکردم

نامجون: به نظر نمیاد فکر عادی باشه

جیهوپ: شاید داشت به..

یونگی: جیهوپ!

جیهوپ: باشه باشه

جونگکوک: بس کنید

ویو جیمین
نوشیدنی ها رو بردم

جیمین: این برای شما

جیهوپ: ممنون رفیق

جیمین: اینم برای شما

نامجون: ممنون

جیمین: برای شما

جونگکوک:....

جیمین: اینهم برای شما

سورا: چقدر دیر کردی
ایششش

جیمین: ب... ببخشید
اینم برای شما

یونگی: هومممم

جیمین رفت

ویو نویسنده

*یونگی و بقیه نوشیدنی ها رو خوردن و از کافه بیرون رفتن*

=شب=

جیمین: واییییی خسته شدممممم

هانسو: منممممممم
دیگه باید مغازه رو ببندیم

*بعد بستن مغازه*

جیمین: خیل خب من دیگه باید برم
فردا میبینمت
خداحافط

هانسو: منم همینطور
خداحافظ

ویو جیمین
بلاخره رسیدم خونه
چه روز خسته کننده ای بودددد
رفتم و روی تخت دراز کشیدم و به شنبه فکر کردم
امیدوارم اولین روزم توی مدرسه خوب باشه
و به خواب فرو رفت

واییی دستمممممم
خسته شدممم

راستی قبل گفتن شرایط میخوام یه چیزی بگم
ممنون از کسایی که من رو فالو کردن و کامنت های مثبت گذاشتن و به من دلگرمی دادن
و اینکه قول میدم اگه شرطا رو کامل کنین و با من کنار بیاین من حتی شده هر روز هم پارت میزارم
و بازم ممنون

شرطا: 10 تا لایک
15 تا کامنت
دیدگاه ها (۵)

p2که یهو یه اکیپ اومدن داخل کافه و نشستن روی یکی از میز هاها...

MONESTER

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط