صبح در سپیده ی چشمانت،
صبح در سپیده ی چشمانت،
قدم می گذارد
بی هوا از برکه ی زلال دست هایم،
در خاطر لبخندت می غلتم
کلمات بی صدایت،
در لیوان شیشه ای احساس می افتند
شیرینی نامم را در گلویت حل می شود
رنگین کمانی از خیال تو این جاست
ترنمی آن سوی آسمان نقش می خورد
از کنار رویای عاشقانه ات برخاسته ام
زمین در مرز خواب و بیداری
از بوسه های زرین تو،
خوشه از پلک آفتاب می گیرد...
#عرفان_یزدانی
قدم می گذارد
بی هوا از برکه ی زلال دست هایم،
در خاطر لبخندت می غلتم
کلمات بی صدایت،
در لیوان شیشه ای احساس می افتند
شیرینی نامم را در گلویت حل می شود
رنگین کمانی از خیال تو این جاست
ترنمی آن سوی آسمان نقش می خورد
از کنار رویای عاشقانه ات برخاسته ام
زمین در مرز خواب و بیداری
از بوسه های زرین تو،
خوشه از پلک آفتاب می گیرد...
#عرفان_یزدانی
- ۱۰۲
- ۰۳ خرداد ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط