آسمان روی پیشخوان جمعه تلو تلو می خورد !
آسمان روی پیشخوان جمعه تلو تلو می خورد !
دست های من از حجم این
صبح های بی خورشید ،دارد می گریزد!
سوزش نفس های بغض خالی از حضور توست !
زمین به گرد چشم هایت می گردد
آفتاب پشت ثانیه ی پلک هایت ایستاده ورق می خورد،
از نور آباد عشق بر من بتاب
طلوع این فصل خاکستری ست!
دست هایم لبخند بهار را کم دارد،
پوسیده از این همه تنهایی ،
ترنّمِ مهرت کجاست بانو؟
مرا به گل های یاس دامنت بیاویز ،
عطر زیبایی ات مستم کند !
اینجا تا چشم کار می کند
یوسف در چاه افتاده است
و شه در ازدحام اردیبهشت بر دستان زلیخا
نارنج های سربریده را به کنعان می برد...
#عرفان_یزدانی
دست های من از حجم این
صبح های بی خورشید ،دارد می گریزد!
سوزش نفس های بغض خالی از حضور توست !
زمین به گرد چشم هایت می گردد
آفتاب پشت ثانیه ی پلک هایت ایستاده ورق می خورد،
از نور آباد عشق بر من بتاب
طلوع این فصل خاکستری ست!
دست هایم لبخند بهار را کم دارد،
پوسیده از این همه تنهایی ،
ترنّمِ مهرت کجاست بانو؟
مرا به گل های یاس دامنت بیاویز ،
عطر زیبایی ات مستم کند !
اینجا تا چشم کار می کند
یوسف در چاه افتاده است
و شه در ازدحام اردیبهشت بر دستان زلیخا
نارنج های سربریده را به کنعان می برد...
#عرفان_یزدانی
- ۱۰۸
- ۰۳ خرداد ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط